آقاي علي مير خلف زاده در كتاب كرامات الحسينية (ص 117 ـ 118) آورده است:
1. مداح اهل بيتعليهالسلام آقاي اميرمحمّدي برايم نقل فرمود:
چند روز قبل، يك نفر يهودي در اصفهان كه يك كيسة نقره از قبيل گلدان و ساير چند روز قبل،يك نفر يهودي در اصفهان كه يك كيسة نقره از قبيل گلدان و ساير چيزهاي نقرة قديمي و پُر ارزشداشته وارد اتوبوس خط واحد ميگردد و روي يكي از صندليها مينشيند و كيسه را هم كنار پايشميگذارد و چون راه مقداري طولاني بوده او را مقداري خواب ميربايد.
وقتي چشم باز ميكند، مشاهده ميكند كه كيسهاش نيست. بر سر زنان، پيده ميشود و در ره به آقاقمربني هاشمعليهالسلام توسّل پيدا ميكند و يك گوساله نذر مينمايد:
«اي قمر بني هاشم، من نميدانم تو كي هستي، اما همين را ميدانم تو كي هستي، اما همين راميدانم كه اين شيعهها به تو توسّل ميكنند و تو حوائج آنها را ميدهي، حالا از تو ميخواهم كهمال و داراييم را به من برگرداني و من هم همين الا´ن يك گوساله نذر تو ميكنم».
ميگفت آمد درب مغازة قصابي، و پول يك گوساله را به او داد و گفت: اين گوساله را ذبح كن و بهفقرا و مستمندان و مستضعفان بده تو بگو نذر ابوالفضلعليهالسلام است.
يهودي مزبور ميگويد: فرداي آن روز آمدم درب مغازه؛ نشسته بودم و در فكر بودم، يك وقتديدم يك نفر وارد شد و دو گردام نقره دستش است و ميگويد: آقا اينها را ميخري؟
نگا كردم، ديدم خودم است. گفتم: اينها خوب نقره هايي است و قيمتش خيلي است، منميخواهم اگر باز هم داري با قيمت خوب از شما بخرم.
گفت: بله دارم، امام در منزل است. گفتم: خوب، نميخواهد بياوري، ميترسم برايت اسبابزحمت شود و دكاندارهاي ديگر بفهمند و ترا اذيّت كنند، تو آدرس منزل را بده من خودم باشاگردم ميآيم. آدرس را به من داد و رفت. من هم رفتم كلانتري، يك پليس مخفي را كه از رفقا بودديدم و جريان را به وي گفتم و او را خود به سر قرار و آدرس بردم.
درب را زدم و آمد درب را باز نمود و ما را به زيرزمين منزللش برد. ديديم همان كيسة خودم است.
به پليس گفتم: همان كيسه خودم است و او نيز اسلحهاش را در آورد و او را دستگير كرد و بهكلانتري برد.
من هم كيسة نقرهام را برداشتم و به مغازه بردم. اي مسلمانها و اي شيعهها قدر آقاي خود حضرتابوالفضل را داشته باشيد كه اين آقا خيلي كارها از دستشان بر ميآيد؟

جانم بفدای تو، ای ماه بنی هاشم
قربان وفای تو، ای ماه بنی هاشم
ای عبد مطیع حق، حق داده تو را رونق
این است جزای تو، ای ماه بنی هاشم
تو ساقی عطشانی، سقّای یتیمانی
رحمت بصفای تو، ای ماه بنی هاشم
تو اصل مناجاتی، تو قبلۀ حاجاتی
چشمم به عطای تو، ای ماه بنی هاشم
ای نور هدی عبّاس، شمع شهدا عبّاس
سوزم بعزای تو، ای ماه بنی هاشم
هرگزنشود نومید، هر کس بتو روی آرد
نازم بسخای تو، ای ماه بنی هاشم
ای آب بقا عبّاس، خورشید لقا عبّاس
مشتاق لقای تو، ای ماه بنی هاشم
چون نیست مرا توفیق، تا دست تو را بوسم
بوسم کف پای تو، ای ماه بنی هاشم
در موقف رستاخیز زهرا به تو می نازد
این فخر برای تو، ای ماه بنی هاشم
فرزند على حيدر كرار ابوالفضل
و ز حلم و ادب سَرْوَرِ اخيار ابوالفضل
اى ماه بنى هاشم و مصداق فتوت
گشتى پدر فضل به ادوار، ابوالفضل
از همت و ايمان و فداكارى ، و اخلاص
دارى تو نشان همه احرار، ابوالفضل
از بهر برادر، چو على بهر پيمبر
اى حامى حق ، در همه رفتار، ابوالفضل
در دست بلا خيز تو هر خصم هر آسان
و زهيبت تو لرزه بر اشرار، ابوالفضل
پشت سپه حق و عدالت ز تو شد گرم
از بهر حسين ياور و غمخوار، ابوالفضل
اى دشمن بيداد و طرفدار عدالت
اى همچو على در همه كردار، ابوالفضل
تو باب حسينى ، به همه بابِ حوائج
بنما نظرى سوى من زار، ابوالفضل
جناب آقاى حاج نصر الله مددى ، طى مكتوبى به دفتر انتشارات مكتب الحسين عليه السلام مى نويسد:
من در تاريخ 29/9/1330 ازدواج كردم و در تاريخ 1332 با حضرت زهرا عليهاالسلام قرار گذاشتم كه سمنو بپزم . براى پختن سمنو را به عهده زن عمويم گذاشتم و به اميد او سركار رفتم . ساعت 11 شب بود كه از اداره برگشتم . به زن عمويم گفتم : سمنو خوب است يا نه ؟ سمنو را خراب كرده بودند، ولى در جواب به من گفتند: خيلى خوب است . من آتش زير ديگ را خاموش كردم و يك حوله روى آن انداختم و با مقدارى آب آن را غسل دادم ، سپس زير ديگ را روشن كردم .
بعد از انجام كار خيلى خسته شدم و نزديك بخارى استراحت كردم . بعد از چند دقيقه حياط روشن شد. فكر كردم كه زن عمويم برق را روشن كرده است ، چند مرتبه پرسيدم : زن عمو، شما برق روشن كرديد؟ جواب داد: نه ، ما همه در اتاق خواب هستيم . بعد از چند دقيقه ، از خواب برخاستم ، در صورتى كه خواب نبودم به سر جانماز رفتم ، ديدم جانماز باز است . و مفاتيح الجنان هم باز است . زن عمويم خيلى ناراحت شد و گريه كرد كه ، آخ ! باز مادرم زهرا آمده است و سمنو را كه خوب آماده كردم . مرتبه دوم خوابم برد. ساعت پنج صبح را خواندم و سمنو را تقسيم كرد. هنگام تقسيم كردن گفتم : يا فاطمه زهرا عليهاالسلام به من اجازه بده كه (به جاى سمنو) از اين تاريخ من به نام عباست در روز تاسوعا برنج بپزم . ديگر سمنو را نپختم تا سال 59 كه دستم از ضربه آتش سوخت ، من از ناراحتى كه دستم را بايد در آب فرو ببرم در حوض اسيد فرو بردم . بعد از 40 دقيقه دستم ورم كرد و مرا به بيمارستان بردند در بيمارستان گفتند كه اين نسوخته ، من از ترسم نگفتم كه دستم را در اسيد فرو برده ام . مدت 50 روز مرا از اين به بيمارستان سوانح و سوختگى ولى عصر (عج ) اعزامم كردند. مدت يك هفته به بيمارستان مزبور مى رفتم . بعد از يك هفته تصميم گرفتند كه دست مرا از كتف قطع كنند. سپس به بيمارستان چمران نامه اى نوشتن و جلسه اى گرفتند، كه آيا دست او را قطع كنيم يا نه ؟ نامه را به بيمارستان چمران بردم ، بيمارستان چمران جواب داد: هر طور كه نظر شما هست براى ما هم محترم است . به بيمارستان سوانح و سوختگى برگشتم . دكترهاى بيمارستان سوانح سوختگى درباره دستم مشورت كردند و يكى از آنها به من گفت : استخوان دستت سياه شده است ، مى خواهيم دستت را قطع كنيم ، آيا موافقى ؟ من گفتم : نظر شما چيست ؟ دكترها به يكديگر نگاهى انداختند سپس يكى از آنها گفت : شما بيرون برويد و هوايى تازه كنيد! من به بهار خواب بيمارستان آمدم و در آنجا سرم را رو به آسمان گرفته ، گفتم : يا ابوالفضل العباس عليه السلام ، اگر من بحقيقت براى تو آشپزى مى كنم ، دستم را از تو مى خواهم . گريه كردم و در حال گريه افزودم : يا ابوالفضل العباس عليه السلام ، من به چه كسى بگويم كه اين ديگ را براى من از روى اجاق بلند كن ؟ من دستم را از تو مى خواهم . سپس با همان حال افسرده به داخل بيمارستان بازگشتم . دكتر نگاهى به من كرد و گفت : ما دست تو را قطع نمى كنيم ، تو را به جاى ديگر مى فرستيم . مرا به بيمارستان بازرگانان فرستادند. در آنجا دكترى دستم را ديد و به پرستار گفت : يك ظرف آب و يك دستكش دست نرفته بياور. پرستار آمد و دكتر به او گفت : كه دست اين شخص را تميز كن . پرستار با دستكشى كه به دست كرده بود شروع كرد به چنگ انداختن به گوشتهاى دست من و تا آرنج گوشتهاى اضافى و عفونى را از دست من جدا كرد. بعد مقدارى پماد روى دستم ماليد و گفت : شما برو. دفترچه بچه هايت را بياور. 48 ساعت بعد من 4 عدد دفترچه خدمات درمانى را به دكتر ارائه دادم . دكتر در هر دفترچه سه پماد نوشت و به من دستور داد از يك داروخانه آن را نگير، بلكه مندرجات هر دفترچه را از يك داروخانه بگير. اين ماجرا مدت دو ماه طول كشيد و من دست راستم را از ابوالفضل العباس عليه السلام گرفتم . بعد از مدتى يك ماشين چوب از تهران براى پختن برنج مى بردم . ماشين چپ شد و 15 معلق زد و مغزم چهار شكاف برداشت و دست چپم از زور فشار سقف ماشين شديدا زخمى شد... افسر راهنمايى مرا از لاى فرمان اتومبيل بيرون آورد و به من گفت نمرى ؟ گفتم : جناب سرگرد، من قوى هستم . سرگرد گفت : اين چوبهارا براى چه مى برى ؟ گفتم : مى برم محرم كه برنج بپزم . سرگرد به من گفت : دست به دامن خوب خانواده اى زده اى ، رهايشان نكن .
من از هفت من برنج شروع كردم و امروز كه سال 1376 است 70 من برنج مى ريزم ، كه اميدوارم توانسته باشم وظيفه خودم را در مقابل اين محبت بى پايان حضرت ابوالفضل العباس عليه السلام ، اندكى از بسيار، انجام داده باشم .
جناب حجت الاسلام و المسلمين ، عالم متقى ، آقاى شيخ محمد رضا خورشيدى طى مكتوبى ، سه كرامت به انتشارات مكتب الحسين عليه السلام فرستاده اند:
محضر استاد گرامى ، نويسنده پرتلاش ، حجت الاسلام و المسلمين حاج شيخ على ربانى خلخالى ((دام ظله العالى ))
السلام عليكم
1. جناب آقاى كربلائى سيد حسين مداح كه فردى متدين و عاشق دلسوخته اهل بيت عليهم السلام و مداح افتخارى آستان مقدس حسينى است و دوره سال شب هاى پنجشنبه در منزل خود روضه امام حسين عليه السلام منعقد نموده و اطعام مى نمايد، چند بار اين كرامت جالب را براى حقير و ديگران نقل كردند:
پس از حدود سى سال بسته بودن راه پر فيض كربلاى معلا، سرانجام با لطف امام زمان ((عجل الله تعالى فرجه الشريف )) در سال 1376 اين راه مفتوح شد و عاشقان حرم حسينى از طريق سوريه به عراق و عتبات عاليات مشرف مى شدند. بنده هم به اتفاق همسرم و يكى از رفقا و خانواده اش عازم سوريه شديم و از سوريه به اتفاق چند زائر ديگر - كه مجموعا يازده نفر مى شديم - در سال 1377 عازم كربلاى معلا شديم .
از آن جا كه سفر زيارت امام حسين عليه السلام آرزوى قلبى هر عاشق دلسوخته اى است ، بنابراين در اين مسافرت سرمايه دارترين افراد را در كنار زائر بى پولى مى بينى كه اجناس مغازه اش را فروخته ، يا اثاثيه مختصر خانه و زندگى خود را حراج كرده ، يا حتى قبرى كه از سال ها قبل براى محل دفن خود تهيه كرده و به عنوان خانه آخرت به آن دل بسته است فروخته تا مخارج زيارت را تامين كند، تا آنها كه تمام مخارج را قرض مى كنند.
جالب اين كه در اين سفر متوجه شديم دو تن از همراهان ما كه از كرج آمده بودند زن و شوهرى هستند كه شوهر كارگر روز مزد آسفالت كارى جاده سازى است كه از صبح تا غروب با بيلچه ميكانيكى ، كنده كارى آسفالت را به عهده دارد و با دستمزد مختصر زندگى خود را اداره مى كند ولى از آن جا كه عشق كربلا در سينه اش موج مى زد به هر زحمتى توانسته بود خرج زيارت كربلا را تامين كند و هيچ پول اضافى نداشت ، حتى از ايران به سوريه او و همسرش را ديگران تامين كرده بودند.
اين زائر عاشق بى قرار آقا ابوالفضل العباس عليه السلام بود به حدى كه مى گفت آقا امام حسين عليه السلام بزرگوار و امام ما و مولاى است ولى آمدن من به كربلا براى ابوالفضل عليه السلام است .
طبيعى است كه در سفرهاى زيارتى ، بين همسفران دوستى و رفاقت صميمانه اى برقرار مى گردد، از جمله من و زائر نامبرده ، تا اين كه در كربلاى معلا بعد از زيارت ها و سرنهادن بر آستان مقدس آقا ابا عبدالله و آقا ابوالفضل عليهماالسلام هنگامى كه براى خريد سوغات سفر كربلا و هديه مهر و تسبيح و تربت سيد الشهدا عليه السلام به همراه جمع زائرين وارد مغازه شده هر كدام مشغول هديه سوغاتى مورد نظر شديم .
من هم سر گرم تهيه مهر و تربت بودم كه ناگهان همسرم با صداى بلند مرا صدا زد به طورى كه در طول زندگى مشترك سى ساله ما سابقه نداشت كه اين چنين اسم مرا با صداى بلند ببرد. تعجب كردم ، فكر كردم حتما صحنه ناگوارى اتفاق افتاده است .
گفتم : چه شده است ؟ گفت : تو در اين سفر بى اندازه به فقرا و مستمندان در خيابان و حرم هاى مطهر و... پول مى دهى ولى نمى دانى كه الآن اين زائر همراه ما (كارگر اهل كرج ) و همسرش چون به اندازه خريد و هديه مهر و تسبيح تربت هم پول ندارند، گوشه اى ايستاده اند و با حسرت به مهر كربلا نگاه مى كنند.
من چنان منقلب شدم كه خدا مى داند، فورا نزد زائر همراه رفتم و آهسته گفتم اصلا خيالت نباشد، هر چه سوغات و مهر و تسبيح مى خواهيد بخريد و حساب آن به عهده من ، و او هم چون صداقت مرا فهميد پذيرفت و با خوشحالى تمام به همراه همسرش مهر و تسبيح هاى مورد نظر را براى سوغات تهيه كرد، هر چه اصرار كردم چيزهاى ديگر هم خريدارى كند قبول نكرد.
بعد از اين كه مهر و تسبيح سوغاتى را گرفتند ديدم مرتب گريه مى كند و اين گريه شوق بود و دائم در حال گريه به همسرش مى گفت : ديدى آقا اباالفضل العباس عليه السلام نگذاشت ما نااميد شويم !
سپس به گفت : همسرم خيلى در اين سفر ناراحت بود و مى گفت ما به اندازه مهر و تسبيح تربت هم پول نداريم كه سوغات بخريم و من مى گفتم : آقا اباالفضل العباس عليه السلام درست مى كند، نمى گذارد آبروى ما برود، حالا كه مهر كربلا تهيه شد به ايران برگرديم و بگوييم ما كربلا رفتيم ، اقوام و خويشان قبول مى كنند و گرنه چگونه مى خواستيم بگوييم كه ما هم كربلا رفتيم .
نامه جناب مستطاب آقاى حاج حمزه برازنده مسئول محترم بيت العباس گچساران به انتشارات مكتب الحسين عليه السلام :
خداوند لايزال ، اين بيت مقدس را به پاس احترام نام صاحبش كرامات زيادى بخشيده و تاكنون محلى براى شفاى بيماران و گره گشايى از مشكلات حاجتمندان با ايمان بوده است ، كه به چند مورد آن در جلد اول كتاب (چهره درخشان قمر بنى هاشم ابوالفضل العباس عليه السلام ) اشاره داشته ايم .
اينك نيز مناسب مى نمايد كه به يكى ديگر از موارد بذل عنايات آن حضرت در خصوص يك بيمار در حال احتضار اشاره كنيم :
در زمستان 74 جوانى 20 ساله (از خانواده خاكروبان اين آستان مقدس ) كه دوران خدمت نظام وظيفه را مى گذارند به علت نامعلومى به مدت چند ماه در حال ((كوما)) در بيمارستانهاى مختلف شيراز بسترى شد و تمام اطبا و متخصصين با كليه توان علمى و دستگاههاى پيشرفته و مجهز از مداواى او عاجز و مايوس مانده و به خانواده اش توصيه كردند كه مداوا بى فايده است و مرض وى علاج پذير نمى باشد.
اولياى آن جوان كه از نظر عاطفى توجه خاصى به اين بيمار داشتند و امكانات مالى هم برايشان از هر نظر فراهم بود، پيشنهاد كردند كه او را به يكى از بيمارستانهاى خارج از كشور جهت مداوا معرفى نمايند تا به هر قيمت ممكن او را اعزام نمايند، ولى اطبا كه به حيات مجدد اين جوان اميدى نداشتند و هر گونه تلاش در اين زمينه را بى فايده مى دانستند، آنها را از اين تصميم منصرف كردند.
ناگزير، جوان نيمه جان و بيهوش را با خاطرى افسرده و اندوهگين به محل سكونت وى در دو گنبدان آوردند كه تا ساختمان بيت العباس 100 قدم بيشتر فاصله ندارد.
اقوام ، فاميل و دوستان جوان ، دسته دسته به عيادت وى مى رفتند و با حالتى مضطرب و نگران ، و بعضا چشمان گريان ، از خانه او بيرون مى آمدند. ولى مادر او مايوس نبود و لذا با عزمى راسخ و ايمان قوى ، پاسى كه از شب گذشت ، با كمك پدر و برادر و اهل خانه جسم بيرمق جوان را با برانكارد به خانه عباس عليه السلام (بيت العباس عليه السلام ) آورده و پاى منبر گذاشتند و مادرش با قلبى اندوهگين در حاليكه از صميم قلب صيحه مى زد و قطرات اشك از چشمانش جارى بود گفت :
من حسينم را از ابوالفضل عليه السلام مى خواهم . از ابوالفضل عليه السلام مى خواهم به پاس باب الحوائج بودنش نزد خدا. خواهش اين مادر از همه جا مانده كه از جاروكشان آستانه اش هستم مورد اجابت قرار دهد و جانى دوباره در كالبد فرسوده اين عزيز دلبند بدمد.
صحنه اى بسيار دلخراش و غير قابل تحمل بود و مى توان گفت : كه غمبارترين دوران عمر اين خانواده را مى شد از چهره و حالات آنها احساس كرد.
چند ساعت توقف در دارالشفاى دردمندان ، تسكينى به آنها داد و وجوانشان را در حاليكه ضربان قلبش به كندى مى زد به منزل آوردند.
بيا كه خانه عباس باوفا اينجاست
دوا گرت نبود خانه شفا اينجاست
تو اى مريض كه وامانده اى باوفا اينجاست
درى كه بسته نگردد به روى تو اينجاست
با اعتقاد به كرامات و عنايات خداوندى و استعانت از مقام والاى باب الحوائج ، كار پانسمان و مراقبتهاى ويژه پزشكى درمانى ادامه داده شد. چند هفته كه گذشت ، متخصص متخصصان عالم تمام معادلات و فرمولهاى پزشكى را به هم زد و آثار بهبودى كم كم نمايان شد.
حركت دست و پا و به هم زدن پلك چشمان نوشيدن آب و فرو بردن غذا، روزنه اميدى براى روشنايى خانه به وجود آورد، به طورى كه چند ماه بعد توانست نشستن و برخاستن را به راحتى انجام دهد. مدتى هم با كمك صندلى چرخدار، به بيرون حركت كرده و ايما و اشاره به گويايى مبدل گرديد و اكنون كه تقريبا دو سال از آن رويداد مى گذرد، بحمدالله براحتى سخن مى گويد و با كمك عصا مسافتى را رفت و آمد مى كند و 90 حافظه او به حال قبل از كوما بازگشته است و خانواده اش شاكر به درگاه خداوند و خود را مديون به الطاف آقا ابوالفضل العباس عليه السلام مى دانند و به شكرانه اين كرامت و عنايت ، سر بر آستان مباركش مى سايند و براى كليه مرضاى اسلام و رفع گرفتارى از عموم حاجتمندان در خواست شفا مى نمايند.
ماتم بى دستيت صبر و قرار از من ربود
با مشقت پيكر عباس را پيدا نمود
تا نمايد با برادر لحظه اى گفت و شنود
گفت اباالفضل اى برادر جان پناه من توئى
تا تو بودى خاطرم از قيد غم آسوده بود
رفتى و كردى در اين صحرا غريب و بى كسم
بر دلم داغ فراقت محنت ماتم فزود
بعد مرگت زندگى بهر حسينت مشكل است
بر برادر مرده آخر زندگى دارد چه سود
ديده ام روشن بدى بر ديدن رخسار تو
چون على اكبرم بر خاك كين كردى غنود
چون ببينم چشم حق بين ترا آماج تير
ماتم بى دستيت صبر و قرار از من ربود
از وجودت اى برادر جان ز غم ايمن بدم
از هزاران دشمن خونخواه پروايم نبود
نوحه سر بنما بر ابوالفضل و حسين
كورى چشم رقيب دين بدخواه و حسود
آقاى مهدى تعجبى ، مداح اهل بيت عليهم السلام ، نوشته اند:
اين جانب مهدى تعجبى (آواره ) در آغاز جوانى شخصى منحرف و گمراه بودم رژيم شاهنشاهى و آن همه مظاهر فساد و انحراف ، اكثر جوانان را به انواع تباهيها دچار كرده بود. به طور خيلى اختصار عرض كنم : به هر طرف كه براى سرگرمى و تنوع روى مى آورديم چيزى جز ضد مذهب و اخلاق نبود. من طبع شعر داشتم و شعر هم مى گفتم و مدتى هم با روزنامه فكاهى توفيق همكارى داشتم ، تا آنكه به يك بيمارى غير قابل علاج دچار شدم ، و اين ابتلا به حدى بود كه تمام دوستان و بستگان ، حتى نزديكان اقوامم ، از وجود من بيزار و خسته شده بودند و به طور خيلى ملموس مى ديدم كه به مردنم راضى هستند.
در آن دوران فقر و درماندگى ، يك روز با خود تصميم گرفتم به يكى از بيابانهاى اطراف تهران رفته و آنجا بمانم تا بميرم . بعد از اين تصميم خواستم از مادرم در خواست چاى كنم ، ولى آن قدر آنها را اذيت كرده بودم كه شرم كردم مادرم را صدا كنم . حدود صدمتر بالاتر از خانه ما يك قهوه خانه وجود داشت . با خود گفتم هر طور كه شده دستم را به راديو مى گيرم و به آنجا مى روم و چاى مى نوشم . حدود 50 متر كه از خانه دور شدم ، به درب يك خانه كه هيئت سقاى ابوالفضل العباس عليه السلام در آنجا تشكيل مى شد و امروزه خيلى مشهور است ، رسيدم . صداى برخورد استكانها را كه در آبدارخانه شسته مى شد شنيدم ، با خود گفتم من كه راه رفتن برايم مشكل است خوب است به اين خانه كه مردم در آن چاى مى نوشند بروم و من هم پذيرايى شوم ، و رفتم .
مداحى مشغول خواندن شعرى بلند در مدح حضرت عباس عليه السلام بود. شعر وى زيبا و پر از ذكر معجزات و كرامات حضرت عباس عليه السلام بود. مردم گريه مى كردند و من هم گريه كردم ، چه گريه اى ؟ بعد از اتمام مداحى ، همه ساكت شده و به نوشيدن چاى مشغول شدند. ولى من از شدت گريه لباسم خيس شده بود، ناچار چون همه به من نگاه مى كردند، از آنجا بيرون آمدم و با خود گفتم كه اگر حضرت ابوالفضل العباس عليه السلام اين همه كرامت دارد خوب مرا هم شفا بدهد!
خلاصه خيلى فشرده بگويم كه ، آقا شفايم داد! به طورى كه اطبا و همه حيران ماندند و جشن برپا كردند. ولى من از حق نشناسى باز هم دنبال انحراف رفتم و به جاى شكر گزارى به درگاه خداى متعال ، كه به وسيله اين بزرگوار مرا شفا داده بود، مع الاسف به خطاهاى گذشته ادامه دادم تا اينكه شبى در عالم خواب ديدم محوطه اى به اندازه ورزشگاه امجديه تهران وجود دارد كه جمعيت بيشمارى روى بام آن ايستاده و داخل محوطه را تماشا مى كنند و از شدت وحشت همه مى لرزند. من هم نگاه كردم شيرى به بزرگى يك اسب را ديدم كه دور ميدان راه مى رفت و غرش مى كرد و از صداى غرش او همه چيز مى لرزيد. ناگاه درب محوطه باز شد و مردى قوى هيكل ، زيبا و پر صلابت وارد شد كه يك دنيا وقار و شوكت در سيمايش موج مى زد. حيوان خود را روى پاى مرد انداخت و او نشست و با يك دست پشت شير را نوازش مى كرد و دست ديگرش را مردم بترتيب مى بوسيدند. من هم ميان جمعيت جلو رفتم و وقتى خواستم دستش را ببوسم او دستش را كشيد و روى خود را از من برگرداند. من خيلى غمگين و شرمنده شدم . از جمعيت سوال كردم چرا اين آقا نمى گذارد من دستش را ببوسم ؟ ناگاه طورى شنيدم گفت : خجالت نمى كشى ، مگر اين آقا تو را شفا نداده است ؟ حيا كن !
از خواب بيدار شدم . خواب يعنى چه ؟ از دنيايى به دنياى ديگر برگشتم و همانجا به درگاه پروردگار مهربان از همه چيز توبه كردم . تمام اشعكار فكاهى و هجويات و هزلياتم را كه مشترى خوبى هم داشت آتش زدم و عهد كردم كه ديگر بجز مدح آل رسول شعر نگويم و به لطف پروردگار تا امروز كه 56 سال از عمرم مى گذرد بر عهد خود پايدار مانده و به لطف خدا باز هم خواهد ماند.
شعر زير، سروده صاحب همين داستان است ، كه ذيلا مى خوانيد:
اى ابوالفضل كه محبوب خداوند جهانى
مرتضى را تو فروغ بصر و راحت جانى
آسمان شرفى ، طارم اجلال و شكوهى
مظهر كامل حريت و ايثار وتوانى
سالها بگذرد از كرب و بلا باز در عالم
همه جا دادرس و ياور محنت زدگانى
در شگفتند خلايق همگى از ادب تو
به وفا مظهر و ضرب المثل پير و جوانى
نه امامى نه پيمبر ولى از فضل الهى
به بر آوردن حاجات هم اينى و هم آنى
از تو زيبنده بود اى سر و جانم به فدايت
كه على رغم عطش ز آب روان اسب برانى
خون پاك تو و مولاى تو احياگر دين شد
ورنه امروز نمى بود ز اسلام نشانى
دشمنت خط امان داد در آن معركه ، غافل
كه به مخلوق تو خود كاتب سر خط امانى
هست از قائم آل نبى و حجت بر حق
به ابى انت و امى ز مقام تو بيانى
سزد (آواره ) كه بر منزلت خويش ببالد
اگر او را ز كرم خادم درگاه بخوانى
مرحوم شيخ محمدمهدى حائرى مازندرانى مى نويسد:
از يكى از اساتيد شنيدم كه مردى خير و شايسته كار از ساكنان كربلا داراى فرزندى صالح بود، آن فرزند بيمار شد. پس او را به حرم مطهر حضرت ابوالفضل عليه السلام آورد و حضرت را براى شفاى فرزندش نزد خداوند وسيله قرارداد و به آن بزرگوار متوسل شد.
صبح كه شد يكى از دوستانش نزد وى آمد و گفت : ديشب خوابى ديده ام كه مى خواهم برايت نقل كنم : در خواب ديدم كه گويا حضرتت عباس عليه السلام شفاى پسر تو را از خدا خواست ، ملكى از جانب رسول الله صلى الله عليه و آله و سلم نزد حضرت ابوالفضل العباس عليه السلام آمد و به او عرض كرد: رسول خدا مى فرمايد: درباره شفاى اين جوان وساطت نكن ؛ زيرا كه عمر وى به پايان رسيده و روزگار او تمام شده است .
حضرت عباس عليه السلام فرمود: ازطرف من به رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم سلام برسان و بگو براى شفا او من تو را نزد خدا شفيع قرار ميدهم و از خدا مى خواهم كه وى را شفاعت فرمايد.
آن فرشته برگشت و همان پيام از پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم براى حضرت عباس عليه السلام آورد تا سه مرتبه و حضرت همان پاسخ را داد.
درمرتبه چهارم كه آن فرشته پيام پيغمبر صلى الله عليه و آله و سلم را رساند، قمر بنى هاشم عليه السلام با حالت دگرگون بلند شد عرض كرد: اى رسول خدا، مگر اين گونه نيست كه خداوندمرا باب الحوائج ناميد و مردم اين را ميدانند و به من متوسل مى شوند و شفا مى خواهند اگر من باب الحوائج نيستم (وبناست اين جوان شفا نيابد)پس اين نام از من برداشته شود.
پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم تبسمى كرد و فرمود: برگرد خدا چشم تو را روشن كرد و تو باب الحوائجى ، براى هر كه مى خواهى شفاعت كن ، و خداوند اين جوان بيمار را به بركت تو شفا داد.(141)
اين قيد ظاهرا احترازى نيست ، زيرا تمام كارهاى خداوند بنابر حكمت و مصلحتى است كه عقل بشر آن را به طور كامل در نمى يابد، حتى موجوداتى خبيث مانند اولى و دومى وجودشان داراى حكمتى است مانند امتحان مردم .
آرى ، خلقت ضعيف ترين و پست ترين موجودات داراى حكمت است ، ولى براى ما پنهان است . اما براى خاندان وحى و عصمت واضح است . به اين جريان توجه فرماييد:
روزى منصور در خدمت امام جعفر عليه السلام نشسته بود، مگسى روى منصور نشست . منصور او را دور كرد باز برگشت تا دفعه سوم منصور به حضرت عرض كرد: خداوند مگس را براى چه آفريده ؟ حضرت فرمود: تا ستمگران را به وسيله آن ذليل كند.

