تبليغاتX
★ ماه بني هاشم عباس (ع) ★
تو عزادار فرزندم‌، حسين‌عليه‌السلام‌، را كتك‌ زدي‌؟
جناب‌ حجّة‌ الاسلام‌ والمسلمين‌ آقاي‌ حاج‌ شيخ‌ اسدالله جوانمردي‌، از گويندگان‌ مشهور حوزة‌علميّه‌ قم‌، نوشتند:
20. اين‌ جابت‌ اسدالله جوانمرد اطّلاع‌ حاصل‌ كردم‌ كه‌ برادر عزيز حجّة‌ الاسلام‌ والمسلمين‌ آقاي‌حاج‌ شيخ‌ علي‌ ربّاني‌ خلخالي‌ كتابي‌ در باب‌ زندگاني‌ سردارد رشيد نهضت‌ كربلا، حضرت‌ قمربني‌ هاشم‌عليه‌السلام‌، در دست‌ تأليف‌ دارند. خواستم‌ كرامتي‌ را كه‌ در حدود سي‌ و پنج‌ سال‌ قبل‌از تاريخ‌ تحرير اين‌ سطور، بدون‌ واسطه‌ از شخصي‌ به‌ نام‌ غلام‌ حسين‌ شنيده‌ايم‌ براي‌ ايشان‌بنويسم‌ تا در كتاب‌ مفيد و سودمندشان‌، به‌ عنوان‌ يكي‌ از كرامات‌ قمر بني‌ هاشم‌عليه‌السلام‌، درج‌نمايند و من‌ متأسّفم‌ از اينكه‌ اين‌ قضيه‌ را در هنگام‌ شنيدن‌ يادداشت‌ ننمودم‌ و به‌ قوّت‌ حافظه‌مغرور شدم‌ و الا´ن‌ مي‌بينم‌ بعضي‌ از جزئيات‌ آن‌ از يادم‌ رفته‌ است‌. در ين‌ حال‌ كرامتي‌ است‌ بسيارجالب‌ و بكر، كه‌ شايد آن‌ را كسي‌ يا نشنيده‌ و يا اگر شنيده‌ باشد تا به‌ حال‌ در كتاب‌ نوشته‌ نشده‌است‌. مطلب‌ از اين‌ قرار است‌ كه‌:
اوايل‌ سالهاي‌ طلبگي‌ من‌ بود كه‌ جهت‌ گذراندن‌ تابستان‌ به‌ «غريب‌ دوست‌»، كه‌ زادگاه‌ من‌ است‌،رفته‌ بودم‌. بعد از ظهر يكي‌ از روزها بود. از منزل‌ بيرون‌ آمدم‌، مرد غريبه‌اي‌ را ديدم‌ كه‌ يا چند نفراز ريش‌ سفيدان‌ ده‌ در زير ساية‌ درختي‌ نشسته‌ بودند. من‌ هم‌ آمدم‌ پيش‌ آنان‌، سلام‌ كردم‌ و در كنارآنان‌ نشستم‌. مرد غريب‌ سنّاً در حدود شصت‌ و پنج‌ ساله‌ مي‌نمود؛ قوي‌ هيكل‌، داراي‌ چشمان‌زاغ‌، و موهاي‌ سر و صورتش‌ سفيد.
مشغول‌ صحبت‌ بود. ضمناً بساطي‌ هم‌ باز كرده‌ و بعضي‌ از وسايل‌ را روي‌ آن‌ چيده‌ و دستفروشي‌مي‌كرد. تا احساس‌ كرد من‌ طلبه‌ هستم‌، شرح‌ تاريخ‌ زندگي‌ خويش‌ را چنين‌ شروع‌ كرد:
شايد آقايان‌ احساس‌ كنند من‌ يك‌ دستفروش‌ دوره‌ گرد عادي‌ هستم‌، خير، من‌ از كساني‌ هستم‌ كه‌از بالا به‌ پايين‌ آمده‌ام‌ و در عين‌ حال‌ خدا را به‌ اين‌ حال‌ شكرگزارم‌.
داستان‌ زندگي‌ من‌ چنين‌ است‌: در آن‌ زماني‌ كه‌ كشور روسيه‌ بلشويكي‌ شد و لنين‌ علماي‌ اسلام‌ ومسلمانان‌ با نفوذ را، يا كشت‌ يا به‌ دريا ريخت‌؛ جمع‌ زيادي‌ را نيز به‌ قسمت‌ «سيبري‌» روسيه‌، كه‌نزديكيهاي‌ قطب‌ و بسيار سرد است‌، تبعيد نمود. من‌ در آن‌ زمان‌ كماندوي‌ شهرباني‌ سيبري‌ بودم‌(به‌ اصطلاح‌ ما، سرهنگ‌ شهرباني‌ مي‌شود). دايي‌ من‌، مدّعي‌ العموم‌ آن‌ قسمت‌ و در عين‌ حلاپدر خانم‌ من‌ بود و ما در آن‌ سامان‌ به‌ نبوّت‌ حضرت‌ داودعليه‌السلام‌ معتقد بوديم‌ و از لحاظ‌ نسل‌و نژاد روسي‌ محسوب‌ مي‌شديم‌.
روزي‌ به‌ من‌ خبر دادند كه‌ مسلمانان‌ تبعيدي‌، به‌ صورت‌ دسته‌ جات‌ فشرده‌ بيرون‌ ريخته‌اند و سرو پا برهنه‌ راه‌ مي‌روند و به‌ سر و سينه‌ مي‌زنند و شعر مي‌خوانند و گريه‌ مي‌كنند. من‌ هفت‌ تير خودرا برداشته‌، شلاِّ محكمي‌ نيز به‌ دست‌ گرفته‌، با جمعي‌ از پاسبانان‌ به‌ جلوي‌ آنان‌ رفتم‌. يكي‌ ازآنان‌ سرش‌ را هم‌ تراشيده‌ بود و چنانكه‌ بعدها هم‌ مي‌گفت‌ و دستجات‌ را رهبري‌ مي‌كرد. من‌ آمدم‌جلوي‌ او را گرفتم‌ و گفتم‌ ديوانه‌ها چه‌ مي‌كنيد؟! اين‌ وحشيگريها و ديوانه‌ بازيها يعني‌ چه‌؟! گفت‌:امروز عاشورا، و مصادف‌ با روزي‌ است‌ كه‌ پسر دختر پيغمبر ما را با لب‌ تشنه‌ در كربلا كشته‌اند. ماهم‌ روز شهادت‌ او را گرامي‌ مي‌داريم‌ و عزاداري‌ مي‌كنيم‌. گفتم‌:آقاي‌ شما چند سال‌ است‌ كشته‌شده‌؟ گفت‌ بيش‌ از هزار سال‌ است‌!
گفتم‌ ديگر او مرده‌، براي‌ او اين‌ كارها چه‌ فايده‌اي‌ دارد و او چه‌ مي‌داند شما به‌ خودتان‌ كتك‌مي‌زنيد؟ او در جواب‌ گفت‌: ما اعتقاد داريم‌ كه‌ پيشوايان‌ ما، بعد از مردن‌ هم‌، چنان‌ آگاهند كه‌ درزنده‌ بودنشان‌ آگاه‌ بودند، و مرده‌ و زندة‌ آنان‌ يكي‌ است‌! گفتم‌: اگر چنين‌ است‌ چرا آنان‌ را به‌امدادتان‌ فرا نمي‌خوانيد كه‌ بيايند شما را از تبعيد و يا حدّاقل‌ّ از دست‌ من‌ نجات‌ بدهند؟!
او در جواب‌ گفت‌: ما آقايمان‌ را براي‌ مثل‌ تو «ساباخلاره‌» يعني‌ سگها فرا نمي‌خوانيم‌! من‌ عصباني‌شدم‌ و با شلاِّ آنچنان‌ به‌ زدن‌ وي‌ پرداختم‌ كه‌ پوست‌ سر و صورتش‌ كنده‌ مي‌شد و به‌ شلاِّمي‌چسبيد! من‌ او را مي‌زدم‌ و او بدون‌ اينكه‌ گريه‌ كند مي‌گفت‌: يا اباالفضل‌! (در اين‌ اثنا اشك‌چشمان‌ ناقل‌ داستان‌، سرازير شد) و من‌ هر شلاّقي‌ كه‌ مي‌زدم‌، او همچنان‌ مي‌گفت‌: يا اباالفضل‌!يكمرتبه‌ ديدم‌ از پشت‌ سر يك‌ كشيدة‌ محكم‌ بر من‌ زده‌ شد. اين‌ سيلي‌ آنچنان‌ در من‌ اثر كرد كه‌دنيا در چشمان‌ من‌ تاريك‌ شد و خيال‌ كردم‌ دنيا بر سر من‌ فرود آمد.
ناقل‌ داستان‌ باز گريه‌ مي‌كرد و مي‌گفت‌: اين‌ سيلي‌ را بظاهر دائيم‌، كه‌ پدر خانمم‌ بود، زد ولي‌ درمعنا اين‌ سيلي‌ را اباالفضل‌عليه‌السلام‌ بر من‌ زد.
به‌ پشت‌ سر نگاه‌ كردم‌ و ديدم‌ دائيم‌ بر من‌ سيلي‌ زده‌ است‌. به‌ من‌ پرخاش‌ كرد كه‌: چه‌ مي‌كني‌، وچرا اين‌ بيچاره‌ را مي‌كشي‌؟!
من‌ به‌ خانه‌ برگشتم‌، ولي‌ خيلي‌ ناراحت‌ و گيج‌ شده‌ بود و سيلي‌ كارش‌ را كرده‌ بود. باري‌ وارد خانه‌شدم‌ و بدون‌ اينكه‌ چيزي‌ بخورم‌ خوابيدم‌. در عالم‌ خواب‌، ديدم‌ قيامت‌ برپا شده‌ و همة‌ مردم‌، ازاوّلين‌ و آخرين‌، در يك‌ صحرا جمع‌ شده‌اند. مردم‌ آنچنان‌ به‌ همديگر فشار مي‌ آورند كه‌ همه‌ غرِعرِ شده‌اند. گويي‌ كه‌ آفتاب‌ روي‌ سر مردم‌ قرار دارد. گرما همه‌ را بي‌ طاقت‌ كرده‌ و زبانها ازشدّت‌ تشنگي‌ از دهانها بيرون‌ آمده‌ بود. همه‌ به‌ دنبال‌ آب‌ هستند و مردم‌ به‌ همديگر مي‌گويند:فقط‌، پيغمبر آخر زمان‌ به‌ مردم‌ آب‌ مي‌دهد. من‌ هم‌ با هر وضعي‌ بود خود را كنار حوض‌ رساندم‌،ديدم‌ كه‌ حضرت‌ علي‌عليه‌السلام‌ به‌ فرمان‌ پيغمبرصلي‌الله‌ عليه‌ و آله‌وسلم‌ به‌ مدرم‌ آب‌ مي‌دهد.من‌ هم‌ عرض‌ كردم‌: آقا، آقا، به‌ من‌ هم‌ آب‌ بدهيد! حضرت‌ علي‌عليه‌السلام‌ فرمود: به‌ تو آب‌ دهم‌كه‌ امروز عزادار فرزندم‌، حسين‌، را كتك‌ زده‌اي‌؟! گفتم‌: آقا، اشتباه‌ كرده‌ام‌، جبران‌ مي‌كنم‌،بفرماييد چه‌ بگويم‌ مسلمان‌ شوم‌ تا به‌ من‌ آب‌ بدهيد.
من‌، همچنان‌ ناله‌ و التماس‌ مي‌كرم‌ كه‌ يكمرته‌ ديدم‌ همسرم‌ مرا بيدار كرد و گفت‌: پاشو، آب‌آوردم‌! گفتم‌: من‌ تشنه‌ نيستم‌. گفت‌: پس‌ چرا از رئيس‌ مسلمانها، با آن‌ همه‌ التماس‌، آب‌مي‌خواستي‌؟! براي‌ اينكه‌ او چيزي‌ نفهمد، آب‌ را از دستش‌ گرفتم‌ و تا برابر لبهايم‌ آوردم‌ ولي‌ديدم‌ اين‌ آب‌ مثل‌ آبهاي‌ فاضلاب‌ گنديده‌ و بدبو است‌! گفتم‌: اين‌ چه‌ آبي‌ است‌ براي‌ من‌آورده‌اي‌؟! گفت‌: مگر چگونه‌ است‌؟! گفتم‌: بوي‌ بد مي‌دهد، گنديده‌ است‌. گفت‌: آب‌ ايرادي‌ندارد، تو مسلمان‌ شده‌اي‌، اينها را بهانه‌ مي‌آوري‌!
قانون‌ مذهب‌ ما اين‌ بود كه‌ اگر كسي‌ از دين‌ بيرون‌ رود، بايد كشته‌ شود. من‌ فكر كردم‌ اين‌ زن‌ رابكشم‌ تا مرا لو ندهد. هفت‌ تير را برداشتم‌ بزنم‌ كه‌ فرار كرد و يكراست‌ به‌ خانة‌ پدرش‌ رفت‌ وجريان‌ خواب‌ مرا براي‌ پدرش‌ بازگو كرد. چيزي‌ نگذشت‌ كه‌ به‌ خانة‌ من‌ ريختند و درجه‌هاي‌ مراكندند و مرا دست‌ بسته‌ به‌ زندان‌ بردند. من‌ هم‌ يگانه‌ فرزند پدر و مادرم‌ بودم‌.
من‌ وارد زندان‌ شدم‌، منتظر عواقب‌ كار خود بوده‌، و از طرفي‌ ممنوع‌ الملاقات‌ شده‌ام‌. در مدّت‌توقّف‌ من‌ در زندان‌، پدر و مادرم‌ تنها دو بار، از دور توانستند مرا ببينند. مادر زار زار گريه‌ مي‌كدر ومن‌ شك‌ نداشتم‌ كه‌ مرا اعدام‌ خواهند كرد، به‌ هر جرم‌: يكي‌ از اينكه‌ از دينم‌ بيرون‌ رفته‌ام‌؛ ولي‌ درزندان‌ شب‌ و روز گريه‌ مي‌كنم‌ و به‌ پيامبر خدا و حضرت‌ علي‌ و امام‌ حسن‌ و حضرت‌ابوالفضل‌عليه‌السلام‌ متوسّل‌ مي‌شوم‌ و نجات‌ خود را از آنان‌ مي‌خواهم‌.
بيش‌ از دو سه‌ روز به‌ محاكمة‌ من‌ باقي‌ نمانده‌ بود كه‌ شب‌ خواب‌ ديدم‌ يكي‌ از آقايان‌ (البته‌ اين‌قسمت‌ از ياد من‌ نويسنده‌ رفته‌، و الاّ خود ناقل‌ مي‌گفت‌ كه‌ چه‌ كسي‌ آمده‌ و چه‌ نام‌ داشت‌؟ ـجوانمدري‌) به‌ خواب‌ من‌ آمد و به‌ من‌ فرمود كه‌: تو چيزي‌ به‌ زمان‌ محكمه‌ات‌ نمانده‌ و اگرمحاكمه‌ شوي‌ كشته‌ خواهي‌ شد، فردا نسبت‌ زير و پشت‌ زندان‌
فرار كرد و همراه‌ پدر و مادرت‌، به‌ سوي‌ ايران‌ حركت‌ نما.
من‌، بي‌ صبرانه‌، منتظر فردا شب‌ شدم‌، سر موعود به‌ طرف‌ زير زمين‌ رفتم‌، ديدم‌ روزنه‌اي‌ به‌ بيرون‌باز شده‌ است‌. از آنجا بيرون‌ رفتم‌، ديدم‌ پدر و مادرم‌ پشت‌ زندان‌ منتظر من‌ هستند! با هم‌ حركت‌كرده‌ و خود را به‌ ايستگاه‌ قطار رسانديم‌ و حركت‌ نموديم‌. پس‌ از آنكه‌ قطار يك‌ شب‌ و روز مسيرخود را ادامه‌ داد، ديدم‌ بي‌موقع‌ قطار ايستاد من‌ بسيار ناراحت‌ شده‌ و سؤال‌ كردم‌: چرا قطار را نگه‌داشتند؟ گفتند: يك‌ نفر فراري‌ مي‌خواهد با قظار از روسيه‌ فرار كند و مأموران‌ به‌ دنبال‌ او هستند.من‌ باز متوسّل‌ به‌ ابوالفضل‌عليه‌السلام‌ شدم‌ كه‌ ما را نجات‌ بدهد. عجيب‌ است‌ كه‌ همة‌ قطار راگشتند ولي‌ ما را نديدند؛ از كنار ما مي‌گذشتند ولي‌ ما را نمي‌ديدند، تا به‌ مرز ايران‌ نزديك‌ شديم‌.شب‌ با پاي‌ پيايده‌ آمديم‌ كنار رود ارس‌، كه‌ در مرز ايران‌ و شوروي‌ قرار دارد (در اينجا باز در يادناقل‌ نمانده‌ كه‌ آنها از ارس‌ چگونه‌ گذشته‌اند ـ جوانمردي‌). از ارس‌ گذشته‌ خود را به‌ اردبيل‌رسانديم‌ و در اردبيل‌ به‌ دست‌ يك‌ عالم‌ شيعه‌ مسلمان‌ شديم‌. نام‌ من‌ را غلامحسين‌، نام‌ درم‌ راشيرين‌ علي‌، و نام‌ مادرم‌ را شيرين‌ خانم‌ گذاشتند: سپس‌ به‌ كربلا رفتيم‌. پدر و مادرم‌ در نجف‌ماندند و در همانجا مردند و به‌ خاك‌ رفتند، ولي‌ من‌ دوباره‌ به‌ ايران‌ برگشتم‌ و مدّتي‌ در فرودگاه‌تهران‌ در قسمت‌ فني‌ هواپيما مشغول‌ كار شدم‌، ولي‌ بعد چون‌ فهميدند من‌ از روسيه‌ آمده‌ام‌بيرونم‌ كردند. در اين‌ مدّت‌ جسمم‌ معلول‌ شد و الا´ن‌ به‌ صورت‌ دوره‌گرد دستفروشي‌ مي‌كنم‌ وزندگي‌ را مي‌گذرانم‌، در عين‌ حال‌ خدا را شكر گزارم‌ كه‌ مسلمان‌ شده‌ام‌ و جزو دوستداران‌ اهل‌بيت‌ رسول‌ خداعليه‌السلام‌ قرار دارم‌.
|+| نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم اسفند 1385 ساعت 9:7 AM  توسط علی عاشق خدا و عشقش ابوالفضل العباس (ع)  | 


امير بي قرينه كي ميايي

سحر خيز مدينه كي ميايي

عزيزم مادرت چشم انتظارست

دواي زخم سيلي كي ميايي

عباس با تو مياد دواي دردها

ميگه منم همون سقاي تنها

 


 

|+| نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم اسفند 1385 ساعت 11:9 AM  توسط علی عاشق خدا و عشقش ابوالفضل العباس (ع)  | 


سلام من میخوام وبلاگم رو تا وقتی که خودم رو درست نکنم آپ نکنم نمی دونم چقدر طول میکشه برام دعا کنید یا علی

|+| نوشته شده در  یکشنبه بیستم اسفند 1385 ساعت 7:34 PM  توسط علی عاشق خدا و عشقش ابوالفضل العباس (ع)  | 

اربعین شد عزای شاه دین شد

السلام ای شاه مظلوم و غریب

السلام ای آیه امن یجیب

السلام ای نور چشم مصطفی

السلام ای خامس آل عبا

|+| نوشته شده در  شنبه نوزدهم اسفند 1385 ساعت 12:5 PM  توسط علی عاشق خدا و عشقش ابوالفضل العباس (ع)  | 

اشك ريزان از آقا مى خواهد كه نااميدش نكند
5. در روز چهارشنبه 31/5/75 به يك معلم مشهدى تلفن مى شود كه فرزند سربازت در پادگانى در تهران بسترى است . وى هر دو كليه اش را از دست داده و به حالت اغما در بستر افتاده است . تا از بين نرفته است ، بيا و او را ببين !
پدر، همان روز حركت كرده ، صبح پنجشنبه 1/6/75 به تهران وارد مى شود و پس از سرزدن به منزل يكى از دوستانش ، بلافاصله به بيمارستان مراجعه مى كند و فرزندش را در حالت اغما مشاهد مى نمايد. گريان و نالان ، به منزل دوستش بر مى گردد. دوست او اظهار مى دارد كه فردا صبح ، هيئت انصار العباس عليه السلام تهران در محل زيارت امامزاده صالح در صحن مطهر برنامه دعاى ندبه دارد. تاكنون خيلى از افراد به قمر بنى هاشم ابوالفضل العباس عليه السلام متوسل شده ، شفا گرفته اند، تو نيز شركت كن . فردا صبح ايشان به محل برگزارى مراسم مى رود و با مشاهده پرچم سبز حضرت ابوالفضل العباس عليه السلام ، اشكريزان ، از آقا مى خواهد كه نااميدش نكند و فرزندش را شفا عنايت فرمايد.
بعد از ظهر همان روز به بيمارستان مراجعه مى كند و با كمال تعجب ، فرزندش را سالم روى تخت نشسته مى بيند! وقتى او را در آغوش مى گيرد و از حالش جويا مى شود، فرزندش سربازش مى گويد: امروز صبح در حاليكه متوجه هيچ جيزى نبودم ، ناگهان نور سبزى درخشيدن گرفت . دو پرتو سبز رنگ از آسمان به طرف زمين كشيده شده و هر لحظه به من نزديك مى شد. وقتى نور كاملا نزديك گرديد، هر يك از دو پرتو با چيزى مانند خرما وارد بدن من شدند و هر يك از دو خرما در يك پهلوى من قرار گرفت . بلافاصله به هوش آمدم و ديدم كه حالم بهتر شده و اكنون هيچ گونه احساس ناراحتى ندارم . هفته بعد از آن (جمعه 9/2/75) پدر و پسر، هر دو به هيئت آمدند و پدر جريان واقعه را در پشت ميكروفون براى افراد هيئت تعريف كرد.

|+| نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم اسفند 1385 ساعت 10:34 PM  توسط علی عاشق خدا و عشقش ابوالفضل العباس (ع)  | 

 تو با تسبيح‌ ،استخاره‌ كن‌؛ مابه‌ تو مي‌گوييم‌ چه‌ بگويي‌!
حجة‌الاسلام‌ والمسلمين‌ آقاي‌ حاج‌ شيخ‌ علي‌ اسلامي‌، فرزند مرحوم‌ آيت‌ الله‌ آقاي‌ حاج‌ شيخ‌عبّاسعلي‌ اسلامي‌ بنيانگذار جامعه‌ تعليمات‌ اسلامي‌ در تهران‌، اظهار داشتند:
داستاني‌ را دوستان‌ از جناب‌ آية‌الله‌ سيّد عبدالكريم‌ كشميري‌ نقل‌ نمودند كه‌ مشتاِ شدم‌ آن‌ رابدون‌ واسطه‌ از خود ايشان‌ بشنوم‌. بدين‌ منظور به‌ محضرشان‌ مشرّف‌ شدم‌.
آقاي‌ كشميري‌، كه‌ در نجف‌ مي‌زيستند، مورد مراجعه‌ اقشار مختلف‌ مردم‌ بودند و اكثراً از ايشان‌طلب‌ استخاره‌ مي‌شد. ضمناً استخاره‌ ايشان‌ باتسبيح‌ صورت‌ مي‌گرفت‌ و مكنونات‌ قلبي‌ افرادرانيز كه‌ مراجعه‌ مي‌كردند و استخاره‌ مي‌خواستند بيان‌ مي‌كردند.
ايشان‌ صبحها قريب‌ دو ساعت‌ به‌ ظهر مانده‌ دريكي‌ از ايوانهاي‌ صحن‌ مطهر حضرت‌اميرالمؤمنين‌ علي‌ عليه‌السلام‌ مي‌نشستند و افراد مختلف‌ در اين‌ موقع‌ براي‌ گرفتن‌ استخاره‌ به‌ايشان‌ مراجعه‌ مي‌كردند. آقاي‌ كشميري‌ نقل‌ كردند كه‌: مدتي‌ بود مي‌ديدم‌ زني‌ با عباي‌ سياه‌ وحالت‌ زنان‌ معيدي‌ (به‌ زناني‌ كه‌ در چادرها و يا در روستاها زندگي‌ مي‌كنند، معيدي‌ مي‌گويند) زيرناودان‌ طلا مي‌نشيند و زنها به‌ او مراجعه‌ مي‌كنند و او نيز با تسبيحي‌ كه‌ به‌ دست‌ دارد، برايشان‌استخاره‌ مي‌گيرد. اين‌ حالت‌ نظرم‌ را جلب‌ كرد. روزي‌ به‌ يكي‌ از خدّام‌ صحن‌ مطهر گفتم‌: هنگام‌ظهر كه‌ كار اين‌ زن‌ تمام‌ مي‌شود او را نزد من‌ بياور، از او سؤالاتي‌ دارم‌.
خادم‌ مزبور، يك‌ روز پس‌ از اينكه‌ كار استخاره‌ آن‌ زن‌ تمام‌ شد او را نزد من‌ آورد. از او سؤال‌ كردم‌:تو چه‌ مـــي‌كني‌؟ گفت‌: براي‌ زنها استخاره‌ مي‌گيرم‌. گفتم‌: استخاره‌ را از كه‌ آموختي‌، چه‌ ذكري‌مي‌خواني‌، و چگونه‌ مسائل‌ را به‌ مردم‌ مي‌گويي‌؟ گفت‌: من‌ داستاني‌ دارم‌، و شروع‌ به‌ تعريف‌ آن‌داستان‌ كرد و گفت‌:
من‌ زني‌ بودم‌ كه‌ با شوهرم‌ و فرزندانم‌ زندگي‌ عادي‌يي‌ را مي‌گذراندم‌. شوهرم‌ در اثر حادثه‌اي‌ ازدنيا رفت‌ و من‌ ماندم‌ چهار فرزند يتيم‌. خانواده‌ شوهرم‌، به‌ اين‌ عنوان‌ كه‌ من‌ بدشگون‌ هستم‌ و قدم‌من‌ باعث‌ مرگ‌ پسرشان‌ شده‌ است‌، مرا از خود طرد كردند و خانواده‌ خودم‌ هم‌ اعتنايي‌ به‌مشكلات‌ مادي‌ من‌ نداشتند، لذا زندگي‌ را با زحمات‌ زياد و رنج‌ فراوان‌ مي‌گذراندم‌.
ضمناً از آنجايي‌ كه‌ زن‌ جواني‌ بودم‌، طبعاً دامهايي‌ نيز براي‌ انحرافم‌ گسترده‌ مي‌شد، و چندين‌مرتبه‌ بر اثر تنگناهاي‌ اقتصادي‌ و احتياجات‌ مادي‌ نزديك‌ بود به‌ دام‌ افتاده‌ و به‌ فساد كشيده‌ شوم‌و تن‌ به‌ فحشا بدهم‌. ولي‌ خداوند كمك‌ نمود و خودداري‌ كردم‌، تا روزي‌ بر اثر شدت‌ احتياج‌ وگرفتاري‌، تصميم‌ گرفتم‌ كه‌ چون‌ زندگي‌ برايم‌ طاقت‌ فرسا شده‌ و ديگرچاره‌اي‌ نداشتم‌ تن‌ به‌ فحشابدهم‌.
من‌ تصميم‌ خود را گرفته‌ بودم‌. اما اين‌ بار نيز خدا به‌ فريادم‌ رسيد و مرا نجات‌ داد. دربين‌ ما رسم‌است‌ كه‌ اگر حاجتي‌ داريم‌ به‌ حرم‌ حضرت‌ ابوالفضل‌ عليه‌السلام‌ مي‌آييم‌ و سه‌ روز اعتصاب‌ غذامي‌كنيم‌ تا حاجتمان‌ را بگيريم‌، و اكثراً هم‌ حاجت‌ خود را مي‌گيرند. من‌ نيز تصميم‌ گرفتم‌ به‌ساحت‌ مقدس‌ ابوالفضل‌ العبّاس‌ عليه‌السلام‌ متوسل‌ شده‌ و اعتصاب‌ غذا كنم‌.
رفتم‌ و دست‌ توسل‌ به‌ دامنش‌ زدم‌ و كنار ضريح‌ آن‌ حضرت‌ اعتصاب‌ غذا را شروع‌ كردم‌. روز سوم‌بود كه‌ كنار ضريح‌ خوابم‌ برد و حضرت‌ ابوالفضل‌ عليه‌السلام‌ به‌ خوابم‌ آمد و حاجتم‌ را برآورد وفرمود: تو براي‌ مردم‌ استخاره‌ بگير. عرض‌ كردم‌: من‌ كه‌ استخاره‌ بلد نيستم‌. فرمود: تو تسبيح‌ را به‌دست‌ بگير، ما حاضريم‌ و بهتو مي‌گوييم‌ كه‌ چه‌ بگويي‌. از خواب‌ بيدار شدم‌ و باخود گفتم‌: اين‌چه‌ خوابي‌ بود كه‌ ديده‌ام‌؟!آيا براستي‌ حاجت‌ من‌ روا شده‌ است‌ و ديگر مشكلي‌ نخواهم‌داشت‌؟!
مردد بودم‌ چه‌ كنم‌؟ بالاخره‌ تصميم‌ گرفتم‌ كه‌ اعتصابم‌ را شكسته‌ و از حرم‌ خارج‌ شوم‌ ببينم‌ چه‌مي‌شود. ازحرم‌ خارج‌ شدم‌ و داخل‌ صحن‌ گرديدم‌. از يكي‌ از راهروهاي‌ خروجي‌ كه‌ مي‌گذشتم‌زني‌ بهمن‌ برخورد كرد و گفت‌: خانم‌ استخاره‌ مي‌گيري‌؟ تعجب‌ كردم‌، اين‌ چه‌ مي‌گويد؟! معمول‌نيست‌ كه‌ زن‌ استخاره‌ بگيرد، آن‌ هم‌ زني‌ معيدي‌ و چادرنشين‌ و بياباني‌! ارتباط‌ اين‌ خانم‌ با خوابي‌كه‌ ديدم‌ و دستوري‌ كه‌ حضرت‌ به‌ من‌ دادند، چيست‌؟! آيا اين‌ خانم‌ از خواب‌ من‌ مطّلع‌ است‌؟! آيااز طرف‌ حضرت‌ مأمور است‌؟! بالاخره‌، به‌ او گفتم‌: من‌ كه‌ تسبيح‌ ندارم‌. فوراً تسبيحي‌ به‌ من‌ داد وگفت‌: اين‌ تسبيح‌ را بگير و استخاره‌ كن‌!
دست‌ بردم‌ و باتوجهي‌ كه‌ به‌ حضرت‌ ابوالفضل‌ العبّاس‌ عليه‌السلام‌ داشتم‌ مشتي‌ از دانه‌هاي‌تسبيح‌ را گرفتم‌، ديدم‌ حضرت‌ در مقابلم‌ ظاهر شد و فرمود كه‌ به‌ اين‌ زن‌ چه‌ بگويم‌. مطالب‌ راگفتم‌و او رفت‌. از آن‌ تاريخ‌، هفته‌اي‌ يك‌ روز به‌ اين‌ محل‌ زير ناودان‌ طلا مي‌آيم‌ و زناني‌ كه‌ وضع‌ مرامي‌دانند، نزد من‌ مي‌آيند و من‌ برايشان‌ استخاره‌ مي‌گيرم‌ و بابت‌ هر استخاره‌ پولي‌ بهمن‌ مي‌دهند.ظهر كه‌ مي‌شود، با پول‌ حاصله‌، وسايل‌ معيشت‌ خودم‌ و فرزندانم‌ را تهيه‌ مي‌كنم‌ و به‌ منزل‌ برمي‌گردم‌ .
داستان‌ عجيب‌ و كرامت‌ بالايي‌ بود. توجه‌ حضرت‌ ابوالفضل‌ عليه‌السلام‌ به‌ يك‌ زن‌ بي‌ سواد، براثر تقوا. آيا ترس‌ از خدا و پرهيز از گناه‌، مي‌تواند اين‌ همه‌ اثر داشته‌ باشد؟ مي‌بينيم‌ كه‌ اولياي‌ مااين‌ همه‌ به‌ تقواي‌ انسانها توجه‌ دارند و به‌ پاداش‌ آن‌ چه‌ الطافي‌ كه‌ نمي‌كنند. باري‌، داستان‌ را كه‌گفت‌، بلند شد و رفت‌.
بعداً به‌ اين‌ فكر افتادم‌ كه‌ باز از اين‌ زن‌ سؤال‌ كنم‌ و ببينم‌ چه‌ عنايت‌ ديگري‌ به‌ او شده‌ و چه‌چيزهاي‌ ديگري‌ را ديده‌ يا درك‌ كرده‌ است‌؟ با يكي‌ از رفقا، درصدد بر آمديم‌ هفته‌ ديگر كه‌ كارش‌تمام‌ مي‌شود دنبالش‌ برويم‌ و محل‌ سكنايش‌ را ياد بگيريم‌.
هفته‌ بعد، به‌ دنبال‌ او روان‌ شديم‌. او مي‌رفت‌ و ما هم‌ به‌ دنبال‌ او حركت‌ مي‌كرديم‌ و مواظب‌بوديم‌ او را گم‌ نكنيم‌. داخل‌ بازاري‌ شد كه‌ اكثراً زنان‌ فروشنده‌ و خريدار بودند. همگي‌، عباهاي‌سياه‌ يك‌ شكل‌ و يك‌ قواره‌ برتن‌ داشتند، به‌ نحوي‌ كه‌ تشخيص‌ او برما مشكل‌ شد و ناچار شديم‌سعي‌ كنيم‌ از روبرو او راشناسايي‌ نموده‌ مواظبش‌ باشيم‌. او نشست‌ تا قدري‌ باميه‌ سواكند و بخرد.قدري‌ از عبايش‌ هم‌ از پايش‌ كنار رفته‌ بود. يك‌ باره‌ متوجه‌ شد كه‌ ما او را نگاه‌ مي‌كنيم‌ و مواظب‌اوييم‌. عصباني‌ شد و باناراحتي‌ برخاست‌ و بدون‌ اينكه‌ چيزي‌ بخرد از آن‌ محل‌ خارج‌ شد.ماتصميم‌ گرفتيم‌ بازهم‌ تعقيبش‌ كنيم‌، ولي‌ باكمال‌ تعجب‌ ديديم‌ كه‌ بر جا خشكيده‌ايم‌ و اصلاً توان‌حركت‌ نداريم‌! سعيمان‌ بي‌ حاصل‌ بود. متوقف‌ مانديم‌ ولي‌ چشمانمان‌ آن‌ زن‌ را تعقيب‌ مي‌كرد.او مي‌رفت‌ تا اينكه‌ به‌ پيچي‌ رسيد و از نظرمان‌ غايب‌ شد. آنگاه‌ بود كه‌ پاهاي‌ ما آزاد شد وتوانستيم‌ راه‌ برويم‌ ولي‌ ديگر او از تيررس‌ نگاه‌ ما دور شده‌ بود و دسترسي‌ به‌ او نداشتيم‌.
اين‌، آثار معنوي‌ دوري‌ از گناه‌ است‌ كه‌ اگر انسان‌ سعي‌ كند در مقابل‌ شدايد صبورانه‌ مقاومت‌ ورزدو گرد گناه‌ نگردد، اين‌ چنين‌ مورد توجه‌ اوليائش‌ قرار مي‌گيرد كه‌ بايك‌ توجه‌، دو عالم‌ جليل‌ القدررا اين‌ چنين‌ بر زمين‌ ميخ‌كوب‌ مي‌كند
|+| نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم اسفند 1385 ساعت 12:10 PM  توسط علی عاشق خدا و عشقش ابوالفضل العباس (ع)  | 

ادوارد براون‌: دل‌ها به‌ درد آمد
    
    او در مورد مصيبت‌ بزرگ‌ كربلا مي‌گويد: (آياقلبي‌ پيدا مي‌شود كه‌ وقتي‌ درباره‌ كربلا سخني‌ به‌گوش‌ مي‌رسد، مالامال‌ حزن‌ و اندوه‌ نگردد؟حتي‌ غير مسلمانان‌ هم‌ نمي‌توانند پاكي‌ روحي‌ راكه‌ اين‌ جنگ‌ اسلامي‌ در بر داشت‌ انكار كنند.)
    واقعه‌ كربلا در دل‌ دوستداران‌ علي‌(ع‌) و پيروان‌تشيع‌، شعله‌ تازه‌ و فروزان‌تري‌ برافروخت‌ و ريخته‌شدن‌ خون‌ نواده‌ پيغمبر(ص‌) با وحشيانه‌ترين‌ نوع‌و هزاران‌ شكنجه‌ و عذاب‌، خشم‌ و نفرت‌زايدالوصفي‌ در ميان‌ پيروان‌ امام‌(ع‌) پديد آورددر مصيبت‌ كربلا دل‌ها سخت‌ به‌ درد آمد و ازهمان‌ وقت‌ اين‌ روح‌ شهادت‌ و فداكاري‌ و حقيرشمردن‌ مرگ‌ به‌ فعاليت‌ شيعيان‌ قدرت‌ تازه‌اي‌بخشيد..
|+| نوشته شده در  شنبه دوازدهم اسفند 1385 ساعت 3:42 PM  توسط علی عاشق خدا و عشقش ابوالفضل العباس (ع)  | 

من از سن طفوليت شديدا عاشق اباالفضل عليه السلام بودم
جناب آقاى حسين رضايى ، مداح اهل بيت عصمت و طهارت سلام الله عليهم اجمعين ، طى مرقومه اى در 20/3/77 برابر 16 صفر الخير 1419 ه‍ ق كرامت زير را ارسال داشته اند:
اين جانب حسين رضايى فرزند ماشاءالله ، ساكن قم محل قديمى مسجد جامع ، محل فعلى دور شهر، فاطمى 13 معروف به 8 مترى حسينى ، در سن نه سالگى شاهد كرامتى عجيب از باب الحوائج ابوالفضل العباس ‍ عليه السلام بودم كه در پى تقاضاى دوستان اهل بيت عليهم السلام ، ماجراى آن را ذيلا بازگو مى كنم
اين جانب در سنين 8 تا 9 سالگى در بازار نو، نزديك مسجد امام حسن عسكرى عليه السلام (معروف به مسجد امام )، شاگرد كفاش بودم . استادى داشتم به نام سيد حسين طباطبائى كه از بستگان بود و پدرم به علت رونق شغل كفاشى مرا در مغازه ايشان گذاشته بود. اشتغال بنده در آن مغازه ، كار بنده در آن مغازه كار بسيار كثيفى بود كه به نام توكار كشى كفش ناميده مى شود و بنده از آن رنج مى بردم و از مغازه فرار مى كردم . مع الاسف وقتى به منزل مى آمدم پدرم مرا مى زد كه چرا فرار مى كنى ؟ و دوباره مرا به مغازه مى آورد و به دست استاد مى سپرد و او هم مرا تنبيه مى نمود اكثر وقتها كه فرار مى كردم به ميدان حراجيها كه نزديك شهردارى قديم قم بود، مى رفتم .
زيرا اشخاصى كه معروف به معركه گير بودند، در آنجا معركه مى گرفتند و مدح اهل بيت عليهم السلام مى خواندند. شيوه كار آنها بدين گونه بود كه پرده هايى مى زدند كه تمثال ائمه عليهم السلام و قاتلين آنها در آن پرده ها نقش بود و سپس كنار پرده ها مى ايستادند و از شجاعت حضرت ابوالفضل العباس و امام حسين عليهماالسلام و يارانش سخن مى گفتند. و در خلال سخن ، با عصايى كه در دست داشتند به آن تمثالها اشاره مى كردند و توضيح مى دادند كه مثلا اين تمثال به حضرت ابوالفضل العباس عليه السلام مى باشد و اين يك به ...
من از سن طفوليت شديدا عاشق ابوالفضل العباس عليه السلام بودم و هنگام فرار از مغازه خود را به پاى سخن معركه گيرها مى رساندم . نيز گاه مى شد كه هنگام فرار از مغازه به امامزاده شاه سيد على يا شاهزاده احمد، از نوادگان على عليه السلام ، مى رفتم . آنجا سردابهايى به عنوان گورهاى دسته جمعى وجود داشت كه در زمان قحطى كه مردم زياد مى مردند، مردگان را در آنجا دفن مى كردند. يكى از آن سردابها سردابى بود كه بين شاهزاده على و شاهزاده احمد قرار داشت و الان خيابان شده است .
بارى ، يك روز پس از فرار از مغازه نزديك غروب به يكى از اين سردابها كه درب آن خراب شده بود رسيدم و از ترس آنكه مبادا پدرم مرا پيدا كند و طبق معمول كتك بزند، داخل آن سرداب شدم تا مرا پيدا نكند. مع الاسف به علت اينكه جلوى درب آن سرداب خاكهاى نرمى بود، به مجرد اينكه من پايين رفتم ، ديگر به هيچ عنوان نتوانستم بيرون بيايم ، زيرا روى آن خاكهاى نرم سر مى خوردم و قادر به بيرون آمدن نبودم . در اين بين ، چشم من به سرهايى افتاد كه از بدنها جدا شده بود. از مشاهده آن سرها و نيز اسكلتهايى كه روى هم انباشته شده بود، بسيار ترسيدم و از اينكه به هيچ عنوان هم راه نجاتى مشهود نبود ترسم مضاعف شد.
بشنويد از پدرم ، كه وقتى ديده بود من به منزل نيامدم و دير كردم ، همراه برادرم پرسان پرسان ، سراغ مرا از اشخاص مختلف جويا شده بود. افراد مختلف نشانى مسيرى كه من رفته بودم به آنها داده بودند و آنها با چراغ بغدادى (چراغ فتيله اى ) رد پاى اين جانب را تعقيب كرده بودند تا به نزديك سرداب رسيده و مرا صدا زده بودند. برادرم گفته بود: شايد در همين سرداب باشد، اما پدرم پاسخ داده بود: خير، امكان ندارد كه وى به اين سرداب خوفناك و تاريك برود! برادرم مجددا گفته بود: شايد وى از ترس اينكه شما او را بزنيد خودش را در اينجا پنهان نموده است .
بالاخره روى اصرار برادرم ، چند مرتبه مرا صدا زدند، در آن اثنا، مثل اينكه كسى به من اشاره كرد و گفت بگو من در اينجا هستم ، چه ، اگر آنها بروند ممكن است درنده اى به اين سرداب بيايد و باعث رنج تو شود. لذا من ، كه از پاسخگويى استيحاش داشتم ، فرياد زدم : پدر، من اينجا هستم ! در نتيجه ، پدرم دست خود را دراز كرد و گفت : دست مرا بگير! و من دست او را گرفتم و مرا بيرون آوردند. سپس به من گفت كه امشب تو را به منزل مى برم و نمى زنم ، ولى كارى با تو مى كنم كه اگر از اين كار نجات پيدا كردى مى آيى و شام خود را مى خورى . من از روى ترس و نگرانى ، نه نهار خورده بودم و نه شام ، و مدام فكر مى كردم كه او با من چه خواهد كرد؟ به منزل كه رسيديم گفت : تو را در اين هلفدونى (جاى ترسناك ) زندانى خواهم كرد و من پش ‍ خود گفتم كه باز، اين بهتر از كتك خوردن است ! ولى هنوز من نمى دانستم كه مرا به چه شرايطى زندانى خواهد كرد و اين ((هلفدونى )) كه گفتم جايى بود كه شوهر خاله من علوفه جمع مى كرد براى دامها كه زمستان به آنها بدهد. پدرم مرا به آنجا برد و با زنجير سر افسار الاغ ، دست و پاى مرا محكم بست و بقيه زنجير را بر گردنم ، انداخت . دو لنگه تيغ در آنجا بود كه قديميها اصطلاح آن را بهتر مى دانند، يعنى اين دو لنگه تيغ را بار يك الاغ مى كردند و مى آوردند در همان هلفدونى مى گذاشتند. مرا با دست و پاى بسته وسط يكى از اين لنگه تيغها گذاشت و لنگه ديگر را بر روى من گذاشت و از درب بيرون آمد و با قفلى كه در دست داشت (كه قفل پيچى بود و بايد كليد را مى پيچيد تا بسته شود) در آنجا را كه يك لنگه اى بود قفل كرد و با صداى بلند گفت : من درب را قفل كردم ، اگر توانستى بيرون بيايى به تو شام خواهم داد و هر شغلى هم دوست دارى تو را در آن شغل خواهم گذاشت و الا تا صبح در همين جا زندانى خواهى بود! اين را گفت و به اتاقى كه در آن زندگى مى كرديم و فاصله زندان من با آنجا حدود بيست متر بود رفت . دقيقا يادم هست كه آن شب آبگوشت داشتيم . و آبگوشت را آورده بودند و مشغول كوبيدن چربى آن شدند. صداى كوبيدن آن به گوش من مى رسيد و از گرسنگى دلم غش مى رفت . مادر به حال من شديدا گريه مى كرد و به پدر التماس مى نمود كه : مرد، برو بچه را بياور، هم گرسنه هست و هم مى ترسد! اما پدر مى گفت : خير، او بايد تنبيه شود كه ديگران از كار خود فرار نكند. البته ، پيداست كه پدرم از اين سختگيريها منظور و غرضى نداشت ، و فقط مى خواست مرا تربيت كند و لذا در حال حاضر گله اى از او ندرم و آنچه گفتم مقصود، گلايه و شكايت از او نبود، كه حق و حرمت پدر بسيار است . بارى ، در آن وانفسا يا آن كسى كه از شجاعت ابوالفضل العباس عليه السلام براى ما مى خواند افتادم و با همان حال كودكى ، عرض كردم : يا قمر بنى هاشم ، شما قدرت زيادى داريد، خواهش مى كنم دست و پاى مرا باز كنيد تا من طبق قرار پدرم بروم شام خود را بخورم . با گفتن اين حرف ، يكمرتبه ديدم لنگه تيغ از روى من پايين افتاد و زنجيرى كه دست و پاى من با آن محكم بسته شده بود پاره شد و به دست و گردن من آويزان گشت ! آمدم پشت همان دربى كه پدرم به روى من بسته بود و دست به درب بسته گذاشتم . به مجرد دست گذاشتن ، ديدم چيزى از بالاى درب به پايين افتاد و صدا كرد. متوجه شدم كه قفل درب است كه پايين افتاده است و خلاصه ت درب هم باز شد و من با شعف زياد خود را به نزديك اتاقى كه پدر و مادر و برادرانم در آن بودند رساندم . هنوز شام را كامل نخورده بودند كه ، از ميان تاريكى صدا زدم : پدر، من آمدم ! پدرم بسيار غضبناك شد و بسرعت به سوى من آمد و چاقويى را كه در جيبش بود بيرون آورد و تيغه آن را باز كرد تا به اصطلاح سر مرا ببرد. مادرم - كه شديدا نگران اين صحنه بود - گيه مى كرد و تكرار مى نمود كه ، اى مرد، بس است ، اين قدر اين بچه را اذيت نكن ، خودت قرار گذاشتى كه اگر بيرون آمد بيايد و شامش را بخورد. ولى جالب اين است كه ، در آن لحظات ، من به هيچ وجه نمى ترسيدم و يك شجاعت عجيبى در وجود من پيدا شده بود. لذا گفتم : مادر، بگذار او مرا بكشد، كه كشته شدن براى من راحت تر است از اينكه اين قدر در اين سن اذيت شوم !
به پدر نيز گفتم : اجازه بدهيد مطلبى را به شما بگويم ، بعدا اگر خواستيد سر مرا هم ببريد حرفى ندارم . گفت : چه دارى بگويى ؟ گفتم : مگر شما با من شرط نكرديد و نگفتيد كه اگر بيرون آمدى ، بيا شامت را بخور، من كه خودم اين زنجيرها را پاره نكردم و قفل درب را باز نكردم . گفت : پس چه شد كه زنجير و قفل باز شد؟ گفتم : من متوسل به قمر بنى هاشم ابوالفضل العباس ‍ عليه السلام شدم و يكمرتبه ديدم زنجيرها پاره شد، همچين دست به درب گذاشت و درب هم باز شد.
اين را كه گفتم ، پدرم چنان سرش را به ديوار كوبيد كه خون از سر او بيرون زد و به سينه من پاشيد و خود نقش زمين شد. مادرم گفت : پسرم ، چه كردى با او؟ گفتم : مادر، من داستان معجزه ابوالفضل العباس عليه السلام را برايش ‍ گفتم : مادرم گفت : فرزندم ، مگر تو نمى دانى پدرت سقاى ابوالفضل العباس ‍ عليه السلام است و شب تاسوعا و روز عاشورا، به عشق آقا ابوالفضل العباس عليه السلام است و شب تاسوعا و روز عاشورا، به عشق آقا ابوالفضل العباس عليه السلام و اهل بيت و امام حسين عليهم السلام دستجاتى را كه به خيابان مى آيند آب مى دهد؟ حال من دگرگون شد و ستم را به شكستگى سر پدر گذاشتم و خطاب به حضرت عرض كردم : آقا جان ، همان طورى كه مرا نجات دادى ، پدرم را نيز شفا بده ! پدرم لرزيد و از جا برخاست و مرا در بغل گرفت و بنا به گريستن كرد و گفت : حسين ، پسرم ، من خودم عاشق ابوالفضل العباس عليه السلام هستم و اينها را كه گفتى همه را قبول دارم . پسرم مرا ببخش ، ديگر تا روزى كه زنده باشم ترا اذيت نخواهم كرد.
مجددا خاطر نشان مى سازم كه ذكر اين داستان ، جنبه گلايه از پدر را نداشت چون آنها در قديم مشكلات زيادى داشته اند و اين گونه سختگيريها نسبت به فرزندانشان را به انگيزه و عنوان تربيت انجام مى دادند، و من خدا را شاهد مى گيرم زمانى كه مشرف به مكه معظمه شدم گفتم : خدايا، آنچه ثواب در اين مسير نصيب من هست همه را به روح پدرم برسان و او را ببخش و بيامرز، چنانچه الان هم اگر پدرم زنده بود، با همه ضعف و ناتوانى حاضر بودم او را به دوش بگيرم و به هر كجا دلش مى خواهد ببرم . حيف كه اينك در قيد حايت نيست . نيز از آن زمانى كه مداح اهل بيت عصمت و طهارت هستم ، هر موقع كه توسل جسته و ذكر مصيبتى مى خوانم ، مى گويم ، هدايا، ثواب اين توسل را به روح پدر و مادرم عايد فرما. عزيزان من ، اى كسانى كه اين مطالب را در آينده خواهيد خواند، از شما خواهش ‍ مى كنم همواره به ياد پدر و مادرتان باشدى ، اگر زنده هستند قدر آنها را بدانيد و به آنها خدمت كنيد، اگر مدره اند به ياد آنها باشيد و برايشان خيرات و مبرات بدهيد.
كلب آستان ابا عبدالله الحسين و قمر بنى هاشم و تمام خاندان عصمت و طهارت صلوات الله و سلامه عليهم ، فقير در خانه اهل بيت عليهم السلام حسين رضايى .
|+| نوشته شده در  سه شنبه یکم اسفند 1385 ساعت 9:11 PM  توسط علی عاشق خدا و عشقش ابوالفضل العباس (ع)  | 

 
onLoad and onUnload Example