آن علمدار فداكار حسين
حضرت عباس ، سردار حسين
دولت حق را، امير محترم
هم علامت بود و هم صاحب علم
روى چون خورشيد و دل ، چون شيرداشت
شير و خورشيدى ، به كف شمشير داشت !
خضر، بودى تشنه سقاييش
هم سكندر، محو در داراييش
آه از آن ساعت كه از تيغ جفا
شد دو دستش در صف ميدان ، جدا
مشك ، با دندان گرفت آن نامدار
تا رساند آب ، بر طفلان زار
شد نشان تير، آن مير دلير
آفتابش ، شد نهان در ابر تير
بس نشسته تير، او را پر به پر
شد چو مهرى با شعاعى ، جلوه گر
ناگهان ، از تير قوم بد شعار
مشك شد، داراى چشمى اشكبار
آن قدر بر حال او افشاند اشك
كه نماندى اشك ، اندر چشم مشك
ديد چون بى دستيش خصم عنود
دست بگشود و زدش بر سر، عمود
از سمند افتاد بر خاك هلاك
زد نداى : يا اخا ادرك اخاك
جناب مستطاب حجه الاسلام و المسلمين عالم فاضل ارجمند و نويسنده توانا، آقاى حاج سيد ابوالفتح دعوتى طى مكتوبى به انتشارات مكتب الحسين عليه السلام مى نويسند:
ظاهرا در سالهاى 45 و 46 بود كه با آقاى نيك پندار و روشن (از همكاران محترم دبيرستان علوى ) آشنا شده بودم . مرحوم نيك پندار سرپرستى اردوى جامعه تعليمات اسلامى را در كرج به عهده داشت و مرحوم روشن كارگاه صنعتى اردو را اداره مى كرد. اين اردو در باغ معروف به باغ نخستين در محوطه بسيار بزرگ و پرداخت اداره مى شد. باغ نخستين در تابستانها محل اجتماع گروه هاى گوناگون و مختلف مذهبى بود و عموما در اختيار جامعه تعليمات اسلامى قرار داشت . بنده هم در آنجا با آقايان مانون بودم و گاهى هم با برخى دوستان در باغى در نزديكيهاى باغ نخستين ، طول تابستان را در آنجا سپرى مى كرديم .
يك روز به مناسبتى ، گويا به علت وقوع زلزله اى ، من به آقاى نيك پندار و جناب روشن گفتم : بيشتر اين زلزله ها، در يك وقتهاى معين و معلومى وقوع مى يابند و قابل پيش بينى هستند، و زلزله هاى ويرانگر، اصولا يا در دوره محاق ماه واقع مى شوند (يعنى اول و آخر ماه ) و يا در نيمه ماه ، كه اگر در نيمه ماه واقع بشود، زلزله در روز اتفاق مى افتد و اگر در اول ماه و يا آخر ماه باشد زلزله در نيمه هاى شب واقع خواهد شد. و سپس يك نقشه اى كشيدم و گفتم ما فعلا داريم به سوى يك زلزله نسبتا شديد پيش مى رويم و در اول اين ماه ، شاهد زلزله خواهيم بود. مدتى از اين سخن گذشت . آقاى نيك پندار و روشن ، هميشه صبح زود ساعت شش از تهران حركت مى كردند ساعت هفت بامداد به اردو مى آمدند. من يك روز بعد از نماز صبح خوابيده بودم كه ديدم درب اطاق ما را، كه در باغ مجاور اردو بود در محكم مى زنند. بيدار شدم ، ديدم مرحوم نيك پندار با آن چهره هميشه خندان و شاد خودش مى گويد: آقاى سيد ابوالفتح ، چقدر مى خوابى ؟ امشب اول ماه بود، مگر نشنيدى كه راديو اعلام كرد كه در فلان نقطه (كه فعلا خاطرم نيست كه كجا بود، ليكن در اطراف خراسان و شايد گناباد بود) زلزله شده است ، مطابق اين نقشه و طرحى كه شما داده اى ! و خيلى صحبت و بگو بخند و...
بعد در يك فرصتى مى رفتم نزد آقاى روشن - گويا بعد از صرف ناهار بود - در اردو، ايشان هم پيرامون آن زلزله صحبت كردند و بعد گفتند من هم يك داستانى از زلزله دارم و شما كه اهل قلم هستيد، خوب است اين داستان را بنويسيد. سپس ايشان ، كه خودش هم ظاهرا اهل سبزوار و خطه شرق ايران بود، گفت : فلان آقاى روحانى ، كه من اسم آن آقا را به خاطر ندارم ، در زمانهاى قديم ، روزى از مشهد حركت مى كند و عازم دهكده اى در اطراف گناباد كه گويا سرودشت نام داشته مى شود تا در دهه اول محرم آنجا روضه بخواند. در آن ايام اين راه را تكه تكه مى رفتند و ماشين مستقيم نبود. آرى ، ايشان كوله بار سفرش را بر مى دارد و به جانب گناباد حركت مى كند. در ميانه راه ماشين خراب مى شود و اين آقاى روحانى براى اينكه شب اول ماه به آن دهكده مورد نظر برسد، در ميان راه يك گارى را مى بيند كه دو سه نفر بر آن سوار بوده اند، آن اقاى روحانى هم از آنان تقاضا مى كند و به همراه آنان روانه دهكده مى شود. در طول راه صحبتهاى مختلف پيش مى آيد و اين روحانى بى خبر از مسائل ، در مورد خلفاى اول و دوم بحث مى كند و به آنان دشنامو ناسزا مى گويد، آن طور كه مرسوم آن روزگار بوده است . غافل از آنكه همراهان و صاحبان گارى از آن سنيهاى بسيار متعصب و افراطى هستند. بنابراين صاحبان گارى با يكديگر صحبت مى كنند و اشاره مى كنند كه اين مرد روحانى را به دهكده خودشان ببرند و او را در آنجا بكشند و او را به جزاى دشنامهايش برسانند. در پى اين تصميم خطرناك ، آنان در نيمه هاى راه وانمود مى كنند كه گارى خراب شد، و اسب هم احتياج به استراحت دارد و پيشنهاد مى كنند كه آقاى سيد روحانى امشب را ميهمان آن ان در همين دهكده ، باشد تا اينكه فردا صبح به دهكده سرودشت بروند. سيد پيرمرد هم به ناچار مى پذيرد و شب به منزل صاحبان گارى مى رود. در آنجا آنان نزد سيد مى نشينند و از هر بابى صحبت مى كنند و سيد هم غافل از همه جا با آنان همسخن مى شود. و در هر حال شام مى آورند و سيد شام مى خورد و مقدارى كه از شب مى گذرد، آنان به سيد مى گويند جاى خواب شما در اطاق مجاور آماده است ، شما مى توانيد براى استراحت به آن اطاق برويد. سپس صاحبان گارى كه سه نفر بوده اند، بر مى خيزند و سيد را به اطاق ديگر راهنمايى مى كنند. درب اطاق باز مى شود و سيد وارد اطاق مى شود، اما ناگهان مى بيند يك قبرى را در آنجا كنده اند و آنان به سيد مى گويند: امشب جاى شما در داخل اين قبر است ، اى كافر مرتد و اى دشمن شيخين ...و بعد چند مشت و لگد به او مى زنند و دست و پاى او را مى گيرند و داخل آن قبر مى اندازند.
حالا بقيه داستان را از زبان سيد بشنويم . سيد مى گويد: وقتى كه مرا به آن اطاق بردند و در برابر قبر دادند و دست پاى مرا گرفتند تا به داخل قبر بيندازند، من اشك در چشمانم حلقه زد و با خودم خطاب به حضرت ابوالفضل العباس عليه السلام گفتم : يا اباالفضل العباس ! اين به كرم و بزرگوارى تو نمى آيد، كه من پير مرد دلخسته زن و بچه خودم را رها كنم بيايم براى تو روضه بخوانم و ذكر مصيبت كنم ، آن وقت تو بگذارى كه اين جماعت اين طور از من پذيرايى كنند و مرا زنده به گور كنند! حاشا و كلا از كرم شما خانواده يا اباالفضل العباس ، يا قمر بنى هاشم عليه السلام ، خود دانى و خداى خود. آقاى سيد مى گويد: آنها دست و پاى مرا گرفتند و مشتى هم به دهان من كوبيدند و مرا محكم به درون قبر انداختند و ديگر نفهميدم چطور شد؟
تا اينكه يك وقت ديدم چشمهايم باز شد و مشاهده كردم كه - خداوندا - روى يك تخت خوابيده ام . لباس سبز و يا آبى بر تن دارم ، در درون اطاقى و يك دو تا پرستار زن هم در كنار هستند! از اين وضع ، بسيار بسيار تعجب كردم ، و نمى دانستم زنده هستم و يا مرده ام ؟ به يكى از آن پرستارها گفتم : اينجا كجاست ، و چرا مرا به اينجا آورده اند؟ آن پرستار گفت : آقا سيد، شما در آنجا چكار مى كرديد؟ در آن دهكده زلزله شده است و كل مردم آن دهكده ، همه و همه تلف شده اند، مگر شما كه به طور معجزه آسايى زنده مانده ايد. بعد من ، آهسته آهسته ، داستان آن صاحبان گارى به يادم آم د و ماجرا را براى آنان نقل كردم و گفتم : آنان مرا در قبرى كه كنده بودند، انداختند و ديگر نمى دانم چطور شد، ولى فقط يادم هست كه گفتم : يا اباالفضل العباس عليه السلام . آنان كه دور من جمع شده بودند، گفتند: در همان اطاق و در همان لحظه زلزله شده بود و سقف اطاق پايين آمده بود و اهل آن خانه و همه اهل آن دهكده هلاك شده بودند، مگر تو كه ما تعجب كرديم تو چطور زنده مانده اى ؟ يقينا حضرت ابوالفضل العباس عليه السلام نجاتت داده و آن دهكده با خاك يكسان شده است .
آن آقا سيد كه متاسفانه من اسمش را فراموش كرده ام گفته بود: اهل آن بيمارستان از شنيدن اين واقعه بسيار در شگفت شدند و همه از اين داستان به گريه افتادند، و داستان من شهره آفاق شد. بعد آقاى روشن گفت : فلانى ، اين واقعه هم در شب اول ماه بوده است ، اين هم شاهد ديگرى است به صحت نظريات شما در مورد زلزله . بنده تفصيل اين داستان را در يادداشتهاى خودم نوشته ام كه متاسفانه پيدا نشد، ليكن چون جناب حجه الاسلام آقاى خلخالى از بنده خواستند كه اين نكته را به رشته تحرير در آورم امتثال امر نمودم . خداوند به ايشان اجر بدهد و الله ولى التوفيق .
خطيب گرانقدر و دانشمند محترم حجت الاسلام و المسلمين جناب آقاي حاج شيخ اشرف كاشاني دامت بركاته كه قبلا نيز از ايشان كراماتي نقل شده است، يكي از مشاهدات خودشان را چنين بيان ميكنند:
17. ديگر از مشاهدات حقير درمورد كرامات حضرت ابوالفضل العباس عليه السلام باز مربوط به همان دوران هشت سالگي است. آن زمان من به مكتب ميرفتم و مقارن با دوراني بود كه پهلوي لعين دستور داده بود كه اول محرم، مراسم سينهزني و مجلس روضهخواني موقوف باشد به طوري كه از طرف شهرباني به مدرسهها دستور داده شده بود كه اگر شاگرد مدرسهاي در كوچه به ذكر نوحه خواني ديده شود، پدرش را جلب كنند. اما بچهها گوش ندادند وروز نهم محرم الحرام كه در كاشان روز عباسعلي است، بچهها شروع به نوحه خواني كردند ياد ميآيد كه اين بيت را ميخواندند:
عباس، از كف بريز آب روان را عباس، بشنو فقان كودكان را
يك مرتبه سروكلة عباس خان پليس پيدا شد او سرپاسبان بود و قد بلندي داشت كه همه مردم از او ميترسيدند با آمدن وي بچهها فرار كردند در اين ميان او يك بچه را گرفت و جلوي مادرش به صورت او سيلي زد. مادر بچه گفت: بچه را زدي، حضرت ابوالفضل العباس عليه السلام به دستت بزند!
عباس خان همان شب براي گرفتن سارق ميرود. سارق مسلح بوده و به وي شليك ميكند فشنگ به دست عباس خان ميخورد و آن را شديدا مجروح ميگرداند فردا مردم كاشان ديدند عباس يك دست ندارد!
دلم میخواد آقا جون خادم کربلات شم
بیام که جاروکش و کفش جفت کن زائرات شم
شبها تو خواب میبینم انگار تو آسمونم
دلم میخواد همین جا تا به ابد بمونم
همیشه خواب میبینم تو حرمت نشستم
دخیل آرزوم رو به چشمهای تو بستم
آقا خودت میدونی من هیچکس رو ندارم
اگه تحویل نگیری ابو الفضل رو میارم
تا که به من نگاه کنی
کربلا مهمونم کنی
دوستان من شهریور کربلا بودم ولی الان دلم هوای حرم ارباب رو کرده...........
چون دگر فریاد طفلان را شنید
از حرم تا قتلِگه فریاد دید
ای خدا زینب از این غم پیر شد
موسپید از ماتم آن شیر شد
چون که از گودال خون برخاستند
عمه را یاران کسی نشناختند
دید یاران را اسارت می برند
خیمه ها را هم به غارت می برند
کودکی آتش گرفته می دوید
در پی اش زینب فغان از دل کشید
نالهء طفلان مظلومش دریغ
هر طرف هر سو دویدی آه جیغ
آن یکی پایش مغیلان پاره کرد
زینب آمد زخم او را چاره کرد
آن طرف سجاد اندر تب خزان
این طرف زینب به یادش بی امان
یک دو تن از کودکانش گم شدند
از شمار بچه هایش کم شدند
عاقبت آن کاروان آماده شد
خمر غم اندر دلامان باده شد
چون سر خورشید را بر نیزه دید
سر به محمل زد و رسمی شد پدید
شیعیان گر داغ مولا یاد شد
سر شکستن بر شما آزاد شد
کاروان رفت غروبی بس غریب
هر طرف آتش فروزان در لهیب
چون سه روز از ظهر عاشورا گذشت
داغ هجران در دل او تازه گشت
آمدم دیدم جدا سر از بدن
سیّد جنت خدایا بی کفن
فرصتی آمد بر ایشان کفن شد
نعش یاران دل آور دفن شد
لیک یاران ،قصه پایانی ندید
زخم دل را هیچ درمانی ندید
السلام ای شاه مظلوم و غریب
السلام ای آیهء امن یجیب
جناب آقاي معتمدي فوِ الذكر، در نامه ديگرش، كرامتي ديگر از حضرت ابوالفضلالعباس (ع) وخواهر بزرگوارشان، حضرت زينب (س) اينچين مرقوم داشتهاند:
ماه رجب سال 1371 شمسي بود. يكي از دوستانم، كه مدتها با هم آشنا هستيم و بنده برايروضه به منزل ايشان ميرفتم، روزي به من گفت: يكي از فاميلهاي دور ما چندين مرض و ناراحتيداشت، اينك در اثر توسل به حضرت ابوالفضلالعباس (ع) و حضرت زينب (س) رفع گرفتاري ازاو شده است. پارچهاي را هم به وي دادهاند و او مقدار كمي از آن پارچه را براي خانواده ماآوردهاست. و آن پارچه را به من نشان داد. من بوسيدم و بوي عطر از آن استشمام كردم. پس از آن آدرسفرد شفايافته را از او گرفتم تاجريان شفا گرفتنش را از خودش بشنوم. چون مريض مزبور زن بود،لذا با همسرم به اتفاِ يكي از دوستان، به نام آقا عبدالله معماريان كه او هم همراه خانمي بود، بهمنزل آن زن شفا يافته رفتيم.
خانه آن زن در شهر قم، خيابان چهارمردان، ميدانمير، جنب مدرسه ستيه قرار داشت. پسازآنكه آن خانم را در منزلش ديديم، من گفتم: ماچنين داستاني را درباره شما شنيدهايم، چه خوباست خود شما آن را برايمان بيان كنيد.
خانم شرح داستان خود را چنين آغاز كرد: من به ناراحتي قلب مبتلا شده بودم و به دكترها زياديهم در قم و تهران مراجعه كردم، علاج نشد. چند ماه قبل دستم هم درد گرفت به گونهاي كه مشتمگره شد و ديگر باز نشد. دكتر معالج گفت: چارهاي نداري جز اينكه دست تو را مورد عمل جراحيقرار گيرد. ضمناً چند ناراحتي ديگر هم داشتم: مثلاً بچهاي داشتم كه در بمبارانهاي زمان جنگ،چمشش آسيب ديده بود و نزديك به كوري بود، به نحوي كه دكترها هم نتوانستند علاج كنند وخلاصه هر چه داشتيم خرج كرديم و هيچ نتيجه نگرفتيم. در اثر اين فشارها، دلم شكست وچارهاي جز توسل نديدم. ذكر حضرت ابوالفضل (ع) و حضرت زينب (س) را ميگفتم وميگريستم (ذكر حضرت عباس (ع) را من در جلسات روضه ياد گرفته بودم ولي ذكر حضرتزينب (س) رانمي دانستم و متاسفانه يادم رفت كه از او بپرسم چه بوده است؟ - معتمدي )
تا اينكه دو هفته گذشت. در مدت كارم -همه- توسل به اين دو بزگوار شده بود و از صبح تاغروب آفتاب ميگريستم. فرزندم هم كه ناراحتي چشم داشت، يك روز كه وضع گريه و توسل مراديد به من گفت مادر شفاي مرا هم بگير. اين حرف را كه شنيدم، دلم آتش گرفت كه بچه در اينسن چنين حرفي را ميزند، لذا به گريه افتادم. چند ساعتي از شب گذشت، خوابم برد. در عالمخواب ديدم درب خانه ما را ميزنند. درب را كه باز كردم، ديدم يك مرد عرب و يك زن عربند.فرمودند: ما ميخواهيم به منزل شما بياييم. با خود گفتم: ما كه با عربها آشنايي نداريم، اينها چهكسي ميباشند كه ميخواهند به منزل ما بيايند؟! بالاخره گفتم: بفرماييد. تشريف آوردند و درهمين اتاِ - كه ميبينيد - نشستند. سپس آن خانم رو به من كرده و فرمود:
چه ناراحتي داري؟ عرض كردم: اي خانم، انسان نميتواند درد دلش را به همه كس بگويد.فرمودند: چرا بگو، ما محرم تو هستيم. پس من هم شروع به تشريح گرفتاريهاي خود نمودم وگفتم: بچهام نابينا شده ؛ ناراحتي قلبي دارم ؛ دستم عليل شده ؛ و چه وچه
وقتي كه خواستندبروند، متوجه شدم كه آن مرد عرب، قامتي بلند دارند و دريافتم كه وي حضرت ابوالفضلالعبّاس(ع) هستند و آن زن هم بيبي حضرتزينبكبري (ع) ميباشند.
وقتي كه آن دو بزرگوار تشريف بردند، همان آن چشم باز كرده و از خواب بيدار شدم و ديدم اتاِروشن است. نخست خيال كردم كه مهتابي روشن است ولي يك لحظه بيشتر طول نكشيد كهديدم اتاِ خاموش شد؛ لذافهميدم روشنايي اتاِ از مهتابي نبوده است. به هر حال وقتي به خودمآمدم، ديدم يك قطعه پارچه روي دستم هست و آن دستي كه بسته شده بود باز شده و هيچگونهناراحتي ندارم. پس از آن مرض قلبي من كاملاًبرطرف شد و فرزندم نيز كه نزديك بود نابينا بشودبهبودي كامل يافت و حاجتهاي ديگري هم كه داشتم همگي برآورده شد.
در اينجا، خانم مزبور، قسمتي از آن پارچه را كه در آب انداخته بود، آورد و مقابل ما گذاشت و مامقداري از آب آن پارچه را كه در شيشهاي قرار داشت نوشيديم. آنچنان بوي عطر و گلاب ميدادكه به او گفتم: خانم، عطر به اين آب زدهاي؟! قسم خورد كه نه، اين بوي گلاب از خود اين پارچهاست! نيز مقداري از آن پارچه را به اينجانب و رفيقم، آقاي عبداللهمعماريان، داد و هماكنون كه دوسال از آن قضيه ميگذرد، هنوز همان بوي خوشي كه از آن پارچه و از آن آب، بنده استشمامكردهام در آن باقي است. در خاتمه اين جمله را هم ناگفته نگذارم كه شنيدم آهسته به زنهاي همراهما ميگفت: از دو هفته پيش تا حالا كه اين قضيه روخ داده، سه مرتبه بدنم را شستهام بوي عطرشنرفته است.
كرامت زير را يكى از دوستان مرقوم داشته است :
جناب حجه الاسلام آقاى خلخالى - دام عزه - از اين جانب محمد على فرزند حسين ، ساكن كربلا، خواسته اند برخى از كرامتهايى را كه از پيشگاه حضرت ابوالفضل العباس عليه السلام بروز و ظهور يافته نقل كنم .
در امتثال فرمان ايشان ، حقير از ميان آن كرامات كه تعدادشان بيشمار و زياد است ، فقط يكى را كه براى خودم اتفاق افتاده ، ذكر مى كنم . حادثه اى كه ذيلا مى خوانيد مربوط به سال 1386 هجرى قمرى ، برابر با سال 1345 هجرى شمسى ، مى شود:
يكى از فرزندانم به نام محسن از حين ولادت ناخوش احوال بود. براى معالجه او به مدت دو ماه ، به دكترهاى متعدد مراجعه كرده ، داروهاى فراوان به او داديم ، ولى هيچ تاثير نكرد، بلكه روز به روز حالش سخت تر و اندام او لاغرتر شد. تا اينكه بعد از ظهر يك روز، مرحوم پدرم به دكان آمد و با ملايمت فرمود: دكان را بسته و به منزل برويم . من با تعجب به او گفتم : هنوز تا مغرب وقت بسيار است ، چرا عجله مى كنيد؟ نهايتا با اصرار ايشان دكان را تعطيل كرده و با هم به منزل رفتيم . در بين راه ، مرحوم پدرم با نرمى و ملايمت ، صحبتهاى آرام بخش و حساب شده اى را شروع كردند كه احساس كردم شايد قرار است حادثه ناگوارى براى فرزندم روى دهد كه ايشان چنين مثلهايى را براى تسلى خاطر من ذكر مى كنند روحش شاد.
به منزل كه رسيديم ، من وارد اتاق شدم و منظره دلخراشى را مشاهده نمودم : فرزندم محسن رو به قبله قرار داشت ، يك جلد كلام الله مجيد بالاى سر او ديده مى شد، و مادر بزرگ و عمه هاى او همه گريان بودند. من كه قبل از او فرزند ديگرى را در سن يك سالگى به نام حسن از دست داده بودم و هنوز داغ وى دلم را مى سوزاند، از مشاهده اين صحنه سخت پريشان شدم و ناگهان بى اختيار از منزل بيرون رفته ، با شتاب و عجله و با دلى شكسته و چشمى گريان به بارگاه مقدس و ملكوتى باب الحوائج ، حضرت ابوالفضل العباس عليه السلام ، ملتجى شدم و در حاليكه دستها را به ضريح منور آن حضرت گره زده بودم ، ملتمسا به ايشان عرض كردم : ((يا وجيها عندالله اشفع لى عندالله فى شفا ولدى ، يا باب الحوائج يا اباالفضل و الكرم و الجود لاتردنى خائبا يا سيدى !)) . پس از آن نيز مرتبا خواهشم را تكرار كرده ، در حرم آن حضرت بى نظم و ديوانه وار به اين سو و آن سو حركت مى كردم .
كمتر از نيم ساعت اين صحنه ادامه داشت ، سپس از حرم بيرون آمدم و به طرف منزل روانه شدم . نزديك منزل بود كه با برادرم روبرو شدم . مرا كه ديد گفت : برادر كجا بودى ؟ گفتم : به حرم ابوالفضل العباس عليه السلام رفته بودم . وى بارويى گشاده و لبى خندان به من گفت : بشارت باد تو را كه فرزندت خوب شده و كسالت و مريضى او برطرف گشته است و جاى هيچ نگرانى و اضطرابى نيست !
من كه پسرم را با آن حال سخت ، يعنى در حالت مردن ، ديده بودم ، فكر كردم كه برادرم اين سخنان را براى تسلاى خاطر من مى گويد! ولى همين كه وارد منزل شدم ، پدرم مرا به آغوش خود گرفته و گفت : پسرم كجا بودى ؟ گفتم : حرم حضرت اباالفضل العباس عليه السلام . گفت : هنيئا لك كه شفاى پسرت را از حضرت گرفتى ! سپس مرا بوسيد و به اتفاق يكديگر وارد اتاقى كه فرزندم در آن بود شديم . مادر بزرگ بچه نيز بارويى گشاده و خندان رو به من كرده گفت : پسرم ، ديگر هيچ شك و ترديدى به خود راه نده ، كه كسالت فرزندت مرتفع شده و در حال حاضر به خواب رفته است .
وقتى نزديك فرزندم رفتم و به صورت او نگريستم ، ديدم رنگ رخسارش كه چندى پيش به زردى زرد چوبه شباهت داشت ، اينك همچون گل محمدى ، رنگ ارغوانى يافته است . از مادرش جوياى حال وى شدم ، گفت : بعد از اينكه از اينجا رفتيد، دقايقى نگذشت كه ناگهان ديدم فرزندم نفسى عميق كشيده ، چشمهايش را باز كرد و با تبسم به ما نگريست . وقتى كه حالش را رو به بهبود ديدم ، به او شير دادم او با شكم سير به خواب رفت . من كه با اشك شوق به فرزندم خيره شده بودم ، با خود گفتم : يا للعجب ! اين است معنى كرامت ، و اين است مقام باب الحوائج ابوالفضل العباس عليه السلام ! چنين است عطاى حضرتش و چنان است مقام والاى او سلام الله عليه !
بارى ، همگى ما با خوشحالى بسيار، خداوند متعال را سپاس گزارديم و پس از آن نيز، هر روز كه مى گذشت فرزندم صحيحتر و سالمتر مى شد تا اينكه كسالت او كلا بر طرف گشت ، و الحمدلله رب العالمين ، والسلام .
بعد از آن حق بانگ واویلا شنید
تا که نوبت بر علی اکبر رسید
اذن میدان داد و او آرام رفت
گوییا از جان مولا کام رفت
تا رکابش سوی میدان می کشید
چند قدم آقا به دنبالش دوید
شبه پیغمبر بران بر خصم دون
عالمی از رزم او غرق جنون
گفت لشکر: "او رسول الله بود
گر خطا نبود، خود الله بود"
نعره زن بر قلب دشمن حمله کرد
لشکر از تیغش فغان و ناله کرد
بذر غیرت در دل او کشته است
شبه پیغمبر خدایا! تشنه است
بعد جنگی بس نمایان ای دلیر
باز گرد و از پدر قوت بگیر
"تشنه ام بابا! کمی آبم بده
با بیان گرم خود تابم بده
العطش بابا ببین بس تشنه ام"
گفت بابا: "جان جان شرمنده ام"
عشق بازی با پدر، با تشنگی
سهم بابایش فقط شرمندگی
دل عطش دارد به دیدار پدر
قوتی گردیده در تیغ پسر
پس رکابش سوی میدان ساخت کرد
در میان موج دشمن تاخت کرد
رزم او همچون نبرد حیدر است
صف شکن؛ او غیرت اله صفدر است
چون علی در زرم دشمن تاب داشت
آن طرف بابا دلی بی تاب داشت
این طرف، بابا به بذکر کردگار
آن طرف، او در میان کار زار
این طرف، دستی به سوی آسمان
آن طرف، او زیر تیغ کافران
این طرف، مولا به حق در راز بود
آن طرف، پرواز او آغاز بود
این طرف، چشمی به راهش منتظر
آن طرف، تیغی به فرقش منکسر
بس عطش افتاده بر شبه رسول
بی قرار و مضطرب ماه بتول
ناگهان اکبر ز روی زین فتاد
نیزه و شمشیر کین بر دین فتاد
نیزه ای پهلوی او را می درید
تیغ کین بر فرق ماهش می تنید
خنجری پر کینه اندر سینه است
خط خون تابیده بر آیینه است
تیر صد پر در میان چشم داشت
همچنان از جور دشمن خشم داشت
تیغ او از کف فتاده بر زمین
گوئیا حق گشته از داغش غمین
اسب ها آماده اندر تاختند
تا که کار شبه حق را ساختند
چون لگد بر پشت و پهلویش فتاد
قصه "دیوار و در" یادش فتاد
اسب ها بر جسم پاکش تاختند
جسم اکبر اربآ اربا ساختند
ناگهان فریاد زد با بنگ شین:
"بر زمین افتاده ام بابا حسین!"
تا که مولا بانگ فرزندش شنید
مضطرب او سوی میدان می دوید
چون حسین بر نعش پاکش نوحه کرد
چشم حق از داغ اکبر گریه کرد
سر به روی دامن بابا نهاد
بی قراری بر دل آقا نهاد
سر به روی سینه اما بی قرار
ناگهان از دل رها فریاد زار:
"از زمین برخیز و یک بار دگر
نام بابا را ببر جان پدر!"
در آن روزها ظاهرا اوايل دهة 1310 شمسي، عمال رضاخان در مسير اهانت و انهدام بسياري از علماي جلوي تكايا و همچنين تخريب حسينيهها به تكيهايي رسيدند كه در اثر معجزه، بعدها به پير علم مشهور گشت.
جريان از اين قرار بود كه عدهاي قزاق و سرباز به همراه مأموري خبيث كه رذالت او زبان زد مردم شهر بابل بود، جلوي تكيه ميرسند. طبق مرسوم خودشان كه ابتدا علم را شكسته و خورد ميكردند، جمعيت مردم ـ حيران و پريشان - ديدند كه سربازي كلنگ را به دست گرفت و براي تخريب علم جلو رفت ولي بلافاصله به عقب برگشت. آن مأمور كثيف گفت: چرا عقب آمدي؟ چرا خراب نكردي؟ سرباز جواب داد: به محض بلند كردن كلنگ لرزه بر اندام من افتاد و ترسيدم و من اين كار را نميكنم. مأمور پليد گفت : اين حرفها چيست؟ الان من خرابش ميكنم. كلنگ را برداشت، جلو رفت و بيشرمانه آنرا بلند كرد تا ضربهاي كاري بر علم فرود آورد، كه ناگاه در ميان نگاه حيرت زده و ترس ناك مردم و سربازان دستش به همراه كلنگ، قبل از رسيدن به علم در هوا معلق مانده خشك شد و فلج گرديد، صورتش هم سياه شد!
با مشاهدة اين صحنة شگفت، جمعيت تماشاچي و سربازان از ترس غضب قمر بني هاشم عليه السلام پا به فرار گذاشتند و كلنگ از دست نحس اين مأمور به زمين افتاد. حال، با دستي فلج و خشك زده و صورتي سياه، در حالي كه نه او و نه احدي از عالميان جرأت سوء قصد به آن علم را ندارند آرام آرام به طرف محل كار خود يعني شهرباني حركت كرد.
به طور طبيعي، قبل از رسيدن مأمور پليد به شهرباني، خبر ظهور معجزه و انتقام قمر بني هاشم به گوش همكاران او و رئيس شهرباني رسيده بود، لذا پس از اينكه اين مأمور نگون بخت به شهرباني رسيد و خواست از پلهها بالا برود، ناگهان رئيس شهرباني آمد و مدال خدمت و سردوشي را از لباس او كند و گفت : وارد شهرباني نشو كه ما از انتقام حضرت اباالفضل عليه السلام ميترسيم و او را به شهرباني راه نداده اخراج كردند. نقل ميشود حتي زن و بچه اين معلون هم او را ديگر به خانه راه ندادند
بعدها اين بدبخت با همان دست خشكيده در كوچه و خيابان گدايي ميكرد و مردم هنگام عبور از كنار او، عوض كمك، به صورتش آب دهان ميانداختند و بر او لعن و نفرين ميكردند. چند سالي به اين وضع نكبت بار زيست تا جان به آتش جهنم برد. از آن تاريخ به بعد چون اين علم تنها علمي بود كه كه در شهر بابل اينطور اعجاز علني از آن به وقوع پيوست، بعنوان رمز پيروزي علمدار كربلا تا روز قيامت و سنبل صدق وعدة خداوند در حفظ شعائر حسيني به «پيرعلم» نامگذاري شد و نيز محلهاي كه شرافت جاي داشتن اين علم موجز نشان را دارد به محله پير علم موسوم گشت.
از آن تاريخ تاكنون كه حدود هفتاد سال ميگذرد، اين علم به همان صورت با قدي برافراشته در جلوي تكية امام حسين عليه السلام، نقطه اميد درماندگان و چشمة فيض براي حاجت مندان و شفاي مريضان و... است غير از نذروات بسيار كه در تمامي ايام سال براي آن علم مبارك صورت ميگيرد، مردم غيرتمند و عاشقان حسيني به نشانة وفاي به نذر و رسيدن به حاجت، در عصر روز ششم محرم يعني شب هفتم محرم (كه در مازندران هفتم محرم متعلق به قمر بني هاشم عليه السلام است) صدها رأس گوسفند در پاي اين علم قرباني ميكنند. همچنين عشق و ارادت دستهجات عزاداري محرم و بيست و يكم ماه رمضان به اين تكيه و علم ديدني و غير قابل وصف است، چندان كه گويي مردم و هيئتها مراسم عزاداري خود را بدون رفتن به پير علم و عرض ادب به آن علم نظر يافته، كامل و تمام نميدانند، زيرا ميدانند و ميگويند: تا علم عزاداري برپاست عنايت علمدار كربلا باماست
ظهر خون مولا به تسبیح و نماز
در میان خیمه ها راز و نیاز
محشری شد چون وضو سازد به خون
قبله اش عشق است و تسبیحش جنون
کربلا سجاده ی مولای عشق
روی دوشش آتشین شولای عشق
قدسیان آسمانی سوختند
(چشم بر مولای محشر دوختند)
پس به تکبیر در رکوع آمد به ناز
گفت یارب من حسینم در نماز
گویدش یارب ذبیح الله منم
پاره پاره قطعه قطعه این تنم
هر نفس ذکرم فقط نام تو باد
مست مست از دُردی جام تو باد
تن که ارزان است گو جان میدهم
(هرچه خواهی تو بگو آن میدهم) ******************************
خوانمت امروز در میدان جنگ
آن زمان بارد به رویم تیر و سنگ
امتحانم کن که چون عاشق شدم
بی کفن بی سر ترا لایق شدم
مهر تو گردد به جان من فزون
چون ببینم کودکانم غرق خون
کو قیامت تا تماشایم کند
کو توانی تا که حاشایم کند
جناب مستطاب حجة الاسلام آقاى سيد عطاء الله احمدى اصفهانى طى نامه اى به دفتر انتشارات مكتب الحسين عليه السلام مرقوم داشته اند:
حضور محترم صديق مكرم مولف گرانقدر كتاب هاى ارزشمند و مفيد. مساعى در نشر كرامات و فضايل اهل بيت عصمت و طهارت عليهم السلام جناب حجة الاسلام و المسلمين آقاى حاج شيخ على ربانى خلخالى دام عزه .
در ايام فاطميه دوم عازم مشهد بودم . در مسير اصفهان به مشهد، با شخصى آشنا شديم . او به من گفت : اين آقا كه جلو ما روى صندلى نشسته از آقا اباالفضل العباس عليه السلام شفا گرفته است . بنده رفتم از او پرسيدم و خواستم قضيه اش را نقل كند. اشك ، چشمانش را فرا گرفت و چنين گفت :
بنده معروف هستم به واحدى . اصالتا اهل شهر كرد ولى ساكن اصفهان هستم و الان باز نشسته بانك ملى هستم .
چند سال قبل بيمارى به من عارض شد كه يكى از پاهاى من به شدت سياه شد.
خيلى نگران شدم و فرزندم آمد مرا به بيمارستان برد. بعد از معاينات پزشكى دكتر نظر داد كه پايم بايد قطع بشود كه سرايت به بالاتر نكند. من به پسرم گفتم : مرا منزل ببر كه شب را در خانه باشم و فردا به بيمارستان بيايم آمدم منزل ، مقدارى كه از شب گذشت در اتاق مخصوص خودم تنها بودم و به فكر اين كه فردا چه مى شود. به آقا حضرت قمر بنى هاشم اباالفضل العباس عليه السلام متوسل شدم و با صداى بلند گفتم : يا اباالفضل ادركنى ، خوابم برد، در عالم خواب آقايى را ديدم نورانى با عمامه سبز وارد شد، فرمود: از جا برخيز، ناراحت نباش و دستى بر پاى من كشيد. من هراسان از خواب بيدار شدم ، ديدم پاى من سفيد شده و اثرى از آن سياهى ندارد. صبح شد، فرزندم آمد مرا به بيمارستان ببرد. گفتم : من كارى ندارم و خوب شدم ، ولى براى معاينه مى آيم و دكتر مرا معاينه كرد. دكتر تعجب كرد و گفت : چه كردى كه خوب شدى ؟
گفتم : حضرت اباالفضل العباس عليه السلام مرا شفا داد. الان هم چند سال مى گذرد و اثرى از آن در پايم وجود ندارد.
چون دگر فریاد طفلان را شنید
از حرم تا قتلِگه فریاد دید
ای خدا زینب از این غم پیر شد
موسپید از ماتم آن شیر شد
چون که از گودال خون برخاستند
عمه را یاران کسی نشناختند
دید یاران را اسارت می برند
خیمه ها را هم به غارت می برند
کودکی آتش گرفته می دوید
در پی اش زینب فغان از دل کشید
نالهء طفلان مظلومش دریغ
هر طرف هر سو دویدی آه جیغ
آن یکی پایش مغیلان پاره کرد
زینب آمد زخم او را چاره کرد
آن طرف سجاد اندر تب خزان
این طرف زینب به یادش بی امان
یک دو تن از کودکانش گم شدند
از شمار بچه هایش کم شدند
عاقبت آن کاروان آماده شد
خمر غم اندر دلامان باده شد
چون سر خورشید را بر نیزه دید
سر به محمل زد و رسمی شد پدید
شیعیان گر داغ مولا یاد شد
سر شکستن بر شما آزاد شد
کاروان رفت غروبی بس غریب
هر طرف آتش فروزان در لهیب
چون سه روز از ظهر عاشورا گذشت
داغ هجران در دل او تازه گشت
آمدم دیدم جدا سر از بدن
سیّد جنت خدایا بی کفن
فرصتی آمد بر ایشان کفن شد
نعش یاران دل آور دفن شد
لیک یاران ،قصه پایانی ندید
زخم دل را هیچ درمانی ندید
السلام ای شاه مظلوم و غریب
السلام ای آیهء امن یجیب
خیمه از یاران نام آور تهیست
نوبتش دیگر بر آن سرو سهیست
او علمدار است و سقایی دلیر
خون حیدر در رگ آن نره شیر
چون فغان "العطش" تابش برید
بی امان او نزد آقایش رسید
گفت: "آقا! بچه هایت تشنه اند
سوز و گرما در جگر ها هشته اند"
گفت و ناگه قرار از دست رفت
مشک خالی تیغ کین را بست رفت
رو به رویش عالمی دریای آب
تشنه است سقای ما آن مه نقاب
کف درون موج آن دریا فرو
ناگهانش روی مولا روبرو
بین حسین عطشان میان خیمه هاست
خود بگو: "نوشیدن آبت رواست؟"
مشت آبش را به دریا هدیه داد
مشک خود را پر نمود و ره فتاد
اذن جنگیدن حسین بر او نداد
زین سبب آرام او در ره فتاد
دست چپ مشکی و بر دوشش لوا
می رود تا خیمه ها سقای ما
کوفیان تیغ از نیام پرداختند
جانب سقای عطشان تاختند
شیر اوژن از نیام تیغش کشید
نعره زن تا این که بر دشمن رسید
عاقبت سقای عطشان خسته شد
راه خیمه روبرویش بسته شد
تیغ دشمن دست چپ را قطع کرد
کربلا را سر به سر چون نهر کرد
ضرب دیگر دست دیگر هم فتاد
بر دل مولای مردان غم فتاد
صد هزاران رو به رویش در کمین
بر سرش دارد عمود آهنین
"یا حسین! ادرک اخاک! یا حسین!"
این علمدار است با شولای شین
چون که فریاد برادر را شنید
بی امان بر نعش آن سقا رسید
برتنش دستی نمانده؛ بر زمین
بر سرش دارد عمود آهنین
خنده زد عباس چشمش را گشود
خون ز روی چهره اش زهرا زدود
"در حرم بس تشنگی پاینده است
گو عمو از کودکان شرمنده است!"
حجةالاسلام و المسلمين آقاي سيّد فخرالدين عمادي، از حوزة علمية قم مرقوم داشتهاند:
اين جانب سيّد فخرالدين عمادي زماني كه ضريح حضرت ابوالفضل العباسعليهالسلام رادر اصفهان ميساختند و مردم هر كدام به نوبة خود كمك ميكردند شنيدم: يكي حاجي از اهلتهران با همسرش، به عنوان كمك به ضريح آن حضرت، ماشين سواري در بستي را كرايه ميكنندكه به اصفهان بروند. در بين راه، رانندة ماشين از توي آينه جشمش تصادفاً به جواهرات گردن زنحاجي، كه بسيار گرانبها بوده، ميافتد. از حاجي ميپرسد شما براي چه به اصفهانميرويد؟ميگويد: قصد ما دو نفر، كمك كردن به ضريح حضرت ابوالفضل العباسعليهالسلامميباشد و به اين منظور به اصفهان ميرويم.
راننده ميفهمد كه حاجي و زن حاجي، هم پول فراواني به همراه دارند و هم جواهرات گرانبهاييبه دست و گردن زنن آويخته است. با خود ميگويد: چه خوب است كه د بين راه اينها را از بينببرم و هر چه دارند برادرم و از اين رانندگي خلاص بشوم! از دليجان كه رد ميشود در ميان بيابان،به عنوان اينكه ماشين نقص فني پيدا كرده، ماشين را نگاه ميدارد و زن و مرد را از ماشين پيادهميكند و سپس يقة حاجي را گرفته از جادة كنار ميكشد تا خفهاش بكند. زنش كه ماجرا راميبيند، اظهار ميكند: تو ما را نكش، هر چه بخواهي به تو ميدهيم. ولي آن خبيث، هر چهداشتهاند از آنها ميگيرد و خود آنها را نيز در چاهي كه به تو ميدهيم. ولي آن خبيث، هر چهداشتهاند و آنها ميگيرد و خود آنها را نيز در چاهي كه در صد قدمي چده بود مياندازد كه شايد تاصبح بميرند. سپس حركت ميكند و وارد اصفهان ميشود و به خانه ميرود. در اثر خستگيميخواهد بخوابد ولي خوابش نميبرد و با خود ميگويد امكان دارد كه آنها را در ميان چاهنميرند و كسي آنها را نجات بدهد و در نتيجه من گرفتار شوم. خوب است برگردم اگر زنده هستندآنها را بكشم و اگر مردهاند خيالم راحت باشد.
نزديكيهاي صبح به طرف تهران حركت ميكند و ضمناً چند مسافر هم سورا ميكند. چون بههمان مكان ميرسد ماشين را نگاه ميدارد و به مسافرين ميگويد: اينجا باشيد: چند دقيقة ديگرمن ميآيم و حركت ميكنم. مقداري كار درام و الا´ن برمي گردم. زماني كه به نزديك چاه ميرسدميبيند نالة آنها بلند است كه ميگويند مردم به داد ما برسيد، مردم مرديم؛ و ناله ميزنند. رانندهميگويد: شما كه هستيد؟ ميگويند ما را راننده لخت كرده و به چاه انداخته و خودش رفته است تاما بميريم. اي مسلمان، ما را نجات بده كه ما براي كمك به ضريح حضرت ابوالفضلعليهالسلامبه اصفهان ميرفتيم.
راننده ميگويد: الا´ن شما را خلاص ميكنم! اين را گفته و ميرود سنگي را كه در نزديك چاه بودبلند بكند و به چاه بيندازد و آنها را بكشد، كه يكدفعه ماري از زير سنگ بيرون ميآيد و نيش خودرا فوراً در بدن وي فرو ميكند!
راننده فرياد ميشكد و از اثر صداي او، مسافرين كه منتظر راننده بودند، به دنبال صدا حركتميكنند و ميبينند راننده فرياد ميزند و ميگويد: مردم، مار مرا كشت! در اين حين، از طرفيديگر نيز صدايي ميشنوند و وقتي كه به دنبال آن صدا ميروند ميفهمند صداي دوم از ميان چاهميباشد. ريسماني تهيه كرده و حاجي وزنش را از ميان چاه بيرون ميآورند از آنها ميپرسند چهشده است؟ حاجي جريان مسافرتش را بيان ميكند و ميگويد چقدر به راننده التماس كرديم كه مارا به حضرت ابوالفضل عليهالسلام ببخش، قبول نكرد و ما را به چاه انداخت.
مسافرين ميگويند: راننده را ميشناسي؟ ميگويند: آري، و چون به نزد راننده ميآيند، حاجي وزنش ميگويند: آن راننده، آن راننده، همين شخص است. درهمين حال راننده از اثر سمّ مارميميرد و چون لباس وي را ميگردند ميبينند هنوز پول و جواهرات زن حاجي در جيب او بودهو جايي پنهان نكرده است! قربانت اي باب الحوائج!
اين موضوع را حتّي يكي از آقايان اهل منبر نيز، كه نامش الا´ن يادم نيست، در روي منبر بيان كردندو هم شنيدم.
تا که پرسیدم ز منطق عشق چیست؟
در جوابم اینچنین گفت و گریست
لیلی و مجنون فقط افسانه است
عشق بازی کاره عباس علیست
هر دم به گوشم میرسد آوای زنگ قافله
این قافله تا کربلا دیگر ندارد فاصله
یک زن میان محملی اندر غم و تاب و تب است
این زن صدایش آشناست ای وای من این زینب است
عالم عشق تو چیزی دیگر است
محشرم نام تو نامت محشر است
برق چشمان تو شمشیر خدا
بچه شیره سوم شیر خدا
سال قبل ، يكى از خانمها كه غده اى سرطانى در كنار معده اش به وجود آمده ، هر روز لاغرتر وضعيف تر مى نمود، پس از سونوگرافى قرار شد تحت عمل جراحى قرار گيرد. وى روز قبل از عمل ، به هيئت مراجعه و پس از بوسيدن پرچم سبز قمر بنى هاشم عليه السلام اظهار مى كند: آقا جان ، شما افراد خارج از مذهب شيعه را شفا مى دهى ، بنده كه از محبين شما هستم توسلم را كوتاه مگردان !
صبح روز بعد احساس مى كند كه حالش بسيار خوب شده است . پس از مراجعه به بيمارستان پزشك جراح كه او را سرحال مى بيند به او كمى شك مى كند و مجددا از معده ايشان عكسبردارى مى كند و با كمال تعجب از مشاهده عدم وجود غده مى گويد باور كردنى نيست ، غده محو شده . تو چكار كرده اى ؟ مريض مى گويد: به دكتر حقيقى مراجعه كرم و شفا پيدا كردم ، آن دكتر حضرت ابوالفضل العباس قمر بنى هاشم عليه السلام مى باشد.
هيج اميدى به بهبودى او نداشتند
در سال 1373 شخصى به نام حاج آقا صالحى با مراجعه به هيئت ملتمس دعا گشت و با ناراحتى تمام اظهار نمود كه چون رگهاى قلبم بسته و نيز دريچه آن فراخ گرديده است عمل جراحى بسيار سختى در پيش دارم ، و متوسل به ذيل عنايت حضرت ابوالفضل العباس عليه السلام گرديد. پزشكان كه ايشان را مورد عمل قرار دادند هيچ اميدى به بهبودى او نداشتند. آنان اميدى به موفقيت عمل نداشتند و صرفا روى اصرار زياد نزديكان مريض دست به اين جراحى خطرناك زدند. روز بعد از عمل ، پزشكان با تعجب زيادى مريض را كاملا بهبود يافته ديدند و همگى اظهار نمودند كه اين يك معجزه بوده و بهبودى مريض عامل ديگرى داشته است .
حاج آقا صالحى كه در رودهن كارخانه اى دارد، هر سال در سالگرد عمل (23 مهرماه ) غذاى زيادى طبخ و بين كارگران چندين كارخانه تقسيم مى نمايد.
دست نياز به دامان فرزند ام البنين عليهماالسلام
در پاييز سال 1372 حاجيه خانم خواهر آقاى دكتر مناقبى واعظ، در حاليكه دو عصا در زير بغل داشت و مدتها از سرطان استخوان رنج مى برد به هيئت مراجعه كرد و دست نياز به دامان فرزند ام البنين عليهاالسلام دراز نمود. ايشان به مدير هيئت اظهار داشت كه ، بگوييد مداحان اهل البيت عليهم السلام براى من دعاى امن يجيب بخوانند و از عباس بن على عليهماالسلام بخواهند مرا شفا عنايت فرمايد. امر ايشان اجابت شد.
هفته بعد، صبح جمعه ، بدون عصا و يا كوچكترين ناراحتى به هيئت مراجعه كرد و در حاليكه چند جعبه شرينى در دست داشت ، با شادى فراوان اظهار نمود كه از آقا شفا گرفتم ! و اين امر موجب خشنودى و مسرت همگان گشت .
بنا به در خواست نويسنده و مولف محترم جناب ربانى خلخالى زيد توفيقه اين چند سطر را تقديم مى دارم . باشد تا از ثواب آن كار عظيم و مفيد بهره اى نيز نصيب حقير شود.
قطعا پس از هر ازدواج اولين چيزى كه والدين به قصد طبيعى انتظار آن را مى كشند تولد يك فرزند است اما در سال هاى پيش كه يكى از هنرمندان اهل قلم از معرفى وى معذورم مدتى ازدواج كرده بود به نظر مى رسيد به اين انتظار طبيعى نبايد بنشيند و ماجرا به همين نكته برمى گردد بلافاصله آستين ها بالا زده شد و تمامى مراحل مراجعات و معالجات پزشكى در داخل انجام گرفت اما نتيجه منفى بود سپس سفر به خارج از مرز به آمريكا تا شايد قدرت انسان قرن بيستم حلال مشكل باشد. اما باز نتيجه همان بود و اين انسان از همه علل مادى نااميد، در مى يابد علل العمل جاى ديگرى است . آرى با توسل به درگاه باب الحوائج و در خواست از خداوند با واسطه قمر بنى هاشم عليه السلام پس از گذشت سال ها از ازدواج خداوند پسرى به ايشان عطا فرمود و بدين ترتيب خانواده اى آن چنان مجذوب اهل بيت عليهم السلام مى شوند كه عكس انتظار همگان نام مبارك حضرت ابوالفضل العباس عليه السلام را انتخاب مى نمايند. و بدين ترتيب يكى از معجزات وكرامات حضرت ابوالفضل العباس عليه السلام به وقوع مى پيوندد تا گروهى اهل هدايت شوند و قطعا اگر ما نيز متوسل به ايشان باشيم هدايت و شفاعتشان نصيب ما مى گردد انشاء الله تعالى ، و السلام
محسن اصلانى
1/2/80 شمسى
|
یا حضرت رسول حسین تو مضطر است |
|
وی یک تن است و روی زمین پر ز لشکر است |
|
یا حضرت رسول ببین بر حسین خویش |
|
کز هر طرف که مینگرد تیغ و خنجر است |
|
یا حضرت رسول ، میان مخالفان |
|
بر خاک و خون فتاده ز پشت تکاور است |
|
یا مرتضا ، حسین تو از ضرب دشمنان |
|
بنگر که چون حسین تو بییار و یاور است |
|
هیهات تو کجایی و کو ذوالفقار تو |
|
امروز دست و ضربت تو سخت درخور است |
|
یا حضرت حسن ز جفای ستمگران |
|
جان بر لب برادر با جان برابر است |
|
ای فاطمه یتیم تو خفتهست و بر سرش |
|
نی مادر است و نی پدر و نی برادر است |
فضايلى كه براى زاير است به حسب حالات و آن شانزده فضيلت است :
يكم : در حالت رفتن به زيارت ، چنان كه از حضرت امام جعفر صادق عليه السلام مروى است كه خداوند را فرشتگانى است كه موكلند بر قبر حسين عليه السلام پس چون كسى قصد زيارت آن مظلوم نمايد خداوند گناهان او را به ايشان مى دهد، پس چون يك گام برداشت همه آن گناهان را محو كنند، و در قدم دوم حسنات او را مضاعف نمايند، و همچنين در گام سوم و چهارم ، و همچنين تا اين كه بهشت بر او واجب شود، و چون بعد از نيت غسل كند ندا دهد او را خاتم انبيا كه : اى مهمان خدا، بشارت باد تو را كه رفيق من خواهى بود در بهشت ، و ندا كند او را على عليه السلام كه : من ضامنم كه حاجات شما روا شود، و در راست و چپ او باشند تا مراجعت نمايد. (167)
دوم : در حال مهيا كردن اسباب زيارت كه آن سبب خوشحالى اهل آسمان هاست . (168)
سوم : هرگاه چيزى صاف نمايددر مهيا كردن اسباب زيارت ، پس به هر درهمى به قدر كوه احد حسنات به او دهند، و اضعاف او را به او رد كنند، و بلاها از او دفع شود، و در روايت ابن سنان آمده است كه به هر درهم به او دهند هزار، و هزار و هزار تا ده مرتبه ، و رضاى خدا و دعاى پيغمبر صلى الله عليه و آله و اميرالمؤ منين و ائمه هدى از براى او بهتر است . (169)
چهارم : چون از منزلش بيرون آمد ششصد ملك از شش جهت به مشايعت او آيند. (170)
پنجم : چون به راه افتد بر هر چه قدم گذارد درحقش دعا كند. (171)، و به هر گاهى هزار حسنه برايش نوشته شود، (172) و اگر در كشتى شود و كشتى مضطرب گردد. ندا رسد خوش به حال شما كه بهشت از براى شماست (173)، و اگر سوار باشد پس به هر گامى كه مركوبش بردارد هزار حسنه از برايش نوشته مى شود. (174)
ششم : هر گاه آفتاب بر او تابد گناهانش را تمام كند چنانكه آتش هيزم را مى سوزاند. (175)
هفتم : هرگاه از شدت گرما يا حركت عرق كند، پس در مزار كبير روايت شده است كه به هر عرقى هفتاد هزار ملك خلق مى شود كه از براى زوارآن حضرت استعفار مى كنند تا روز قيامت .
هشتم : چون آب فرات غسل كند به جهت زيارت ، بريزد گناهان ايشان ، و نداكند ايشان را خاتم انبيا كه : بشارت باد شما را كه رفيق مى خواهيد بود در بهشت ، و اميرالمؤ منين عليه السلام گويد: من ضامن قضاى حوايج و رفع بلا از شما هستند در دنيا و آخرت چنانكه گذشت .
نهم : چون به راه افتد بعد از غسل خدا از برايش به هر قدمى كه بردارد يا بگذارد صد حج مقبول ، و صد عمره مقبوله ، و صد جهاد كه در پيش روى پيغمبر خدا صلى الله عليه و آله با بدترين دشمنان او كرده باشد. (176)
دهم : چون نزديك كربلا رسد چند صنف از فرشتگان به استقبال او آيند، كه از آن جمله چهار هزار نوشته اند كه به يارى آن سرور آمدند در روز عاشورا، و مامور شدند كه در همان زمين بمانند، و از آن جمله هفتاد هزار فرشته . (177)
دعاى فرشتگان براى زوار
يازدهم : چون حضرت را زيارت كند آن جناب به او نظر كند پس در حقش دعا كند، و از پدر و جدش خواهد كه براى او طلب مغفرت نمايند. (178) پس ملائكه برايش دعا كنند وهمه انبيا و مرسلين ، و نوشته شود از برايش ثواب جميع عبادات ، چنان كه گذشت ، و مصافحه كنند با او ملائكه ، و مهرى بر صورتش زنند از نور عرش كه اين است زاير قبر حسين عليه السلام فرزند خانم انبيا و سيد شهداء. (179)
دوازدهم : چون خواهد به وطنش مراجعت نمايد متابعت كنند او را چند صنف از ملائكه خصوصا جبرئيل ، و ميكائيل و اسرافيل ، وهمان چهار هزار ملك ، و هفتاد هزار كه گذشت ، و بالخصوص دو ملاك به نزد او آيند، و به او گويند: اى ولى خدا آمرزيده شدى و تو از حزب خدا و رسول صلى الله عليه و آله و اهل بيت رسول صلى الله عليه و آله هستى ، به خدا قسم كه آتش را به چشم نخواهى ديد و تو را نخواهد خورد، و منادى ندا كند كه : خوشا به حال تو كه بهشت از براى تو است . (180)
سيزدهم : هرگاه وفات نمايد بعد از زيارت الى يك سال يا دو سال ، آن ملائكه بر جنازه اش حاضر شوند، و از برايش طلب مغفرت نمايند، (181) او را زيارت كند در حال موت يا در شب اول قبر. (182)
پس اى كسانى كه در قبر غريب و تنها خواهيد بود، و به وحشت آن مبتلا خواهيد شد، و كسى به زيارت شما نخواهد آمد، كه با شما مواجهه نمايد، بلكه اگر كسى به زيارت شما بيايد، نزديك قبر شما خواهد ايستاد به فاصله دو زراع خاك و گل ، پس هرگاه زيارت كنى امام حسين عليه السلام را، البته آن جناب در آن حال به زيارت تو آيد به طريق مواجهه ، و بر تو سلام خواهد كرد، پس آيا ديگر وحشت و خوفى از براى تو باقى خواهد ماند؟ و هر چند بيشتر زيارت كرده باشى ، و شوقت به او زياده باشد او هم مكرر به زيارت تو خواهد آمد و مانوس تو خواهد بود.
حضور فرشتگان الهى در تشييع جنازه زوار
چهارم : از امام صادق عليه السلام نقل شده كه هر گاه زائر در بين راه بميرد، ملائكه در تشييع جنازه او حاضر مى شوند، و كفن و حنوط از بهشت از براى او مى آورند، و بر او نماز مى گزارند، و از ريحان بهشت در زير او فرش مى كنند، و زمين قبر گشاده مى شود از هر سمت به قدر سه ميل ، و درى از بهشت به سوى قبرش مى گشايند كه از روح و ريحان آن بر او داخل مى شود تا روز قيامت . (183)
پانزدهم : از امام صادق عليه السلام نقل شده : هر گاه در بين راه به او اذيتى رسد از حبس ياضرب ، در عوض هر روزى كه حبس شود، يا غمى به او رسد، فرحى در قيامت به او خواهد رسد، راوى عرض كرد: اگر بعد از حبس او را بزنند به جهت قصد زيارت ؟ فرمود: به عوض هر زدنى يك حورى به او دهند، و به عوض هر دردى هزار هزار حسنه به او داده شود و هزار هزار گناه از او محو گردد، و هزار هزار درجه ترفيع يابد، و از كسانى باشد كه در قيامت هم همصحبت با پيغمبر خدا صلى الله عليه و آله باشند تا مردم از حساب فارغ شوند، و حاملان عرش با او مصافحه نمايند و به او گويند: هر حاجت كه مى خواهى بخواه ، و ضارب او را بياورند به مقام حساب ، و بدون سوال و جواب بازوى او را بگيرند و ببرند به نزد فرشته اى ، پس شربتى از ((حميم )) جهنم و شربتى از ((غسلين )) به او دهند، و او را بر كوه هاى آتش مقام دهند، به او گويند بچش آنچه را از براى خود مهيا كردى به دست خود، كه مهمان خدا و رسول را زدى و اذيت كردى . پس آن مضروب را به نزد در جهنم آورند، و بگويند: ببين زننده خود را، و آنچه به او رسيده است از عذاب الهى ، آيا سينه ات شفايافت ، و به قصاص خنود رسيد؟ مى گويد: حمد خدا را. (184)
شانزدهم : از امام صادق عليه السلام نقل شده : اولين قطره اى كه از خونش ريخته شود جميع گناهانش آمرزيده شود، و ملائكه طينت اصليه او را مى شويند تا در برابر پاك شود مانند طينت انبيا، از آنچه با او مخلوط بوده است از طينت كفار، و قلب او را بشويند تا اينكه منشوح گردد، و از ايمان مملو شود، و خدا را ملاقات نمايد پاك و پاكيزه ، از جميع معاصى و صفات رذيله ، و شفاعت او را قبول نمايند در حق اهل بيتش ، و هزار نفر از برادرانش ، و ملائكه با جبرئيل و ملك الموت بر او نماز كنند، و كفن و حنوط او را از بهشت بياورند، و قبر او را وسيع نمايند، و چراغ ها در قبرش روشن كنند، و درى از بهشت به سوى او گشايند، و ملائكه تحفه ها از بهشت براى او بياورند، و بعد از هيجده روز او را به حظيره قدس بالا برند، پس با اولياى خدا باشد تا نفخه صور او را دريابد، و بعد از نفخه دوم از قبر بيرون آيد، پس اول كسى كه با او مصافحه كند پيغمبر صلى الله عليه و آله باشد و اميرالمؤ منين و اوصيا و بشارتش دهند، و بگويند: با ما باشد، پس او را بر حوض بدارند، پس آب بياشامد، و به هر كه بخواهد بدهد. (185) (186)
هرکی هستم هر چی هستم هرچی بین همه ام
نوکری از نوکرهای پسر فاطمه ام
پسر فاطمه سلطان تمومه عالمه
عشق من امید من پناه من
یعنی حسین
پسر فاطمه مهر من و مهتاب منه
همه جا جار میزنم حسین ارباب منه
تشنه آب فراتم ای اجل مهلت بده
تا بگیرم در بغل قبر شهید کربلا
این هم از قول حاج محمود یکی از خدام آستان قدس رضوی:
در همان مدّتي كه شبهاي جمعه براي وفاي به عهد با قمر بني هاشم عليهالسلام به زيارتحضرت عبدالعظيم عليهالسلام ميرفتم، ماشين سواري قُراضهاي توجّهم را جلب كرد و آن را بهمبلغ 900 تومان (نهصد تومان) خريدم. وضع ماشين آن قدر خراب بود كه وقتي آن را به گاراژبردم، تعمير كارها گفتند اين كه صنّار نميارزد! و بامن شوخي كردند كه: آيا قدري بنزين داري تاماشين را آتش بزنيم؟! ولي من در جواب گفتم: من شراكت با ابوالفضل دارم. بالأخره بعد از مدّتيماشين را سر و صورتي داده و سپس توسط همان ماشين، كه هر كس مي ديد مرا از مسافرت با آنمنع مي كرد، با زن و بچّه براي زيارت مولا علي بن موسي الرضا عليهالسلام حركت كرديم. ازتهران به بابل رفتيم، و عموي خودم را هم كه پير مردي اهل عبادت بود با خود برديم. ما عزم رفتنبه مشهد را داشتيم، ولي هر كس كه ماشين را ميديد ميگفت: اين ماشين به مشهد نميرسد! امّامن با توسّل به قمر بني هاشم عليهالسلام اطمينان داشتم كه سالم به مشهد خواهم رسيد. در بينراه به مكاني جالب رسيديم. توقف كرديم و سماور را روشن كرديم و بساط غذا را پهن كرديم.يكدفعه ديديم يك ماشين بنزِ مُدل بالا از راه رسيد و چهار نفر از آن پياده شدند و نزد ما آمدند وگفتند: ما فقط ميخواهيم بپرسيم اين ماشين از كجا آمده است؟! گفتم: از تهران. گفتند: چطور ازگردنه كُتَل امامزاده هاشم (كه گردنه و كُتَلِ بسيار بلند و خطرناكي است) بالا آمد؟! در جواب گفتم:چون خاطر جمعي از آقا ابوالفضل عليهالسلام داشتيم (ماشين به راحتي بالا آمد). اين جواب راكه دادم يك نفر از اين چهار نفر سخنان موهن و كفرآميزي بر زبان راند و سپس حركت كردند ورفتند. ما ساعتي در آنجا استراحت كرده و سپس به راه افتاديم. امّا پس از طيّ مسافتي باكمالتعجّب ديديم ماشين بنز مذكور چپ كرده ولي از آن يكي، كه چندي پيش به حضرت عبّاسعليهالسلام (نعوذبالله) تمسخر و جسارت كرده بود، خبري نيست! سه نفر مذكور آمدند و صورتمرا بوسيدند و گفتند:
- بر منكر ابو الفضل لعنت!
و افزودند: آن يكي كه كفريّات ميگفت، راننده ماشين بود و اتومبيل از آن وي بود. پس از اينكه ازشما جدا شديم در بين راه، ناگهان بدون هيچ علّتي، ماشين چپ شد و ما سه تن سالم مانديم، اماآن خبيث مجروح و زخمي شد كه او را به بيمارستان بردند.
حقير (محمّد رضا خورشيدي) ميگويد مناسب است كه اين بيت مشهور را در اينجا متذكر شويم:
بس تجربه كرديم در اين دير مكافات با آل علي هر كه در افتاد، بر افتاد

