ماه بني هاشم عباس (ع)

کرامات اهل بیت و تبلیغ دین مبین اسلام

 

من به قربون تو محبت و  وفات  حسین

جان ناقابل من کاشکی بشه فدات حسین

آنقدر دوست دارم هیچ وقت ز یادم نمیری

اشک حسرت می ریزم به یاد لاله هات حسین

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی ام آذر 1385ساعت 10:49 PM  توسط علی عاشق خدا و عشقش ابوالفضل العباس (ع)  | 

ديدار با مادر پس از كربلا

تمام دلسوختگان حرم كبريايي در قبرستان بقيع،مرقد پنهان فاطمه جمع گشته‌اند و بر مصيبت‌هايي كه بر او واقع شده، اشك مي‌ريزند: - اي كاش فاطمه به اسيران مي‌نگريستي، كه چگونه آن ها را شهربه شهر پراكندة‌ بيابان ها و در به در كردند!
اي فاطمه! اگر در دنيا زنده بودي و مي‌ماندي، تا قيامت همواره براي ما صدا به گريه بلند مي‌كردي.
اين صحنه بر سينة عقيلة بني هاشم آن قدر سنگين و طاقت فرسا بود، كه بيهوش گشت. دختران و زنان تنها پناه خويش را در برگرفتند و او را به هوش آوردند.
زينب شروع به خواندن مرثيه و روضه نمود كه: «مادرم! آن قدر تازيانه بر بدنم زده‌اند كه مجروح گشته است. اما مادر برايت از سفر عشق سوغات وفا آورده‌ام. بوي بهشت و ياس مي‌دهد؛ بوي پيامبر و علي را مي‌دهد؛ بوي لؤلؤ و مرجان مي‌دهد؛ بوي عطر بهشتي كه جبرئيل برايت آورده بود دارد؛ اين پيراهن همان پيراهني است كه وقت وداع با دختر دادي. اينك برخيز و بنگر كه پيراهن يادگار تو را آورده‌ام»
اشك زينب به سان سيل جريان يافت.
مردم مدينه وقتي آن پيراهن راكه بسيار بريدگي داشت، مشاهده كردند، همگي صداي گريه‌شان به آسمان برخاست.
زينب وقتي سوز دل مردم مدينه را ديد، صدا زد كه: «اي مردم مدينه! دركربلا شما نبوديد تا بنگريد چگونه حجت خدا و سيّد جوانان بهشت را كشتند، نبوديد تا ببينيد چگونه خيمه‌هاي اهل بيت عصمت و طهارت را به آتش كشيدند، نبوديد تا بنگريد چگونه بر دختران فاطمه زهرا تازيانه و سيلي نثار مي‌نمودند.
مردم مدينه بنگريد، اين بريدگي هايي كه در اين پيراهن مي‌بينيد، جاي تيرها و شمشيرها و نيزه‌هاي دشمن است.»
سپس با مادر خود شروع به راز دل گفتن، از ظهر عاشورا؛ از عصر عاشورا؛ از شام غريبان؛ از سرهاي بريده؛ از مصيبت سيدالساجدين؛ از غربت وجان دادن طفلان در زير بوته هاي خار، از دستهای بریده برادرم عباس از جان دادن رقيه ..... نمود. مي‌گفت و مي‌گفت و مي‌گريست و گزارش سفر خويش برمادر خويش عرضه مي‌دانست.

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی ام آذر 1385ساعت 1:43 PM  توسط علی عاشق خدا و عشقش ابوالفضل العباس (ع)  | 

                                   كربلا در اشارات قرآني
 
كهيعص (اين حروف رموز و اسراريست در ميان خدا و رسول (ص)) سعد بن عبدالله مي گويد: از حضرت مهدي (عج ) دربارة تأويل آيه كهيعص، سئوال نمودم، ايشان فرمودند: اين حروف از اخبار غيبي است كه خداوند بنده‌اش زكريا را از آن آگاه كرد، سپس آنرا بر محمد(ص) كه بر او و خاندانش درود باد بيان نمود. و آن چنين بود كه زكريا از خدا درخواست كرد كه نام پنج تن را به وي ياد دهد، پس خداوند جبرئيل را بر او نازل فرمود و آن را به وي تعليم داد. پس زكريا هر وقت كه نام محمد(ص) و علي(ع) و فاطمه(س) و حسن(ع) و حسين(ع) را بر زبان مي‌آورد، اندوهش از او زدوده مي‌شد و سختي‌اش بر طرف مي‌گرديد ولي چنانچه اسم حسين را بر زبان جاري مي‌كرد، گريه گلويش را مي‌فشرد و به نفس زدن مي‌افتاد. پس روزي عرض كرد: بار الها: مرا چه مي‌شود كه چنان چه چهارتن از آنان را بخوانيم، به بركت نامهايشان ، از غم‌هايم رهايي مي‌يابم ولي اگر حسين(ع) را بخوانم، چشم گريان مي‌شود و آه از درونم بر مي‌خيزد؟ پس خداوند تبارك و تعالي او را از آن واقعه آگاه ساخت و گفت: كهيعص، كه كاف اشاره به نام كربلاست و هاء دلالت بر هلاكت خاندان پاك حسيني و ياء اشاره به يزيد دارد كه ظالم حسين(ع) است و عين نشانگر عطش و صاد نماينگر صبر حسين(ع) است. زكريا پس از شنيدن آن مطالب به مدت سه روز از محل عبادتش بيرون نيامد و مردم را نيز،‌حضور نپذيرفت و به گريه و زاري پرداخت و در سوگ امام حسين(ع) چنين مي‌گفت: پروردگارا! آيا بهترين تمامي بندگانت را دچار مصيبت فرزندش مي‌كني؟ خداوندا ! آيا آفت اين مصيبت را پيرامونش فرود مي‌آوري؟ پروردگار! آيا جامه‌هاي اين غم را بر اندام علي(ع) و فاطمه(س) مي‌پوشاني؟ خداوندا ! آيا اين اندوه را به ساحت آن‌دو فرود مي‌آوري؟ سپس مي‌گفت: بارالها: در پيري فرزندي عنايتم فرما كه مايه روشني چشم گردد، پس از آن مرا در محبتش بي‌قرار گردان، سپس در غم مرگش مرا سوگوار نما همان طور كه محبوبت محمد را به فرزندش (حسين(ع)) سوگوار نمودي. پس خداوند يحيي را به حضرت زكريا(ع) عطا فرمود و سپس او را به مصيبتي دچار ساخت و مدت بارداري يحيي همانند حسين(ع)، شش ماه بود.
سوره مریم آيه 1
 
 
 منبع :  بحارالانوار، ج ۴۴، ص۲۲۳

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی ام آذر 1385ساعت 10:3 AM  توسط علی عاشق خدا و عشقش ابوالفضل العباس (ع)  | 

یک ماه دیگه محرم می آید

 

 يا اباالفضل به فريادم برس

جناب مستطاب آقاي حاج ابوالحسن شريفي از كرج مكتوبي به انتشارات مكتب الحسين عليه السلام ارسال داشته‌اند و طي آن كرامت ذيل را مرقوم فرموده‌اند:

 در سال 1342 هجري شمسي كه ساختمان سد كرج را شروع كردند، با شخصي به نام مستر روبن مسيحي كه مهندس سد كرج بود طي برخوردي آشنا شدم. وي اظهار داشت: زماني كه براي شكافتن كوه و ساختمان سد، با چند تن از كارگران ديناميت گذاري مي‌كرديم، وقتي انفجاري صورت مي‌گرفت كارگران كه با طناب در دامن كوه آويزان بودند همگي يك صدا ندا مي‌كردند: يا حضرت اباالفضل العباس عليه السلام. و مكرر مي‌ديدم سنگهاي بزرگ كه از كوه جدا مي‌شدند، به اطراف پرت مي‌شدند ولي به كارگران اصابت نكرده و آنان صحيح و سالم مي‌ماندند.

اين موضوع در خاطرم باقي مانده بود تا اينكه براي خود من خطري پيش آمد. زيرا در وسط رودخانه با كمربندي مخصوص خود را به تير برق بسته بودم تا سيمها را باز كرده و در جايي ديگر به تيرهاي اصلي وصل نمايم، كه ناگهان متوجه شدم سيل عظيمي جاري شده و به نزديكي من رسيده است. هر چه فكر كردم ديدم بايد خود را از تير برق جدا سازم و در يك لحظه مرگ حتمي را در جلوي چشم خود ديدم. ناگهان نداي يا ابوالفضل كارگران مسلمان و نجات يافتن آنان را به ياد آوردم و بلافاصله فرياد زدم:

يا حضرت ابوالفضل عليه السلام، به فريادم برس!

و سرم گيج خورد،‌و ديگر متوجه نشدم چه واقعه‌اي پيش آمد. زماني به هوش آمدم كه خود را در تخت بيمارستان ديدم و چشمم به دكترهاي آمريكايي، كه مسئول سد كرج بودند، افتاد كه مشغول بيرون آوردن آب از گلويم هستند. آنان حيرت زده بودند كه چرا و چگونه اين جانب را كه به تير برق بسته شده بودم، در كنار رودخانه و ميان ماسه‌ها پيدا كرده‌اند؟! در صورتي كه قاعدتا بايستي مرا پس از پايان جريان سيل، حداقل چند كيلومتر پايينتر از محل نصب تير برق، پيدا كرده باشند، آن هم خفته شده! چون شدت جريان سيل به قدري بود كه چند نفر از كارگران و چندين دستگاه سنگين را با خود تا چند كيلومتر راه برده و تلفات زيادي به بار آورده بود.

اين جانب پس از اينكه سلامتي خود را به دست آوردم، متوجه شده كه نجاتم از مرگ حتمي مرهون توسل به حضرت ابوالفضل العباس عليه السلام بوده است. لذا از كلية خوراكيهايي كه در اسلام حرام مي‌باشد كناره‌گيري نموده‌ام. ولي چون همسرم دختر يك كشيش مسيحي است در منزل به وي اظهار كردم كه من طبق نظريه طبيب از آن گونه خوراكيها پرهيز هستم. همه ساله نيز در ايام محرم الحرام مبلغي را نذر حضرت ابوالفضل العباس عليه السلام نموده و خود را بيمة آن حضرت كرده‌ام و به مصرف عزاداري توسط مسلمانان مي‌رسانم.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی ام آذر 1385ساعت 8:36 AM  توسط علی عاشق خدا و عشقش ابوالفضل العباس (ع)  | 

 

(زبان حال حضرت ابو الفضل العباس)

دوست دارم داد دل از چرخ بازیگر بگیرم

گر در این عالم نشد در عالم دیگر بگیرم

دوست دارم نام من باب الحوائج باشد اما

پنجه مشکل گشا آنگه من از داور بگیرم

دوست دارم دستم از پیکر جدا گردد خدایا

تا که همچون جعفر طیار بال و پر بگیرم

دوست دارم آنقدر لب تشنه باشم تا بمیرم

تا مگر آب حیات از ساقی کوثر بگیرم

دوست دارم جان نثار مکتب توحید باشم

تا مدال افتخار از دست پیغمبر بگیرم

دوست دارم تیر آید چشم من در خون نشاند

تا مدال افتخار از بانوی محشر بگیرم

دوست دارم چون تنم پامال سم اسب گردد

بر سرم زهرا بیاید زندگی از سر بگیرم 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم آذر 1385ساعت 5:47 PM  توسط علی عاشق خدا و عشقش ابوالفضل العباس (ع)  | 

32 روز مانده تا محرم

 

 

 

بین همه عشقهای دنیا عشق است اباالفضل

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم آذر 1385ساعت 9:10 AM  توسط علی عاشق خدا و عشقش ابوالفضل العباس (ع)  | 

اشکال

از هشت ذي الحجه که کاروان اهل بيت از مکه حرکت کردند تا اول محرم الحرام  22  روز است و در ضمن فاصله مدينه تا مکه 470 کليومتر است و از مکه تا کربلا نيز 2500 کيلومتر است  . با توجه به اينکه کاروانيان بايد 5 بار در روز نماز بخوانند تقريبا 4 ساعت به اين امر اختصاص داده ميشد و اهل کاروان بايد 10 ساعت را ميخوابيدند که از 24 ساعت فقط 8 ساعت باقي مي ماند . يعني اين کاروان در طول 22 روز آنهم با هشت ساعت حرکت شبانه روزي بيش از 2900 کيلومتر را طي کرده است که با محاسبات دقيق در ميبابيد که اين کاروان معادل 14 تا 15 کيلومتر در ساعت سرعت داشت . و اين محال عقلي نشان از آن دارد که کل قضاياي کربلا خرافي و ساختگي است .

 

جواب

قبل از ورود در جواب به دو نکته اشاره ميکنيم

 

نکته 1 : اين اشکال نوشته فردي بنام سامان سويد است که ما بطور خلاصه عين مطالبي که در آن سايت بود را آورديم

نکته 2 : قبل از اصل جواب به اشتباهاتي که جناب سامان سويد در اين متن محققانه ( ! ) داشته اند ، اشارتي داريم

 

اشتباه اول : ايشان فاصله بين مدينه تا مکه را جزو 22 روز به حساب آوردند در حاليکه بنا بر قول بزرگانی بمانند ابن طاووس و ابن مغرم حضرت از روز هشت ذي الحجه از مکه به طرف کربلا حرکت کردند و اصلا ربطي به مدينه ندارد . چرا که حضرت سه ماه قبل از حرکت به طرف کربلا مسافت بين مدينه تا مکه را طي کرده و ساکن مکه شده بودند .

 

اشتباه دوم : به اتفاق تمام تاريخ نويسان کربلا ،  کاروان اهل بيت روز دوم محرم الحرام به کربلا رسيده است و عجب است از فردي که خود را منتقد مسائل اسلامي ميداند چنين اشتباه فاحشي از او سر ميزند و ميگويد : ورود اهل بيت اول محرم الحرام بوده است !

 

 

اشتباه سوم : اولا : سنت رسول خدا و تمام يارانش موقع سفر اين بود که  بين دو نماز جمع ميکردند { همچنانکه ما در بحث هاي قبلي با مدرک معتبر اهل تسنن ثابت کرديم }  بنا بر اين نمازها در سه نوبت خوانده ميشد نه پنج نوبت ثانيا : وقت و اندازه 17 رکعت نماز خواندن را 4 ساعت دانستن ،  نشان ار آن دارد که نگارنده ( يعني سامان سويد ) علاقه شديدي به نماز دارد !

 

اشتباه چهارم : بر فرض که همه اشتباهات ايشان را ناديده بگيريم . باز هم ايراداتي در اصل محاسبات ايشان وجود دارد . بر فرض ِ محال که کاروان اهل بيت 2970 کيلومتر را طي کرده باشند . بر فرض ِ محال  که 22 روز اين مسير را طي کرده باشند و بر فرض محال هر روز فقط هشت ساعت را طي مسافت کرده باشند . بايد گفت اين کاروان قريب 17 کيلومتر در ساعت سرعت داشتند نه بين 14 تا 15 کيلومتري که ايشان ذکر کردند  . اين مطلب نشان از آن دارد که نگارنده مطلب حتي در محاسبات به اصطلاح دقيق خود هم دچار اشتباه شده است { حتما با چرتکه حساب کرده بود !}

 

اشتباه پنجم : ايشان 4 ساعت را  براي تمام نمازهاي واجب اختصاص دادند  و 10 ساعت را هم براي خواب کنار گذاشتند . در آخر فرمودند : 8 ساعت باقي ميماند که اهل بيت طي مسافت ميکردند  . اگر خوب دقت کنيد در ميابيد که شب و روز بنزد قبيله سامان سويد فقط 22 ساعت است !

اصل جواب

 

کاروان اهل بيت از روز هشتم ذي الحجه از مکه به طرف کربلا حرکت کردند و روز دوم محرم الحرام يعني بيست و سه روز بعد از حرکت ، به کربلا رسيدند . در طول اين مدت ( بنا بر اقوال قوی در میان تاریخ نویسان کربلا ) کاروان در نوزده منزل به استراحت پرداخت که معادل نسبي فاصله هر منزل تا منزل بعدي بين دو تا شش فرسخ است  يعني بين 12 تا 36 کيلومتر که اگر ما تمام منازل را 6 فرسخ به حساب آوريم  من حيث المجموع کاروان نزديک به 700 کيلومتر راه که اگر ما هزار کلیومتر هم حساب کنیم باز هم حرکت حضرت کاملا عادی به نظر می رسد

نکته مهم آنستکه در نظر داشته باشيم در آنزمان حرکت کاروانها به طور مستقيم بوده نه اينکه تمام مرز يک کشور را دور بزنند بعد وارد خاک آن کشور شوند

 

خلاصه : حرکت اهل بيت از مکه به کربلا در يک خط مستقيم در نوزده منزل صورت گرفت که با توجه به فاصله منزل ها  وهمچنين ملاقات و گفتگوهائي که حضرت در بين راه با افراد مختلفي بمانند فرزدق  وغيره داشتند . حرکت کاروان اهل بيت کاملا عادي است .

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم آذر 1385ساعت 7:38 AM  توسط علی عاشق خدا و عشقش ابوالفضل العباس (ع)  | 

 

ای ز خون جبین گرفته وضو
وی تو را مهر سجده سنگ عدو
به که گویم تو را زدند زدند
تیر بر قلب و نیزه بر پهلو

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم آذر 1385ساعت 8:14 PM  توسط علی عاشق خدا و عشقش ابوالفضل العباس (ع)  | 

 

دوستان عزیز از من خواسته شد قسمت نظر بدهید رو بردارم چون بعضی از دوستان میگن آقا قمر بنی هاشم اونقدر بزرگ هست که احتیاج به نظر دیگران نداره ولی من خودم عقیده ام اینه که نظرات و شعر های دوستان و عشق ورزیدن آنان به آقا خیلی جالبه حالا به نظر شما چیکار کنم نظر بدهید رو بردارم یا نه؟؟؟؟؟؟؟(جهت اطلاع نظر سنجی پایین صفحه منظورم نیست نظر خواهی هر پست منظورمه)

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم آذر 1385ساعت 10:26 AM  توسط علی عاشق خدا و عشقش ابوالفضل العباس (ع)  | 

يك قطعه چك ولي بدون امضاء
2. درسال 1355 هنگامي كه صندوق نذورات نصب شده در جلوي بيت العباس(ع) را تخليه مي‌كرديم در بين وجوهات داخل صندوق يك قطعه چك به مبلغ 600 تومان در عهده بانك صادرات ولي بدون امضاي صاحب حساب توجه ما را به خود جلب كرد. چون چك بدون امضا فاقد ارزش حقوقي مي باشد و از طرفي صادر كننده آن را نيز نمي شناختيم با توجه به حساب جاري ايشان به بانك مربوطه مراجه كرديم و از طريق بانك شخص مورد نظر با نشاني كامل محل سكونت براي ما مشخص گرديد.
پس از چند روز كه ايشان را ملاقات كرديم و جريان امتناع از امضاي چك را جويا شديم ضمن اظهار تشكر از ما گفتند:
(بابي انت و امي يا اباالفضل العباس(ع) ) كه ما هر چه داريم از اين خانواده با عظمت و كرامت است. مسئله چك بدون امضاي بنده داستاني بس طويل دارد كه هم نشات گرفته از عنايات وتوجهات آن حضرت مي باشد. شرح كامل ماجرا چنين است:
مدت چند ماه بود كه همسرم از ناحيه سينه اظهار ناراحتي مي نمود و بعضي از اوقات به خود مي پيچيد. به هر كدام از پزشكان و اطباي شهر مراجعه كردم و عكس‌برداري و نمونه‌برداري و آزمايشات متعددي انجام شد اما هيچ كدام مثمر ثمر واقع نگرديد. هر روز از روز پيش شدت درد بيشتر مي شد و قواي جسماني او به تحليل مي‌رفت.
لاجرم او را به شيراز اعزام نمودم در آنجا هم پس از چند روز معطلي و آزمايشات مجدد او را بستري كردند و تحت درمان و نظارت مستقيم بيمارستان قرار گرفت. اندكي بعد متخصص مربوطه بنده را احضار و به طور خصوصي اظهار داشت كه خانم شما مبتلا به سرطان پستان مي باشد و بهبودي او با خداست ولي از نظر ما 20 درصد احتمال بهبودي وجود دارد لذا براي اطمينان بيشتر و نيز انجام آزمايشات مجدد و استفاده از داروهاي مفيد تا نتيجه كلي حداقل بايد دو ماه در اين بيمارستان بستري شود.
من حالتي مضطرب داشتم روحم در آسمانها مشغول پرواز و جسمم در اطاق نزد دكتر بود. هر كلمه صحبت او مانند پتكي بر مغز و استخوانم فرود آمد و نفهميدم چه موقع و چه ساعتي اطاق را ترك كرده و مايوسانه به نيت و داع آخر مجددا نزد عيال بازگشتم ولي البته بر حسب ظار او را دلداري داده و باعث تقويت روحي او شدم. پس از ساعتي به او گفتم: من براي تهيه پول و سركشي به بچه‌ها به گچساران مي روم ولي زود برمي‌گردم. همسرم با كمال ياس و نااميدي فت از نزد من دور نشو چون من مرگ را نزديك خود مي بينم اگر مي روي چون اين ملاقات ممكن است آخرين ديدار ما باشد مرا حلال كن و پس از من از بچه ها هم مانند مادر و پدر مواظبت كن ونيز اگر سرپرستي براي خانه انتخاب نمودي سعن كن زني عفيفه و محجبه و متدينه باشد تا با دينداري و داشتن ايمان كمتر موجبات آزار و اذيبت بچه ها را فراهم كند.
من بر خلاف غوغاي دروني خود كه تمام وجودم در غم و اندوه بود با خنده‌هايي مصنوعي وحالتي اميدوار‌كننده به تمام تقاضاهاي او مهر تاييد مي زدم تا بتانم اين حالت ياس را از خاطر او محو كنم.
سرانجام او را ترك كرده و با اتوبوس به مقصد گچساران به راه افتادم در اين فاصله زماني 5 ساعت تمام افكار خود را به چه كنم، چه نكنم؟ به چه كسي پناه بياورم؟ و آخر چه خواهد شد؟!‌ مشغول داشته و نهايتا به اين نتيجه رسيدم كه بايد از معصومين(ع) ياري بطلبم تا با معجزه‌اي عيسي‌گونه حيات از دست رفته مجددا به اين كالبد اعطا شود. در يك لحظه به نظر مي رسيد كه پس از بازگشت به شيراز او را از بيمارستان مرخص كرده و به پابوسي و زيارت يكايك امامزاده ها ببرم و لحظه اي بعد با خودم مي گفتم چگونه ممكن است با زني عليل كه حمل و نقل او مشكل است بتوانم اين اعمال را انجام دهم؟ و تصميم عوض شد.
اضطراب خاطر و نداشتن تصميمي راسخ مرا عذاب مي داد تا بالاخره به گچساران رسيدم و در آنجا، در حالي كه از خود بي خود بودم ناگهان متوجه شدم كه در كوچه بيت العباس به سوي منزلم در حركتم! با خود گفتم من هم چند روز در اوايل بناي اين ساختمان، كارهاي جوشكاري آن را انجام داده ام پس چه بهتر كه از صاحب بيت باب الحوائج آقا قمر بني هاشم(ع) مدد جسته و به وي التجا نمايم، تا مرحمت آن حضرت عايدم شود. اين را گفتم و دست در جيب بردم پول قابل توجهي نديدم ولي دسته چك را يافتم و با اينكه وجهي در حسابم نبود مع هذا يك فقره چك به مبلغ 600 تومان به عنوان گروگان وصول نتيجه بدون امضا به صندوق تقديم كردم و پس از راز و نياز و گريه زياد به منزل خود رسيدم .
بچه ها به محض مشاهده من مانند حلقه انگشتر دور من جمع شدند و احوال مادر را جويا شدند آنها را نوازش كرده و تسكين دادم و خواربار و مواد غذايي لازم را براي چند روز آنها تهيه كردم در خلوت از غم بي سرپرستي و بي مادري بچه ها به گريه و راز و نياز و التماس با خدا مي پرداختم و چون بهيچوجه نمي توانستم در مورد تقاضاي بچه ها مبني بر ملاقات مادرشان جواب رد دهم هفته بعد يك روز كه به مناسبتي تعطيل رسمي بود بچه ها را به شيرا ز بردم و آنها از نزديك مادرشان را لمس و ديداري تازه كردند من هم به سراغ متخصص مربوطه كه كشيك شب بيمارتان بود رفتم و جوياي احوال بيمار شدم اظهار داشت فقط يك نوع آزمايش مانده بود كه امروز انجام شد و نتيجه فردا مشخص خواهد شد اگر نتيجه مثبت بود روز شنبه او را مرخص خواهيم كرد و ديگر ادامه دارو و درمان بي نتيجه خواهد بود بايد او را به منزل برده و هزينه و خسارت ديگري را متحمل نشويد و افزود : خواه ناخواه ؟ انسان به دنيا مي آيد و روزي هم از دنيا مي رود .
آن شب و آن روز آرام و قرار نداشتم و خواب به چشمانم راه نيافت غم و اندوه تمام وجودم را فرا گرفته بود مخصوصا مشاهده صحنه اي كه مادر فرزندانش را نوازش و محبت مي كرد و با يكايك آنها وداع مي گفت دلم را آتش مي زد .
دقايق و لحظات بكندي سپري مي شد و من منتظر يك معجزه بودم تا اينكه پرستاري مرا صدا زد و گفت : دكتر تو را احضار كرده است در ميان راهرو ساعت ديواري را ديدم كه عقربه هاي آن ساعت 4 را اعلام مي كرد با قدمهاي لرزان كه توان تحمل جسمم را نداشتند و در حالتي بين خوف و رجا به طرف اطاق دكتر حركت كردم پس از عرض سلام كه با صداي مرتعش صورت گرفت ملاحظه كردم كه دكتر با صورتي بشاش و لباني خندان رو به من كرد و اظهار كرد كه آقاي محترم : در نهايت خوشحالي و مسرت به شما مژده مي دهم كه نتيجه نهايي آزمايش بيمار شما پس از تأييد سه مركز مهم آزمايشگاهي دانشگاه پزشكي مطلوب بوده و ما اينك 50/ به بهبودي كامل ايشان اميدوار شده ايم مگر شما در اين مدت چه كار نيك و خيري را انجام داده ايد كه تمام معادلات پزشكي ما را در اين مدت به هم ريخته است ؟ !
در حاليكه از خوشحالي بغض گلويم را فشار مي داد و اشك شوق در چشمانم حلقه زده بود گفتم : آقاي دكتر ، من كار نيكي كه مهم باشد انجام نداده ام ولي از متخصصترين متخصص عالم حضرت ابوالفضل العباس تقاضا كردم كه به پاس آبرو و مقام رفيعي كه نزد خدا دارد شفاي عاجل اين مريضه را از درگاه الهي در خواست كند اكنون هم خداوند قادر منان از سر ترحم به حال اين طفلان بي سرپرست خواسته مرا اجابت فرموده اند !
بنا به دستور دكتر مبني بر خلوت بودن مكان استراحت بيماران فرداي آن روز بچه ها را به وسيله يكي از بستگان به گچساران فرستادم و يك هفته ديگر در شيراز ماندم . الحمدلله به عمل مي آيد وضع او رضايتبخش بوده و هيچ گونه آثار و علائم سرطاني در وي وجود ندارد و وضع مزاجيش از روز قبل از بيماري هم بهتر و شادابتر مي باشد .
در خاتمه با حالتي محزون گفت : ما هر چه داريم از ولايت آقا اميرالمؤمنين علي بن ابيطالب و فرزندانش بلا فصل اوست اگر همين قدر كه به دكتر و دارو و قرص و شربت اعتقاد داريم با نيتي پاك و قلبي شكسته اين بزرگواران را به كمك طلبيم و آنان را در درگاه خداوند سبب ساز و سبب سوز شفيع سازيم هرگز نياز به دارو و درمان نخواهيم داشت « يا من اسمه دوا و ذكره شفا»
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم آذر 1385ساعت 8:59 AM  توسط علی عاشق خدا و عشقش ابوالفضل العباس (ع)  | 

33 روز مانده تا محرم

 

دلم را غرق احساس آفریدند

علی را اشجع الناس آفریدند

وفاداری و مردی و شجاعت

یکی کردند و عباس آفریدند

( شعر از دوست عزیزم محسن با وبلاگ خوبش)

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم آذر 1385ساعت 5:56 PM  توسط علی عاشق خدا و عشقش ابوالفضل العباس (ع)  | 

 

 اين دارو از دارهاى معمولى نيست
در روز شنبه هفتم ذى حجه ، برابر 13 اسفند ماه روز شهادت حضرت امام محمد باقر عليه السلام نگارنده در تهران با جناب آقاى سيد فائق ناصرى ملاقاتى داشتم ، ايشان راجع به كرامت حضرت قمر بنى هاشم ابوالفضل العباس عليه السلام نسبت به فرزندشان چنين نقل كردند:
در سال 1372 شمسى فرزندم سيد على ناصرى به بيمارى آنسفاليت مبتلا شد.
اين مرضى است كه هر كس به آن مبتلا شود چاره برگشت ندارد. مجموعه تيم پزشكى بيمارستان پارس جوابش گفتند و همگى به اتفاق گفتند زنده ماندنش ممكن نيست . بعد از يك ماه كه در حالت كما و تشنج بود يك روز مادرم علويه حشمت السادات هاشمى شيرازى ((ره )) به من گفت : برويد منزل همسر آيت الله امينى صاحب (الغدير) و تربت (162) آقا سيد الشهداء را با آب فرات كه هزاران دعا به وسيله مرحوم علامه امينى (ره ) و آيت الله العظمى حاج سيد ابوالقاسم خوئى (ره ) به اين آب خوانده شده است بگيريد.
من به منزل آقا مراجعه كردم ، همسر مرحوم علامه امينى آن تربت و آب را به حقير دادند. و خانم فرمودند كه به اسم پنج تن آل عبا آب و تربت را مخلوط كرده و پنج قطره در دهان سيد على بريزيد. وقتى به بيمارستان رفتم گفتند: كجا مى رويد.
گفتم : بالا سر فرزندم گفت : براى چه ؟ گفتم دارويش را به دست آورده ام . گفت : ما از شما دارو نخواسته ايم ؟ بنده در جواب گفتم : اين دارو، از داروهاى معمولى نيست . ايشان بلافاصله به حقير گفت : برو بالا با هر اعتقادى كه آمده اى در فرزندت پياده كن . ما رفتيم كنار تخت آقا سيد على فرزندم دارو را به دهن فرزندم بريزم رئيس آى سى يو گفت : امكان ندارد شما اين عمل را انجام بدهيد. اين مريض زير دستگاه و تحت نظر دكتر است . گفتم : مى ريزم در سرمش گفت : اين چه حرفى است ، شما اراجيف مى گوييد.
با رئيس تيم پزشكى تماس گرفت . دكتر كه همان رئيس باشد اعلام كرد فرزند آقاى ناصرى كه رفتنى است ، بگذاريد هر كارى كه مى خواهد با مريضش انجام بدهد. يكى از پرستارها دلش به حال ما سوخت و گفت :
آقاى ناصرى اجازه بدهيد من گوشه لبش را از زير دستگاه باز مى كنم ، شما دارو را بريزيد، گفتم : يا على وقتى كه قطره اول را ريختم و گفتم يا حميد بحق محمد يا عالى بحق على يا فاطر بحق فاطمه يا محسن بحق الحسن يا قديم الاحسان بحق الحسين عليه السلام تا گفتم : يا فاطر بحق فاطمه ، يكدفعه ديدم گريه پرستاران و مردم شروع شد.
قطره چهارم و پنجم را هم ريختم و رو كردم به قبله و گفتم : خدايا، يك عمر در خانه ات على على گفته ام ، شما را به جان همسر و فرزندان على عليه السلام اين بچه را فلج نكن ، اگر صلاحت هست چراغ خانه ام را روشن كن و به من برگردان .
تبى كه در درجه اش تشخيص داده نمى شد، تشنجى كه به اين فرزندم امان نمى داد، پس از گذشت سه روز تماما قطع گرديد. يك روز حالت تهوع به بيمار دست داد. اين جا بود كه مريض را به بخش آوردند. آن شب اولش ‍ مادر عيالم كه مادر بزرگ مادرى آقا سيدعلى باشد. وقتى كه صبح ملاقاتش ‍ كردم ، گفت : آقاى ناصرى بوى عطر را مشاهده كرديد.
گفتم : چطور مگر؟ گفت : ساعت چهار صبح بود كه آقا قمر بنى هاشم ابوالفضل العباس عليه السلام آمدند داخل اتاق آقا سيد على و گفتند: چه كار داريد و چه مى خواهيد، اين قدر داد مى زنيد؟ گفتم : آقا دردت به جانم و به سرم ، پسرم همه چيزش را از دست داده است ، بينايى و شنوايى مانند يك تكه گوشت شده و روى تخت افتاده است .
فرزندم را از زير عبايتان رد كنيد كه تا درد بلايش بريزد و شفا پيدا كند.
مثل يك بچه شش ماهه از زير عبا ردش كرد و گذاشت روى تخت . از آن روز به بعد ديگر سلامتى اش برگشت و رو به بهبودى گذاشت .
يك روز بينايى اش آمد، يك روز شنوايى اش آمد، و روز ديگر تكلمش آمد و پى در پى هر روز يك عضو بدنش خوب شد.
الحمدلله و المنه چيزى كه غير ممكن بود به وسيله خمسه طيبه آل عبا و فرزند رشيد با وفاى على بن ابى طالب حضرت قمر بنى هاشم عليهم السلام ممكن شد و براى هميشه همه ما را شاد كرد.
شايان ذكر است كه تمام مدارك و اسناد پزشكى مربوط به فرزندم سيد على را خواهرم با خودش به آمريكا برد، معاينه كردند، نظر دادند و گفتند: اين تنها معجزه است

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم آذر 1385ساعت 8:30 AM  توسط علی عاشق خدا و عشقش ابوالفضل العباس (ع)  | 

 

من كه مى ميرم براى دست تو
ديده ام ، در كربلاى دست تو

عالمى را مبتلاى دست تو

كربلا اين قدر شيدا نداشت

بى تو و بى ماجراى دست تو

هر كه با دست تو دارد، عالمى

من كه مى ميرم براى دست تو

مى كشد اين حسرتم آخر كه كاش

بود دست من به جاى دست تو

ديدم از آغاز، پايانى نداشت

قصه خون گريه هاى دست تو

شط بدان طبع رسا حتى نداشت

يك دو بيتى در رثاى دست تو

در حريمت ماسوا بيگانه اند

كيست آيا آشناى دست تو؟

سايه هم ، همسايه نامحرمى است

گر چه مى افتد به پاى دست تو

كار از دست تو مى آيد كه نيست

هيچ دستى ماوراى دست تو

كعبه از بعد تو مى پوشد سياه

تا نشيند در عزاى دست تو

اى به سوداى تو، اسماعيل ها

سر نهاده در مناى دست تو

دست خود شستى زآب ، اى روح آب !

من به قربان صفاى دست تو!

ديده ام ، شعر بلندم نارساست

پيش آن طبع رساى دست تو

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم آذر 1385ساعت 7:48 AM  توسط علی عاشق خدا و عشقش ابوالفضل العباس (ع)  | 

 

زینب به دنبال حسین شد حراسون
تن داداش حسین رو دید غرق در خون
دشمن به روی سینه اش نشسته
دیگه خواهرش چشماشو بسته
راس حسین به نیزه ها وای از این دل
تشت زر و تنور داغ چوب محمل
الهی برات بمیره خواهر
ارباب من ای غریب مادر
شمر مرو به قتلگه
فاطمه میکند نگه
ببین که حسین یاری نداره
اون دیگه علمداری نداره
صد آه و واویلا حسین

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم آذر 1385ساعت 6:1 PM  توسط علی عاشق خدا و عشقش ابوالفضل العباس (ع)  | 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم آذر 1385ساعت 2:34 PM  توسط علی عاشق خدا و عشقش ابوالفضل العباس (ع)  | 

به او گفتم آقا به اذن خدا مرده را هم زنده مى كند
3. خانم سميرا. ف 17 ساله دوست ما كه در اثر مشكلاتى كه بين پدر و مادرش وجود داشت با خوردن 140 قرص قلب ، دست به خودكشى زده بود، مادرش سراسيمه به منزل ما آمد و در حالى كه شيون مى كرد مى گفت سميرا در اتاق سى سى يو بسترى است و پزشكان گفته اند همه بدنش از كار افتاده فقط يك درصد بدنش كار مى كند، هم تختى او كه پسرى 15 ساله است با خوردن فقط 40 عدد از اين قرص ها مرده است من به او آرامش ‍ دادم و گفتم : از آقا ابوالفضل العباس عليه السلام كه باب الحوائج است بخواه شفايش بدهد. گفت : شايد او الان در بيمارستان مرده باشد. به او گفتم : آقا مرده را هم زنده مى كند به اذن خدا. دست به دامن ايشان بشو، او متوسل به آقا شد و التماس نمود و دو گوسفند نذر ايشان نمود و همچنين نذر كرد در روز عاشورا به كسانى كه براى عزاداران حسينى غذا مى پزند كمك كند. با اين اميد به بيمارستان برگشت ، حالا بقيه ماجرا را از زبان خودش نقل مى كنيم :
دكترها گفتند: تا ساعت 12 شب بيشتر زنده نمى ماند و من آقا را قسم داد چون ساعت 12 شد و پرستار گفت تا ساعت 1 تمام مى كند و من با چشم گريان باز متوسل شدم . ساعت 1 گفت : تا ساعت 2 تمام مى كند و همين طور يك ساعت به يك ساعت دكترها مى گفتند الان تمام مى كند تا اين كه صبح شد و دكتر به من گفت :
به همان كس كه تا صبح التماس كردى باز هم متوسل شود كه اين از عجايب است كه او زنده ماند. تا بعد از ظهر حال او بهتر شد و از اتاق سى سى يو خارج شد. دكترها براى اين كه بدانند مسموميت تا كجا اثر كرده به دست و پاى او سوزن فرو مى كردند كه آيا او متوجه مى شود. اما پايش كرخ و سست بود. دكتر مى گفت : مسموميت روى پايش اثر كرده . باز التماس كردم و گفتم : بزرگوار شما كه او را از مرگ حتمى برگردانده ايد، پايش را هم سلامتى بدهيد، براى بار دوم دكترها امتحان كردند و او پاى درد گرفت و از سستى در آمد به اين ترتيب از خطر دوم هم گذشت و سامتى كامل او به بركت وجود نازنين ماه بنى هاشم عليه السلام برگردانده شد و در ضمن مشكلاتى كه بين پدر و مادرش وجود داشت در پرتو همين توسلات و نذورات به آقا قمر بنى هاشم عليه السلام حل شد و اكنون زندگى آنها با گرمى و محبت ادامه دارد
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم آذر 1385ساعت 12:10 PM  توسط علی عاشق خدا و عشقش ابوالفضل العباس (ع)  | 

امام حسين (ع) : خداوندا، تو آگاهي كه آنچه انجام داديم ، نه براي رقابت در كسب جاه و مقام بود و نه براي چيزهاي پوچ و بيهوده دنيا، بلكه براي اين بود كه نشانه هاي راه دينت را ارائه دهيم و (مفاسد را) در شهرهاي تو اصلاح كنيم تا بندگان مظلوم تو در امنيت و آسايش باشند و به احكام تو عمل كنند.

امام حسين (ع) : به درستي كه من بيهوده ، گردنكش ، ستمگر و ظالم حركت نكردم ، بلكه براي اصلاح در امت جدم محمد (ص ) حركت كردم و مي خواهم امر به معروف و نهي از منكر كنم و به روش جدم محمد (ص ) و پدرم علي بن ابي طالب (ع ) رفتار كنم .

  • امام حسين (ع) : بهاي شما چيزي جز بهشت نيست ، پس خود را به غير آن مفروشيد، زيرا هر كس به دنيا راضي گردد ( هدفش فقط رسيدن به دنيا باشد ) به چيزي پست راضي شده است .
  • + نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم آذر 1385ساعت 8:42 AM  توسط علی عاشق خدا و عشقش ابوالفضل العباس (ع)  | 

     

    به خدا که پیشه عباس

    خود جبرئیل گدایه

    دو تا بازوی ابو الفضل

    جای بوسه خدایه

    در روز محشر حضرت یزدان

    بانگ رو بردارد السلام علیک

    عشق من عباس

    این خداوند است یا نور خدا

    یا که هست دست را در راه خدا  از  تن جدا

     

    + نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم آذر 1385ساعت 7:12 AM  توسط علی عاشق خدا و عشقش ابوالفضل العباس (ع)  | 

    سقاي‌ دشت‌ كربلا
    حجة‌الاسلام‌ جناب‌ آقاي‌ سيد حسن‌ صحفي‌ قمي‌، از پسر صاحب‌ داروخانه‌ جوهرچي‌ واقع‌ درسرچشمه‌ تهران‌ نقل‌ كردكه‌ گفت‌:
    مرحوم‌ پدرم‌ به‌ درد چشمي‌ مبتلا شد كه‌ در نتيجه‌ آن‌ بينايي‌ خويش‌ را از دست‌ داد. وي‌ پيش‌ چنددكتر رفت‌ و دوتن‌ از دكترهاي‌ معالجش‌ به‌ وي‌ گفتند بايد عمل‌ كنيد تا چشم‌ شما بهبودي‌ يابد.
    برايش‌ نوبت‌ زده‌ بودند. شبي‌ كه‌ فردايش‌ بايد عمل‌ مي‌شد، توسّل‌ پيدا مي‌كند و در خواب‌ به‌ اومي‌گويند: اين‌ شعر را تكرار كن‌!
    فرزندش‌ مي‌گفت‌: يكدفعه‌ ديديم‌ نصف‌ شب‌ از خواب‌ بيدار شده‌ و مي‌گويد:
    سقاي‌ دشت‌ كربلا ابوالفضل‌دستهاي‌ تو از تن‌ جدا ابوالفضل‌
    اين‌ ذكر را تكرار كرد تا صبح‌ طالع‌ شد. فردا كه‌ براي‌ عمل‌ نزد دكتر معالجش‌ رفت‌ و دكتر دوباره‌ به‌معاينه‌ او پرداخته‌ و در باب‌ بيماري‌ وي‌ بررسي‌ دقيقي‌ به‌ عمل‌ آورد، ديد اثري‌ از بيماري‌ در چشم‌او نمي‌باشد! با شگفتي‌ از وي‌ پرسيده‌ بود: چه‌ كردي‌؟!
    گفته‌ بود: هيچ‌، در خواب‌ به‌ من‌ گفتند: اين‌ ذكر را بگو:
    سقّاي‌ دشت‌ كربلا ابوالفضل‌دستهاي‌ تو از تن‌ جدا ابوالفضل‌
    بيدار كه‌ شدم‌ ديدم‌ چشم‌ من‌ سالم‌ مي‌باشد! بلي‌ اين‌ است‌ كرامت‌ حضرت‌ ابوالفضل‌ العبّاس‌. برمنكرين‌ اين‌ گونه‌ كرامات‌ لعنت‌

    + نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم آذر 1385ساعت 8:41 PM  توسط علی عاشق خدا و عشقش ابوالفضل العباس (ع)  | 

    35 روز مانده تا محرم

     

    بياين دلها رو پر بديم

    ببينيم اين نوا چيه

    بريم و با هم ببينيم

    صاحب اين صدا كيه؟

    صدا ز سمت علقمست

    ناله جانسوزه غمه

    به گريه و به زاري مهدي عزيز فاطمه

    برا مصيبات حسين

    آقا چشاش غرقه خونه

    گاهي ميره تا قتلگاه

    گاهي تا بين الحرمين

    ميگه به آهنگ عزا

    صد آه  و  واويلا حسين

     

    + نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم آذر 1385ساعت 1:35 PM  توسط علی عاشق خدا و عشقش ابوالفضل العباس (ع)  | 

    تصادف كرد و دست و پايش خرد شد!

    جناب حجه الاسلام و المسلمين آقاي حاج شيخ محصل يزدي، صاحب مجله معارف جعفري، در نقلي چنين فرمودند:

    33. روزي چند نفر در مهريز يزد براي تقسيم ارث پدر پيش من آمدند. يكي از اين وراث كه زن بود به برادرها گفت:‌ حضرت عباسي،‌ به همديگر خيانت نكنيد! يكي از برادرها زبان به گستاخي گشود با كمال بي شرمي گفت:‌ اگر حضرت ابوالفضل العباس عليه السلام قدرت داشت دست خودش را حفظ مي كرد ديري نگذشت كه اين فرد گستاخ تصادف كرد و دست و پايش خرد شد، در نتيجه به وضع فلاكت باري افتاد و تمام زندگيش از بين رفت.

    + نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم آذر 1385ساعت 7:14 AM  توسط علی عاشق خدا و عشقش ابوالفضل العباس (ع)  | 

    + نوشته شده در  جمعه بیست و چهارم آذر 1385ساعت 9:1 AM  توسط علی عاشق خدا و عشقش ابوالفضل العباس (ع)  | 

     

    امام حسین (ع): من کشته اشکها هستم پس هر کس برای من بگرید و عزاداری کند و مرا زیارت کن به او پاداشی خواهم داد که همه حسرت برند.

    اگر چه عده ای هستند که میگویند عزاداری فایده نداره و باید راه امام حسین را ادامه دهیم ولی بنده عرض میکنم که هر چیز جای خود دارد بنابراین نمیتوان چیزی را جایگزین چیزی دیگر کرد.و این دسیسه صهیونیسم هست که ما رو از مجالس عزاداری و سوگواری آقا ابا عبدالله الحسین (ع) دور کند . به امید روزی  که منحرف نشویم وراه اصلی را بشناسیم.و هم بر مصیبت آقا گریان و هم با راه و روش و سیره آقا امام حسین (ع) در زندگی شادمان گردیم.

    + نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم آذر 1385ساعت 9:22 AM  توسط علی عاشق خدا و عشقش ابوالفضل العباس (ع)  | 

    + نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم آذر 1385ساعت 8:7 AM  توسط علی عاشق خدا و عشقش ابوالفضل العباس (ع)  | 

     

    عمریه که دل به سینه میزنه سنگه حسین رو

    میونه تمومه خوبها داره آهنگ حسین رو

    شده اسم بی نظیرش اولین ذکر لب من

    کوی بین الحرمینش شده خواب هر شب من

    آرزوی اول من التماس آخر من

    اینکه لحظه مردن پا بزاری رو سر من

    کسی مثله دلبر من یار با وفا ندیده

    واسه نوکری تو خونش خدا من رو آفریده

    کاشکی کربلا بمیرم آرزوی من همینه

     

    + نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم آذر 1385ساعت 2:6 PM  توسط علی عاشق خدا و عشقش ابوالفضل العباس (ع)  | 

     

    سالار ابو الفضل

    علمدار ابو الفضل

    هر لحظه و هر جا به حسین یار ابو الفضل

    ای قد تو رعنا الا زینت دلها

    ای نقش کلاه خود تو یا حضرت زهرا

    تو شهریاری فاطمه تباری

    عالم به حیدر همتا نداری

    ای روح احساس رنگ و بویت از یاس

    یا کاشف الکرب اکشف الکربی عباس

    تو نور عینی ماهه عالمینی

    تنهای تنها ارتش حسینی

    جانانی عباس بی کرانی عباس

    کشتی حسین رو بادبانی عباس

    کوه در پیش قد عیسی دین

    گفت با او این چنین احمد دین

    عباس بی شک تو بهترینی

    عباس عشق زهرا و امل بنینی

     

    + نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم آذر 1385ساعت 8:39 AM  توسط علی عاشق خدا و عشقش ابوالفضل العباس (ع)  | 

    بزار امشبو بخونم براتون از سر احساس كه چرا هركي گرفتار ميشه مياد به پيش عباس مگه موسي پور عمران به كليمي مقتدي نيست مگه عيسي گل مريم به مسيحي رهنما نيست؟مگه سنی و یهودی نمیگن ما بهترینیم؟ مگه زرتشتي و بودا واسه آتيش نميميرن پس چرا حاجتاشونو از آقاي ما ميگيرن............

    + نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم آذر 1385ساعت 7:16 AM  توسط علی عاشق خدا و عشقش ابوالفضل العباس (ع)  | 

    درعزاي کشتگان کربلا بايد گريست                     

                         گرچه نزدیک نوروز است اما زين عزا بايد گريست
    گر يزيدي نيستيد از پايکوبي بگذريد                          

                                     نينوايي شد که همچون نينوا بايد گريست
    دست عباس افتد از تن ،دست افشاني مکن             

                                           زين غم پيکرگداز و جانگزا بايد گريست
    گاه بايد شعله گرديد و زجان فرياد کرد                       

                                         گاه بايد سوخت اما بي‌صدا بايد گريست
    کس نمي‌خندد به حال داغداران زين سبب                  

                                         در غم جانسور آل مصطفي بايد گريست
    خنده بر اشک يتيمان کار اهل شام بود                      

                                        بر کسي کو ،ديده داغ باب را بايد گريست
    رأس پر خون حسين بن علي (ع) مي‌ريخت اشک         

                                           پا به پاي آن سر از تن جدا بايد گريست
    عيد بي‌معناست وقتي در اسارت زينب است              

                                   همچو چشم آسمان زين ماجرا بايد گريست
    آل عصمت داغدار و اهل کوفه شادمان                      

                                    يا که بايد سوخت از اين داغ يا بايد گريست
    ماه اندوه حسين ابن علي، ماه عزاست                      

                                       علی از اين واقعه در هر کجا بايد گريست

    + نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم آذر 1385ساعت 1:15 PM  توسط علی عاشق خدا و عشقش ابوالفضل العباس (ع)  | 

     

    افتاده بر زمين، بدن زار و خسته اش               

                             اينجاست نوح و، کشتي در خون نشسته اش

    با چشم دل نگر، که ببيني کنار او                    

                                    گريان نشسته، مادر پهلو شکسته اش

    + نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم آذر 1385ساعت 8:37 AM  توسط علی عاشق خدا و عشقش ابوالفضل العباس (ع)  | 

    شُرطة‌ گستاخ‌، لرزيد و افتاد و مُرد!
    جناب‌ حجّة‌ الاسلام‌ والمسليمن‌ آقاي‌ شيخ‌ مرتضي‌ طبرسي‌ زنجاني‌ از قول‌ مرحوم‌ حاج‌ شيخ‌عبادالله زنجاني‌(ره‌) از قول‌ مرحوم‌ حاج‌ شيخ‌ عبادالله زنجاني‌(ره‌) نقل‌ كردند كه‌ وي‌ گفت‌:
    28. يك‌ سال‌ به‌ عتبات‌ عاليات‌ مشرّف‌ شده‌ بودم‌، بعد از زيارت‌ حضرت‌ قمر بني‌ هاشم‌ابوالفضل‌ العبّاس‌عليه‌السلام‌ ناگهان‌ ديدم‌ يك‌ شرطه‌، زائر ايراني‌ را گرفته‌ و به‌ طرف‌ شرطه‌ خانه‌مي‌برد. ايراني‌ مزبور از طرِ قاچاِق به‌ زيارت‌ آمده‌ بود و هنوز براي‌ عرض‌ ارادت‌ و زيارت‌ به‌ حرم‌نرفته‌ بودكه‌ دستگير شده‌ بود. او مرتب‌ به‌ مأمور التماس‌ مي‌كرد كه‌، اجازه‌ بده‌ من‌ بروم‌ حرم‌ زيارت‌بكنم‌، سپس‌ در اختيار شما هستم‌، امّا هر چه‌ به‌ مأمور اصرار كرد سودي‌ نبخشيد. شرطه‌ او راكشان‌ كشان‌ به‌ طرف‌ مقرّ خودشان‌ نزد رئيس‌ مي‌بُرد وزائر مزبور با نگاهي‌ حسرتبار به‌ سمت‌ حرم‌مطهر مي‌نگريست‌...
    بعد از مدّا كمي‌، ديدم‌ كه‌ آن‌ زائر تنها برگشت‌. نزد وي‌ رفته‌ و گفتم‌: قصة‌ شما چه‌ شد، چرا تنهابرگشتيد؟!
    گفت‌: وقتي‌ وارد اطاِق رئيس‌ شديم‌ آن‌ مأمور دچار لرزه‌ شده‌ جا در جا افتاد مُرد! رئيس‌ شرطه‌پرسيد: قصّه‌ چه‌ مي‌باشد؟ گفتم‌: من‌ براي‌ زيارت‌ به‌ طريق‌ قاچاِق از ايران‌ به‌ اينجا آمده‌ بودم‌.مأمور شما مرا گرفت‌ و بزور اينجا نزد شما آورد.
    رئيس‌ شرطه‌ گفت‌: پس‌ زود از اينجا برو كه‌ من‌ مي‌ترسم‌ آتش‌ بلا دامن‌ مراهم‌ بگيرد!
    آري‌، اين‌ است‌ سزاي‌ كسي‌ كه‌ به‌ حضرت‌ ابوالفضل‌ العبّاس‌عليه‌السلام‌ جسارت‌ كند؛ و اين‌ است‌حمايت‌ باب‌ الحوائج‌ از زائر غريبش‌.
    + نوشته شده در  دوشنبه بیستم آذر 1385ساعت 11:55 AM  توسط علی عاشق خدا و عشقش ابوالفضل العباس (ع)  | 

    + نوشته شده در  دوشنبه بیستم آذر 1385ساعت 8:24 AM  توسط علی عاشق خدا و عشقش ابوالفضل العباس (ع)  | 

    عبد صالح خدا فرمانبر امامش بود
    2. يك موقع به دنبال شدت پيدا كردن عارضه قلبى ام كه ضربان آن تا 28 ضربه در دقيقه رسيد و فشارم تا 7 درجه پايين آمد كه در بخش سى سى يو بيمارستان بسترى شدم و على رغم تلاشهاى جدى پزشكان ضربان قلب از 40 ضربه در دقيقه تجاوز نكرد و آنان از عادى شدن ضربان قلب نااميد شده ، قاطعانه نظر دادند كه بايد پيس دائم (باطرى زير پوست ) گذاشته شود.
    از آن جا كه اين كار علاوه بر هزينه سنگين ، عوارض و نگرانى هايى برايم داشت ، من به شدت ناراحت شدم و لذا بانذرى كه كردم متوسل به حضرت ابى الفضل عليه السلام شدم ؛ بلافاصله به طور معجزه آسايى ضربان قلب و فشارم بالا رفته ، معمولى شد كه موجب شگفتى پزشك و پرستاران كنترل قلب و نبض و فشارم گشت . و پس از چند روزى كه پزشك معالج به عادى شدن ضربان قلبم مطمئن شد، مرخصم كرد.
    آرى ، حضرت ابوالفضل العباس عليه السلام كه به حق عبدصالح خدا و فرمانبر امامش بود و على رغم كثرت دشمن ، براى امتثال امر برادرش براى آوردن آب به فرات رفت و با شدت تشنگى خويش آب نياشاميد و لب تشنه بيرون آمده و دست هايش قطع و چشمش تير خورد و سرش مصدوم شد، حق دارد كه خداوند به او چنان مقامى بدهد كه باب الحوائج الى الله باشد.
    + نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم آذر 1385ساعت 1:10 PM  توسط علی عاشق خدا و عشقش ابوالفضل العباس (ع)  | 

     

    دلبر یکتای خدا رو زمین

    فقط علی امیر المومنین

    آرزوی بهشت نجف رفتنه

    دخیل به پای مرتضی بستنه

     

    + نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم آذر 1385ساعت 11:45 AM  توسط علی عاشق خدا و عشقش ابوالفضل العباس (ع)  | 

     

    خسته از نگاه عالم گوشه گیره جنگلها

    خیلی دوست دارم بازم برم به سرزمین کربلا

    همه ذل زدن به پای زشته من

    نمیدونن که چیه سرشته من

    دوست دارم راهی کربلا بشم

    تا منم سری توی سرها بشم

    حالا از کجا برم پای پیاده ای خدا

    راهمو نشون بده میخوام برم به کربلا

     

    + نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم آذر 1385ساعت 8:16 AM  توسط علی عاشق خدا و عشقش ابوالفضل العباس (ع)  | 

    کيفر اهانت‌ كننده‌!
     «كبريت‌ احمر»، از «اكسير العبادة‌» نقل‌ مي‌كند كه‌ سيّد نصرالله مدرس‌ حايري‌ گفت‌:
    با جمعي‌ از خدّام‌ در صحن‌ مطهّر حضرت‌ ابوالفضل‌ العباس‌عليه‌السلام‌ نشسته‌ بودم‌، كه‌ ديدم‌مردي‌ از حرم‌ مطهّر بيرون‌ آمده‌ و با شتاب‌ مي‌رود و يك‌ دست‌ خود را بر انگشت‌ كوچك‌ دست‌ديگرش‌ گذاشته‌ است‌. ما بعجله‌ خود را به‌ او رسانديم‌، ديديم‌ كه‌ انگشت‌ او قطع‌ شده‌ و خون مانند آب‌ از آن‌ مي‌ريزد. چون‌ به‌ حرم‌ شريف‌ برگشتيم‌ ديديم‌ انگشت‌ او ميان‌ شبكه‌هاي‌ ضريح‌مطهّر قرار دارد و هيچ‌ خوني‌ از آن‌ ظاهر نيست‌، گويي‌ از آدم‌ مرده‌ جدا شده‌ است‌! به‌ فاصله يك‌شب‌ آن‌ مرد از دنيا رفت‌ و بعداً دانستيم‌ كه‌ وي‌، به‌ علّت‌ اهانتي‌ كه‌ به‌ آن‌ حضرت‌ كرده‌ بود، موردغضب‌ حضرت‌ ابوالفضل‌ العبّاس‌عليه‌السلام‌ قرار گرفته‌ بوده‌ است‌
    + نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم آذر 1385ساعت 7:6 AM  توسط علی عاشق خدا و عشقش ابوالفضل العباس (ع)  | 

     

    بر در خیمه تو قبله زانو میزنه

    تا ابد آب فرات به لبت رو میزنه

    سرو  آزاد  علی شاخه شمشاد علی

    گرم با وجود تو پشت اولاد علی

    شدی از روز ازل باب حاجات همه

    تو دلت موج میزنه اشتیاق فاطمه

     

     

    + نوشته شده در  شنبه هجدهم آذر 1385ساعت 11:50 AM  توسط علی عاشق خدا و عشقش ابوالفضل العباس (ع)  | 

    نذر مهندس‌ يهودي‌ براي‌ قمر بني‌ هاشم‌عليه‌السلام‌
    حجة‌ الاسلام‌ والمسلمين‌ جناب‌ آقاي‌ سيّد محسن‌ موسوي‌، يكي‌ از مروّجين‌ مكتب‌ اهل‌ بيت‌عصمت‌ و طهارت‌عليه‌السلام‌، در شب‌ ششم‌ شعبان‌ المعظّم‌ 1414 ه‌.ِ در مسجد مقدّس‌جملكران‌، از عموي‌ گرامي‌ خودش‌ جناب‌ آقاي‌ مهندس‌ سيّد محمّد رضا موسوي‌ نقل‌ كرد كه‌:
    5. آقاي‌ مهندس‌ يك‌ رفيق‌ يهودي‌ داشت‌ كه‌ از داشتن‌ فرزند محروم‌ بود. وي‌ براي‌ معالجه‌ به‌خيلي‌ از اطبّا مراجعه‌ كرده‌ و حتي‌ به‌ اروپا هم‌ رفته‌ بود، ولي‌ نتيجه‌ نگرفته‌ بود. آقاي‌ موسوي‌ به‌ايشان‌ مي‌فرمايد: ما يك‌ ابوالفضل‌عليه‌السلام‌ براي‌ ايشان‌ نذري‌ بكن‌، اميد است‌ نتيجه‌ بگيري‌ ومشكلت‌ حل‌ شود.
    آقاي‌ يهودي‌ مي‌گويد: من‌ نمي‌دانم‌ برنامة‌ نذر ابوالفضل‌عليه‌السلام‌ به‌ چه‌ نحو است‌، تا انجام‌ دهم‌و به‌ هدف‌ برسم‌. شما از طرف‌ من‌ نذري‌ بكن‌ آقاي‌ مهندس‌ موسوي‌ مي‌فرمايد من‌ گوسفندي‌ نذركردم‌ كه‌ از طرف‌ رفيق‌ يهودي‌ ام‌ كه‌ انشاءالله اگر بچّه‌دار شد گوسفن‌ را قرباني‌ كنيم‌. آقاي‌ يهودي‌ به‌آمريكا مي‌رود و پس‌ از مدتي‌ تلفن‌ مي‌كند كه‌ آقاي‌ موسوي‌ آن‌ نذري‌ را كه‌ براي‌ حضرت‌ابوالفضل‌عليه‌السلام‌ كرده‌ بوديد طبق‌ رسوم‌ خودتان‌ انجام‌ بدهيد، به‌ عنايت‌ حضرت‌ قمربني‌هاشم‌عليه‌السلام‌ چند ماهي‌ است‌ كه‌ زنم‌ حامله‌ شده‌ است‌. سپس‌ جناب‌ آقاي‌ مهندس‌سيّدمحمّد رضا موسوي‌ هم‌ آن‌ نذر را انجام‌ داده‌ و طبق‌ معمول‌ به‌ نام‌ حضرت‌ قمر بني‌ هاشم‌ابوالفضل‌ العبّاس‌عليه‌السلام‌ گوسفندي‌ قرباني‌ كردند كه‌ تقسيم‌ شد.
    + نوشته شده در  شنبه هجدهم آذر 1385ساعت 10:34 AM  توسط علی عاشق خدا و عشقش ابوالفضل العباس (ع)  | 

     

    مشک بر دوش به دریا آمد
    همه گفتند که موسی آمد

    نفس آخر ماهی ها بود
    ناگهان بوی مسیحا آمد

    از سر و روی فرات، آهسته
    موج می ریخت که سقا آمد

    او قسم خورده که سقا باشد
    آن زمانی که به دنیا آمد

    دست بر زیر سر آب نبرد
    علقمه بود که بالا آمد

    از کمین گذر نخلستان
    با خبر بود که تنها آمد

    کاش آن تیر نمی آمد، حیف
    از ید حادثه امّا آمد

    انکسار از همه جا می بارید
    از حرم شاه حرم تا آمد

    داشت آماده ی هجرت می شد
    که در این فاصله زهرا آمد

    از دل علقمه زیبا می رفت
    مثل آن لحظه که زیبا آمد

     

    + نوشته شده در  شنبه هجدهم آذر 1385ساعت 7:51 AM  توسط علی عاشق خدا و عشقش ابوالفضل العباس (ع)  | 

    43 روز تا محرم

     

       (( بوی محرم ))

    + نوشته شده در  جمعه هفدهم آذر 1385ساعت 8:26 AM  توسط علی عاشق خدا و عشقش ابوالفضل العباس (ع)  | 

    امام حسين (ع) : روزي حضرت اين نصيحت را به ابن عباس فرمودند: درباره چيزي كه برايت اهميت ندارد سخن مگو زيرا در اثر سخن بيهوده مي ترسم به گناه بيفتي ، و نيز بيمورد سخن مگو مگر آنكه بداني سخن گفتن بجاست ، زيرا چه بسيار گوينده اي كه سخن حق مي گويد اما چون در جاي خود نگفته است سخنش را عيب شمارند .

                                                                     بحار الانوار، ج 78، ص 127

    + نوشته شده در  پنجشنبه شانزدهم آذر 1385ساعت 11:20 AM  توسط علی عاشق خدا و عشقش ابوالفضل العباس (ع)  | 

  • امام حسين (ع) : بهاي شما چيزي جز بهشت نيست ، پس خود را به غير آن مفروشيد، زيرا هر كس به دنيا راضي گردد ( هدفش فقط رسيدن به دنيا باشد ) به چيزي پست راضي شده است . 
  •                                                                  بلاغة الحسين (ع )، ص 308

    + نوشته شده در  پنجشنبه شانزدهم آذر 1385ساعت 8:58 AM  توسط علی عاشق خدا و عشقش ابوالفضل العباس (ع)  | 

     

    محرم ماه الفت با جنون است                        

                                      چراغ كوچه هايش بوي خون است

    محرم حرمت خون است وخنجر                    

                                            تلاطم ميكند حنجر به حنجر

    غم زهرا مرا سوز درون داد                     

                                         دم حيدر به من شور جنون داد

    حسين آمد به زخم دل نمك ريخت                 

                                         مرا با شور عاشورا در آويخت

    مرا سوداي زينب دربدر كرد                     

                                     نصيبم جرعه اي خون جگر كرد

    ز فرط تشنگي بي تاب گشتم                        

                                     عطش ديدم ز خجلت آب گشتم

    چه ها گويم ز مشك تير خورده                     

                                          ز دست ساقي شمشير خورده

    به خاك افتاد مشك از دست ساقي                    

                                           دو عالم پر شد از بوي اقاقي

    مشامم پر شد ازداغ شهيدان                         

                                           كه مي گردم بيابان در بيابان

    + نوشته شده در  پنجشنبه شانزدهم آذر 1385ساعت 8:5 AM  توسط علی عاشق خدا و عشقش ابوالفضل العباس (ع)  | 

     

    این اشکها برای که تبخیر می شود
    این حلقه ها برای چه زنجیر می شود
    پیراهن محرم من را بیاورید
    دارد زمان هیئت من دیر می شود

    باروضه حسین نفس تازه میکنم
    وقتی هوای شهر نفس گیر می شود

    + نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم آذر 1385ساعت 12:6 PM  توسط علی عاشق خدا و عشقش ابوالفضل العباس (ع)  | 

    45 روز مانده تا محرم

    باز محرّم رسيد ماه عزاي حسين                     

                                               سينه ما مي‌شود کرب و بلاي حسين
    کاش خدا قستم رزق حلالي کند                    

                                                    تا که توانم کنم خرج عزاي حسين
    کاش که ترکم شود غفلت و جرم و گناه             

                                               تا که بگيرم صفا من ز صفاي حسين
    هرکه عزدار اوست شيعه و غمخوار اوست          

                                                 ناله او مي‌دهد سوز صداي حسين
    مادر او فاطمه خوب دعا مي‌کند                       

                                             هرکه بريزد ز چشم اشک براي حسين
    اشک عطاي خداست هديه خيرالنساست                

                                            نيست کسي لايقش غير گداي حسين
    ماه محرم کند جامعه را زير و رو                      

                                           جمله جوانان شوند مست ولاي حسين
    بهتر از اين گريه‌ها نيست سلاحي به دست       

                                                     تا که بماند بپا دين خداي حسين

    + نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم آذر 1385ساعت 8:20 AM  توسط علی عاشق خدا و عشقش ابوالفضل العباس (ع)  | 

    به حمد الله با عنايت آقا حاجتم روا شد
    3. راوى اين حكايت نيز مادرم مى باشد كه خود شاهد جريان آن از نزديك بوده است . در همان زمان اقامت در كربلا، روزى براى زيارت حضرت ابوالفضل العباس عليه السلام به سمت حرم آن حضرت حركت كرديم . هنوز وارد صحن نشده بوديمم كه ديديم داخل حرم ، هلهله و سر وصدا برپاست . جلوتر رفتيم و از جريان با خبر شديم ديديم زنى است كه دستبندى از طلا داشته و در حين زيارت و گرفتن ضريح ، دستبند وى باز شده و به داخل ضريح رفته است و مردم به علت اينكه اين دستبند به صورت خود بخود و اتفاقى و عجيب وارد ضريح شده است به شادى و هلهله پرداخته اند. از آن زن پرسيديم كه به چه علت اين اتفاق افتاده است ؟ وى گفت : من حاجتى داشتم كه از برآورده نشدن آن به تنگ آمده بودم ، هرچه مى كردم حاجتم روا نمى شد، تا اينكه متوسل به آقايم قمر بنى هاشم عليه السلام شد و نذر كردم كه اگر حاجتم روا شد، همين دستبند را نذر ايشان كنم و آن را به داخل ضريح بيندازم . بحمدالله با عنايت آقا حاجتم روا شد و مرادم را گرفتم مدتى از اين قضيه گذشت و نذرم را ادا نكردم . امروز نيز كه براى زيارت حضرت آمده بودم ، با خود گفتم : من حاجتم را از آقا گرفته ام و ديگر نيازى نيست كه اين دستبند را به درون ضريح بيندازم ، ضمنا معلوم نيست كه دستبند چه مى شود و آن را به كجا مى برند؟
    در همين افكار بودم كه وارد حرم شدم و پس از خواندن زيارتنامه ، خود را به ضريح حضرت نزديك كردم و پس از تشكر و قدردانى ضريح را گرفتم و بوسيدم ليكن در همان هنگام كه ضريح را گرفته بودم ، ديدم دستبندم خودبخود و به طور ناگهانى از دستم باز شد و دست بندى كه باز كردن آن مشكل است و خود من هم براى باز كردن آن بايد وقت صرف كنم ، به صورت عجيبى حركت كرده و به داخل ضريح رفت ! خانمهايى كه در اطراف من بودند با ديدن اين منظره شروع به شادى كردند. و سپس اين هلهله و شادى به ديگران سرايت كرد. و همه زوار مشغول هلهله شدند. من هم از آقا بابت اينكه نمى خواستم به نذر خود وفا كنم ، معذرت خواهى كردم . آقا حضرت ابوالفضل العباس عليه السلام در حق من لطف و عنايت بسيار كرده بودند اين دستبند در مقابل لطف آن حضرت هديه ناچيزى بود كه متاسفانه شيطان با وسوسه خويش مانع تقديم آن به حضرت شده بود.

    + نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم آذر 1385ساعت 10:0 AM  توسط علی عاشق خدا و عشقش ابوالفضل العباس (ع)  | 

    دخترم بر تو مگر غير از خرابه جا نبود                      

                                                    گوشه ويرانه جاي بلبل زهرا نبود
    جان بابا خوب شد بر ما يتيمان سر زدي               

                                            هيچ‌کس در گوشه ويران به ياد ما نبود
    دخترم روزيکه من در خيمه بوسيدم تو را              

                                           ابر سيلي روي خورشيد رخت پيدا نبود
    جان بابا، هر کجا نام تو را بردم به لب                  

                                      پاسخم جز کعب ني ،جز سيلي اعدا نبود
    دخترم وقتي که دشمن زد تو را زينب چه گفت        

                                                  عمه آيا در کنارت بود بابا ،يا نبود
    جان بابا، هم مرا ،هم عمه ام را مي‌زدند                 

                                               ذره‌اي رحم و مروت در دل آنها نبود
    دخترم وقتي عدو مي‌زد تو را برگو مگر                    

                                              حضرت سجاد زين‌العابدين آنجا نبود
    جان بابا بود، اما دستهايش بسته بود                      

                                       کس به جز زنجير خونين، يار آن مولا نبود
    دخترم آن شب که در صحرا فتادي از نفس                 

                                    مادرم زهرا (س) مگر با تو در آن صحرا نبود
    جان بابا من دويدم زجر هم مي‌زد مرا                       

                                       آن ستمگر شرمش از پيغمبر و زهرا نبود
    دخترم من از فراز ني نگاهم با تو بود                       

                                           تو چرا چشمت به نوک نيزه اعدا نبود
    جان بابا ابر سيلي ديده‌ام را بسته بود                    

                                          ورنه از تو لحظه‌اي غافل دلم بابا نبود
    دخترم شورها بر شعر علی داده‌ايم                        

                                               ورنه در آواي او فرياد عاشورا نبود
    جان بابا دست آن افتاده را خواهم گرفت               

                                        ز آن که او جز ذاکر و مرثيه خوان ما نبود

    + نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم آذر 1385ساعت 9:14 AM  توسط علی عاشق خدا و عشقش ابوالفضل العباس (ع)  | 

    ماه غم، ماه عزا، ماه محن       

                                             بر تو بادا تسليت ياابن‌الحسن (عج)
    در عزاي جد مظلومت حسين     

                                              اشکهايت گشته جاري از دو عين
    شال غم افکنده‌اي مولا به دوش   

                                             ناله از دل مي‌کشي با صد خروش
    چنين گويي تو با صد شور و عين  

                                           روز و شب گريم برايت يا حسين (ع)
    گر نبودم تا تو را ياري کنم                  

                                               آنقدر بهرت عزاداري کنم
    اشک چشمم گر شود روزي تمام     

                                              خون کنم جاري ز چشمانم مدام
    کي فراموشم شود اين خاطرات         

                                                  کام عطشان تو و آب فرات
    کي رود از ياد من شمشيرها             

                                                      نيزه‌ها و سنگها و تيرها
    چهره‌هاي نيلي و افروخته         

                                                جامه‌ها و خيمه هاي سوخته
    تا که ياد آيد مرا از قتله‌گاه           

                                                ناله از دل برکشم با سوز وآه
    زين وصيت‌ها همه جان بر لبم          

                                                      داغدار عمه خود زينبم

    + نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم آذر 1385ساعت 9:24 AM  توسط علی عاشق خدا و عشقش ابوالفضل العباس (ع)  | 

     

      ذكر لب شاه حنين

    فقط حسين فقط حسين

    حسن ميگه آقام حسين

    زهرا ميگه عشقم حسين

    احمد دين ميگه  حسين

    خدا ميگه فقط حسين

    عباس ميگه مولا حسين

     

    + نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم آذر 1385ساعت 7:34 AM  توسط علی عاشق خدا و عشقش ابوالفضل العباس (ع)  | 

     

     

    به مناسبت تولد امام رضا (ع):

    من که کبوتر دلم انس گرفته با رضا

    زقدسیان میشنوم زمزمه رضا رضا

     

     

    + نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم آذر 1385ساعت 2:14 PM  توسط علی عاشق خدا و عشقش ابوالفضل العباس (ع)  | 

     

     

    بچه بودم که مادرم اسم تو گردنم میکرد

    وقتی محرم میومد پیرهن سیاه تنم میکرد

    بزرگترهای من منو به مجلسه تو برده اند

    هوام رو داشته باش آقا منو به تو سپرده اند

     

     

    + نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم آذر 1385ساعت 8:26 AM  توسط علی عاشق خدا و عشقش ابوالفضل العباس (ع)  | 

    مطالب قدیمی‌تر